خوانشی نو از روش پدیدارشناسی؛ بنیان‌های فلسفی، رویکردها و چارچوب اجرای تحقیق پدیدارشناسی

نوع مقاله: علمی پژوهشی

نویسنده

دکترای مدیریت بازرگانی، دانشگاه علامه طباطبائی (نویسنده مسئول).

چکیده

اذهانی که به شکل­های متفاوت قوام یافته­اند، تفاسیر متفاوتی از جهان پدید خواهند آورد. اشیاء و پدیده­های جهان به شکل­های گوناگون خودشان را به انسان­ها می­نمایانند و آگاهی هر فرد تحتتاثیر تجربه شخصی او از جهان پیرامونش است. پدیدارشناسی روشی است که به کمک آن می­توان آگاهی و تجربه افراد متعدد ازمفاهیم و پدیده­ها را بدون واسطه دریافت­کرد. از دیدگاه پدیدارشناختی، ادراک همواره ادراکِ یک پدیده است و ادراک بدون وجود پدیده­ها بی­محتواست پس ما باید توجه­مان را به سوی خودِ اشیاء معطوف کنیم. هدف اصلی پدیدارشناسی کشف تجارب مختلف افراد از پدیده مورد بررسی، جهت رسیدن به ماهیت و جوهره واقعی آن پدیده یا مفهوم است. پیش­فرض پدیدارشناسی این است­که جهان و پدیده­های آن در بیرون انسان قرار گرفته­اند و انسان می­تواند هم­چون آینه­ایآشکارساز، تصویری از آن­ دریافت کند. انجام پژوهش پدیدارشناسی نیازمند آشنایی کامل با فلسفه و اسلوب اجراییِ خاصّ خودش است. از این­ رو، مقاله حاضر به دنبال واکاوی مبانی فلسفی پدیدارشناسی، شناسایی و تشریح رویکردهای اصلی و ارائه یک چارچوب گام ­به­ گام برای اجرای مطالعات پدیدارشناسی است.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

The transition from philosophy to methodology,a new reading of the phenomenology method:the foundation of philosophical approaches and implementation steps

نویسنده [English]

  • Peyman Parvari
چکیده [English]

The objects and phenomena of the world in a variety of ways represent
themselves to humans, and each individual's consciousness is influenced
by his or her own experience of the world around him or her.
Phenomenology is a method by which many people's knowledge and
experience of concepts and phenomena can be obtained without
intermediation. From a phenomenological point of view, perception is
always a perception of a phenomenon and perception without phenomena
is meaningless so we must turn our attention to the objects themselves.
The main purpose of phenomenology is to discover the various
experiences of individuals in the phenomenon under investigation, to
arrive at the true nature and essence of the phenomenon or concept. The
phenomenological presupposition is that the universe and its phenomena
are outside of human beings and that human can get an image of it as a
mirror. Phenomenological research requires a thorough understanding of
its own philosophy and executive style. Hence, the present article seeks to
analyze the philosophical foundations of phenomenology, identify and
describe the main approaches and the method of conducting step by step
phenomenological studies.

کلیدواژه‌ها [English]

  • phenomenology
  • segregation
  • descriptive approach
  • interpretive approach

 

«مطالعات جامعه‌شناسی»

سال یازدهم، شماره چهل و چهارم، پائیز 1398

ص ص 106-87

 

 

 

                                          

 

خوانشی نو از روش پدیدارشناسی؛ بنیان­های فلسفی،
رویکردها و چارچوب اجرای تحقیق پدیدارشناسی

پیمان پروری[1]

تاریخ دریافت مقاله:17/3/1398

تاریخ پذیرش نهایی مقاله:18/8/1398

چکیده

اذهانی که به شکل­های متفاوت قوام یافته­اند، تفاسیر متفاوتی از جهان پدید خواهند آورد. اشیاء و پدیده­های جهان به شکل­های گوناگون خودشان را به انسان­ها می­نمایانند و آگاهی هر فرد تحتتاثیر تجربه شخصی او از جهان پیرامونش است. پدیدارشناسی روشی است که به کمک آن می­توان آگاهی و تجربه افراد متعدد ازمفاهیم و پدیده­ها را بدون واسطه دریافت­کرد. از دیدگاه پدیدارشناختی، ادراک همواره ادراکِ یک پدیده است و ادراک بدون وجود پدیده­ها بی­محتواست پس ما باید توجه­مان را به سوی خودِ اشیاء معطوف کنیم. هدف اصلی پدیدارشناسی کشف تجارب مختلف افراد از پدیده مورد بررسی، جهت رسیدن به ماهیت و جوهره واقعی آن پدیده یا مفهوم است. پیش­فرض پدیدارشناسی این است­که جهان و پدیده­های آن در بیرون انسان قرار گرفته­اند و انسان می­تواند هم­چون آینه­ایآشکارساز، تصویری از آن­ دریافت کند. انجام پژوهش پدیدارشناسی نیازمند آشنایی کامل با فلسفه و اسلوب اجراییِ خاصّ خودش است. از این­ رو، مقاله حاضر به دنبال واکاوی مبانی فلسفی پدیدارشناسی، شناسایی و تشریح رویکردهای اصلی و ارائه یک چارچوب گام ­به­ گام برای اجرای مطالعات پدیدارشناسی است.

واژگان کلیدی: روشپدیدارشناسی، چارچوب انجام پدیدارشناسی، پدیدارشناسیتوصیفی، پدیدارشناسیتفسیری.

 

مقدمه

نخستین تلاش برای معرفی مفهوم پدیدارشناسی[2]به کارهای هوسرل[3] 1859-1938 باز می­گردد. هوسرل اعتقاد داشت که بین عین و ذهن جدایی وجود ندارد و پدیدارها برای وی پوسته نازکی از واقعیت نیستند که در پسِ آنها ذات اشیاء وجود داشته باشند. هوسرل ماهیت یا ذات پدیدارها را در اشیای      فی­نفسه پشت آن­ها قرار نمی­داد، بلکه ماهیت پدیدارها را ذاتیِ آن­ها می­دانست، ماهیاتی که به وضوح قابل درک هستند(دارتیک، 1373: 17). در حقیقت پدیدارشناسی تفکیک بین عین و ذهن را صحیح نمی­داند؛ یعنی نه مانند عینی­گرایان انسان را به کناری می­نهد و او را منفعل می­داند و نه تمام نقش را به او می­دهد، بلکه پدیدارشناسی بر هر دوی این­ها تمرکز می­کند(واگ و واگ[4] 2006: 495). دکارت در فلسفه جدید بر این عقیده بود که جهانی ثابت وجود دارد که بیرون از ذهن انسان­هاست و انسان به قوه تعقل قادر به شناخت کامل نسبت به آن است. به عبارت دیگر جهانِ بیرون و ذهن، از یکدیگر مستقل هستند. منظور او از قوه تعقل استفاده از حواس برای اندازه­گیری دقیق چیزهاست(جانسون و دابرلی[5]، 2000). لذا استفاده از روش­های علوم طبیعی برای بررسی پدیده­های جهان را پیشنهاد می­داد. واضح است که آن چه دکارت بر آن پافشاری می­کرد دقیقاً نقطه مقابل پدیدارشناسی است. زیرا از منظر پدیدارشناسی پدیده مستقل یا خارج از ذهن انسان­ها وجود ندارد و هر آن چه در ذهن وجود دارد همان است که افراد آن را به شکل­های مختلفی در عین تجربه کرده­اند. یعنی این ذهنیت انسان­هاست که موجب پدیدار شدن عینیت­ها می­شود. از این­رو، نمی­توان افتراقی بین عین و ذهن قائل شد. بنابراین دوگانگی بین عین و ذهن نتیجه حاکم شدن علوم طبیعی بر عرصه­های مختلف زندگی بشر است و باید از میان برداشته شود.

با توجه به آن چه گفته شد استفاده از روش تحقیق پدیدارشناسی[6] می­تواند چارچوبی جدید برای دسترسی به واقعیت ناب پدیده­ها باشد. این روش می­تواند نگرش و شیوه­ای ذهنی و سیستماتیک، برای توصیف عمیق تجربیات زندگی و معنی دادن به آن­ها باشد(هالوی و ویلر[7]، 2002). به­ زعم مورس یکی از مزایای این روش این است که در آن هیچ متغیری دستکاری نمی­شود و هیچ یک از متغیرهای زمینه­ای کنترل نمی­شود(مورس[8]، 2005: 859). در این روش داده­های­ کیفی از نگاه عمیق به پدیده­ها به دست می­آید و پژوهشگر را قادر می­سازد تعریف وسیعی از یک پدیده را که تقریباً تمام وقایع تجربه شده افراد را در بر می­گیرد، مورد استفاده قرار دهد(بورگ و گال[9]، 2003). در واقع روش پدیدارشناسی، روشی است که به ما کمک کند تا معنا و ماهیت تجربه­های زیسته (تجربه مستقیم و شخصی هر فرد) افراد از   پدیده­های جهان را بهتر بدانیم.

روش پدیدارشناسی می­تواند در طیف وسیعی از تحقیقات علوم انسانی مورد استفاده قرار گیرد. بسیاری از پژوهشگران علوم اجتماعی به دنبال فهم جوهره پدیده­های بی­شماری هستند که در پیرامون انسان­ها قرار دارند. این امر با روش­های معمول اثبات­گرایی امکان­پذیر نیست. هم­چنین در حوزه­های تخصصی­تر مانند سازمان­ها، تبلیغات و رفتار مصرف­کننده، پدیدارشناسی می­تواند به عنوان یک استراتژی پژوهشی قابل اتّکا، راهگشای پژوهشگران در دست­یابی به واقعیت نابِ پدیده­ها باشد. از این ­رو، در این جستار از آن جائی­که روش پدیدارشناسی با فلسفه عجین است و بدون درک مبناهای فلسفی آن، نمی­توان به عنوان یک روش استفاده درستی از آن کرد، ابتدا به ریشه­ها و رویکردهای فلسفی این روش        می­پردازیم. در نهایت یک چارچوب مرحله­ای و گام ­به ­گام برای اجرای هر چه بهتر این روش ارائه      می­شود.

 

 

بنیان­های فلسفی و رویکردهای پدیدارشناسی

پدیدارشناسی از دو کلمه یونانی فنومنن[10]به معنای پدیدار و لوگوس[11] به معنای دلیل یا شناخت، گرفته شده است(ساندرز[12]، 1982؛ هاموند[13] و همکاران، 1991). پدیدار به معنای اشیاء است آن طور که برای ما ظاهر می­شوند(نیومن[14]، 1997: 65). پدیدارشناسی به مطالعه پدیدارها می­پردازد. یعنی به مطالعه چگونگی پدیدار شدن شدن چیزها برای افراد یا چگونگی تجربه کردن پدیده­ها توسط افراد. به بیان ساده، پدیدارشناسی توصیف یا تفسیر چیزهایی است که افرد آن­ها را تجربه می­کنند.

پدیدارشناسی به عنوان یکی از زیر مجموعه­های پارادایم تفسیری، شاخه­ای از فلسفه محسوب می­شود(ویسلون[15]، 2004). پدیدارشناسی را می­توان زادهبحران در علوم دانست. پدیدارشناسی تلاشی بود که هوسرل برای نجات فلسفه از علم­زدگی[16] انجام داد(آیت­الهی، 1382: 118-117). هوسرل بر این باور بود که علوم طبیعی و از جمله ریاضیات نمی­توانند به طور کامل ما را در فهم از جهان یاری کنند؛ چرا که این علوم جهان را چیزی از پیشدادهشده تلقی می­کنند، درحالی که خود جزئی از همان جهان هستند (شوتز، 1371: 130). می­توان از دیدگاه­های هوسرل و پس از وی هایدگر دو نوع رویکرد اصلی به پدیدارشناسی را دسته­بندی کرد: 1. پدیدارشناسی توصیفی و 2. پدیدارشناسی تفسیری.

 

پدیدارشناسی توصیفی[17]

پدیدارشناسی توصیفی منسوب به هوسرل می­باشد. رویکرد هوسرل از آن جا توصیفی نامیده می­شود که وی قائل به توصیف ذاتعمومی و فراگیر پدیده­ها در پدیدارشناسی بود و پدیدارشناس را فردی مستقل و جدا می­دانست که می­تواند ذات یک پدیده را در آگاهی افراد شناسایی و توصیف کند. این اعتقاد بر این مبنا بود که آگاهی همه افراد ساختار مشترکی دارد و کار پدیدارشناس توصیف بدون تفسیر این ساختار آگاهی است که ذات پدیده را در خود جای داده است. هوسرل به توصیف پدیده معتقد است و تفسیر را به میان نمی­آورد چرا که به ذهنیت متعالی یا استعلایی معتقد است. یعنی حالتی که در آن پژوهشگر قادر است واقعیت زیسته خود را کنار بگذارد و پدیده را بصورت محض درک و توصیف کند (وجنار و اسوانسون[18]، 2007: 173). در واقع هوسرل به دنبال دست­یابی به واقعیتی از پدیده­ها است که دیدگاه­های انسانی آن را دچار تحریف نکرده باشند. در این مسیر، هوسرل پدیدارشناسی به ­مثابه روش را در سه مرحله اِپوخه[19]، ایدتیک[20] و اگویمحض[21] سازمان می­دهد که از مجموعه این سهمرحله تحت عنوان تقلیل[22] یا جداسازی[23] یا داخل پرانتز نهادن و ازمدارخارجکردن یاد می­شود(دارتیگ، 1373: 16). به­ زعم هوسرل، پدیدارشناس با طی کردن سه مرحلۀ جداسازی، تا حدود زیادی می­تواند به ذات یا جوهره[24] واقعی پدیده­ها دست پیدا کند. با تعلیق، همه چیز به پدیدار تنزل پیدا می­کند. پدیداری که به ادراک بلا­واسطه ما درآمده است.

اولین مرحله «اپوخه» است. به زعم هوسرل، اپوخه یعنی خودداری از هرگونه داوری و حکم درباره وجود عالَمی خارج از آگاهی بشر(رشیدیان، 1384: 170؛ نقیب­زاده و فاضلی، 1385: 42). از آن جا که پدیدارشناسی به بررسی تجارب محض و آگاهی بشر از ابژه می­پردازد، باید از شهود بی­واسطه آغاز کرد، بدون آن که پیش­فرض داشت. این فرض که جهان خارج و مستقل از آگاهی من (آگاهی خودِافرد) هم چنان است­که آن جاست؛ همین حکمِ به وجود عالم خارج است که باید در معرض اپوخه قرار گیرد(آیت­الهی، 1382: 121). زمانی که این گونه پیش­فرض­ها، تعلیق شود آن چه باقی می­ماند تجربه و آگاهی من است؛ یعنی دیگر امرِ واقع مورد بحث نیست، بلکه تجربه و آگاهی من جایگاه خود را می­یابد(همان، 1382: 121-122). اپوخه موجب می­شود پدیدارشناس فقط بر آن چیزهایی که بر من ظهور می­کند تمرکز داشته باشد و وقت خود را بیهوده صرف این که آیا در پشتچیزی که بر من ظهور کرده جوهری هست یا نه نمی­کند(هوسرل، 1372: 68). در واقع، اپوخه همان روی برتافتن از عادات فکری متداول است. پدیدارشناس با آن چه به طور عرفی به عنوان واقعیت در بیرون است سر و کار ندارد، بلکه آن چه برای افراد پدیدار شده را ملاک قرار می­دهد. یعنی رابطه بین ذهن خودِ افراد و آن پدیده عینی، برایش حائز اهمیت است.

در مرحله دوم هوسرل «تقلیل ایدتیک» را برای بررسی محتوا و ماهیت آگاهی معرفی می­کند. به این مرحله، ذات بخشی یا ماهیت بخشی نیز گفته می­شود. اینک پدیدارشناس جنبه­های فردی آگاهی افراد از یک پدیده را کنار می­گذارد و به جنبه ماهوی آن می­پردازد. یعنی آن قسمت از پدیده که میان افراد مختلف مشترک است و در ذهن تمامی افراد متجلی شده­اند و نمی­توان آن­ها را حذف کرد و اگر آن­ها را حذف کنیم پدیده مورد بررسی نیز دیگر مفهومی ندارد(رشیدیان، 1384: 182-181؛ ساندرز، 1982: 355). در این جا پدیدارشناس از مرحله پدیداری محض (اپوخه)، مجدداً به مرحله ذاتی پدیده (ایدتیک) بر می­گردد و درصد آن بر می­آید که با ذات­بخشی به پدیدارها و خلق مضامین کلی، زمینه را برای خلق علوم جدید فراهم نماید(کرسول[25]، 2007). هوسرل برای دست­یابی به ماهیت پدیده­ها روش تغییر خیالی[26] را ارائه می­دهد. در این شیوه باید در میان تمام تغییراتی که پدیدارشناس به دلخوه می­تواند در تخیلات خود برای پدیده تصور کند، آن عناصر و ویژگی­های نامتغیری که در پدیده مزبور قابل تصور است را مشخص کند. یعنی حداقل شروط لازم برای ممکن بودنِ تصور کردن آن پدیده کدامند و تغییر کدام ویژگی منجر به تغییرکل پدیده تخیل شده خواهد شد. آن گاه آن عناصر غیرقابل تغییر همان ماهیت شی محسوب می­شوند(رشیدیان، 1384: 192-191). به عبارت دیگر، واقعیت­های مشترکِ درک شده از پدیده در کنار هم قرار داده می­شود تا هم ­اکنون به عنوان ماهیت کلیِ آن پدیده معرفی شوند. مثلاً اگر پدیده «شرکتکردن در آزمون» را عده­ای از افراد به شکل­های مختلفی تجربه کرده باشند. تجربیات آن­ها از این پدیده در برگیرنده زوایای مختلف این پدیده است و هر کسی تجربه خاصِ خودش را از «شرکت در آزمون» دارد. اما در صورتی که این تجربیات را بطور عمیق­تر بررسی کنیم متوجه خواهیم شد تجربیات این افراد از برخی لحاظ شباهت­هایی با یکدیگر دارد ولی از برخی لحاظ، بسیار پراکنده و متنوع است. لذا آن قسمت هایی از تجربیات که در ذهن تمامی افراد متجلی شده و مشترک هستند و اگر این قسمت­ها را حذف کنیم آن پدیده دیگر معنی نخواهد داشت را استخراج کرده و بخش­های بسیار پراکنده و متغیر آن را حذف می­کنیم. آن چه باقی می­ماند همان جوهره یا ماهیت پدیده است.

کلیت­هاى محضی که در مرحله تقلیل ایدتیک به آن­ها دست یافتیم هنوز محض به معناى پدیدارشناسانه آن نیستند. زیرا این کلیت­ها از واقعیت­های موجودِ قبلی گسسته شده­اند ولى هنوز به یک امر تجربى، یعنى فاعل(یا همان شخص اِعمال­کننده تغییرخیالی) وابسته­اند در حالی که جوهره پدیده باید از هرگونه پیوندی با امر واقع حتی صورت انسانی آن بری باشد، پس باید این فاعل را نیز تقلیل کنیم؛ از این ­رو، هوسرل گام سوم در تعلیق، یعنی رسیدن به «اگوی محض» را بر می­دارد(همان: 193-192). این گام، منِ انسانی را مبدّل به یک منِ­­ محض می­سازد که دیگر متعلق به جهان نیست(بل، 1386: 296). بدین لحاظ باید منانسانی را هم از حیث وجود طبیعی و هم از حیث وجود تاریخی­اش در معرض تقلیل پدیدارشناختی قرار دهیم تا تبدیل به منِمحض شود(رشیدیان، 1384: 194).

در تقلیل «وجودطبیعی» باید جنبه­هایی از وجودتجربی فاعل را که منجر به تاثیرگذاری در درک پدیده­ها می­شود بهکنار نهاد(همان: 195). در این جا منِانسانی یا پدیدارشناس که پدیده را درک می­کند و مجموعه­ای از تجربیات و برداشت­­ها بر او حاکم شده است، باید این تجربیات و برداشت­ها را کنار گذارد و ذهنش را پاک کند تا به ذات اصلی اشیاء دست یابد. لذا باید درونیات خودش و تاثیر بافتی که در آن قرار داشته است و دید او را نسبت به اشیا پیرامون تغییر می­دهد از خود دور کند. در واقع این تقلیل در تلاش است فرد را از تجربیات و مفروضات قبلی­اش جدا کند.

تقلیل «وجود تاریخی» به این معناست که منِانسانی خود را از تقید به واقعیت­های تاریخی موجود رها سازد و به نمایش آگاهی­اش از امر موردِ تجربه پای­بند بماند. بعلاوه، این امر مستلزم کنار گذاشتن سرگذشت شخص پدیدارشناس نیز هست. زندگینامه شخصی او، همانند خصوصیات طبیعی و واقعی­اش، باید کنار گذاشته شود و جزرومدها و پویش زندگی شخصی در طی زمان از دخالت در تأمل پدیده شناختی برکنار بماند(همان: 197). واقعیت­های اجتماعی به صورت تاریخی ساخته شده­اند و صرفاً ساخته کنشگران اجتماعی­اند و پدیدارشناس باید خود را از تقید به واقعیت­های تاریخی رها سازد. در این تقلیل هدف اصلی جداسازی پدیدارشناس از واقعیاتی است که به صورت تاریخی در جامعه وجود دارد و هم­چنین واقعیاتی که در زمان­های گذشته در زندگی شخصی پدیدارشناس رخ داده­اند و برای او نهادینه و کاملاً پذیرفته هستند.

با تقلیل جنبه­های مختلف اگو، اگو به کلی از میان برداشته نمی­شود بلکه آن چه به دست می­آید اگوی محض است. اگوی محض از کلیه علائق طبیعی فارغ شده است و صرفاً خواهان دیدن و توصیف کردن است(همان: 196). اگوی محض به سان آینه­ای شفاف است که ذات اشیاء را به درستی در خودش نشان می­دهد (نگاهمحضِ منِپالایش­ یافته که در مقابل یک پدیدۀ پالایش ­­یافته قرار گرفته است). به عبارت دیگر انسانی که رها از هرگونه ایدئولوژی، پیش­فرض و تعصب نسبت به پدیده مورد مطالعه است.

اما پس از رسیدن به اگوی محض و درک درست جوهره پدیدارها، در نقطه پایانی جداسازی هوسرلی این مساله مطرح می­شود که اکنون چگونه می­توان ذات و جوهره پدیده را که به آن دست پیدا کرده­ایم به صورت مبنایی برای علوم عینی در آوریم. به عبارت دیگر چگونه می­توانیم به آگاهی افراد از پدیدارها عینیت بخشیم؛ عینیت یافتن این آگاهی برای هوسرل تنها در چارچوب روابط بین­الاذهانی[27] یا درون ذهنیت سوژه­های آگاه (کنشگران صاحب تجربه نسبت به پدیده) و بر اساس روش همدلی[28] صورت   می­گیرد(هوسرل، 1384: 203). به ­زعم هوسرل هنگامی که سوژه­ها بتوانند در «نظرگاه» یکدیگر قرار بگیرند، و به عبارت دیگر جای خود را با یکدیگر عوض کنند، برای آن­ها امکان تبادل دیدگاه­های مختلف فراهم می­شود و در این صورت همدلی به وجود خواهد آمد(هوسرل، 1989: 88؛ رشیدیان، 1384: 424). جهان برای سوژه­های متفاوت به انحاء مختلف ظاهر می­شود، زیرا نمودهایی که هر سوژه از جهان دارد، وابسته به بدن و ادراکات حسی اوست. اما در تجربه بین­الاذهانی، سوژه­ها در تفاهم متقابل با یکدیگر قرار می­گیرند و به وحدتی دست می­یابند که همان چیز عینی است(هوسرل، 1989: 87-86). بنابراین اشتراک بین­الاذهانی یعنی افراد چگونه می­توانند از ذهنیت­های یکدیگر آگاهی پیدا کنند تا دانش یکدیگر را به دست آورند. هوسرل ملاک عینیت بخشیدن به معنای یک پدیده را اشتراک بین­ذهنی درباره آن پدیده می­داند. به تعبیر او پدیده واقعی همان وحدت نمودهای متکثری است که مطابق با قوائدی به هم مرتبط شده­اند(همان، 1989: 91). 

به تعبیر هوسرل، زیست­جهان افراد «شخصی» است. زیرا هر فرد در موضعی نسبت به یک پدیده قرار می­گیرد و از زیست­جهان یا افق[29] خود به آن توجه می­کند. بنابراین پدیدارهایی از آن پدیده برای او ایجاد می­شود که تنها برای خودش معنادار هستند. از طرف دیگر زیست­جهان یا افقِ افراد می­تواند اشتراک پیدا کرده و «بین­الاذهانی» باشد. زیرا پدیده­ای که درک می­شود برای همگان واحد و یکسان است. از منظر هوسرل هنگامیکه فرد در حال تجربه یک پدیده است برخی از جنبه­های آن پدیده بر او آشکار می­شوند که آن­ها برای فرد وجوه حاضر پدیده هستند و آن بخشی از پدیده که بر او پوشیده است و در زاویه نگاه و ادراک او قرار نمی­گیرد وجوه غایب پدیده برای فرد است. به عنوان مثال ساختمانی را تصور کنید که چند نفر از زوایای مختلف مشغول تماشای آن هستند. هر یک از افراد، افق و زاویه خاص خود نسبت به ساختمان را دارد، بنابراین هر یک از افراد پدیدار خاصی از ساختمان (وجوه حاضر) را تجربه می­کند. اما از آن جائی که همه این افراد، پدیده یکسانی به نام ساختمان را تجربه می­کنند؛ چنان چه هر یک از آن­ها گرداگرد ساختمان قدم بزند و در زاویه دیدِ افرد دیگر قرار گیرد، وجوهی از ساختمان (وجوه غایب) که سایرین از ساختمان تجربه می­کنند، برای او نمایان خواهد شد(سوکولوفسکی[30]، 2000: 36-33). در مورد بیشتر پدیده­های طبیعی و ملموسِ جهان که عموماً تجربیات افراد درباره آن­ها دارای وحدت است مانند یکساختمانخاص که به راحتی در دسترس همگان قرار می­گیرد، هر فرد شخصاً می­تواند علاوه بر شناسایی وجوه حاضر، با اندکی تکاپو وجوه غایب پدیده را نیز شخصاً شناسایی کند؛ اما درباره بسیاری از پدیده­های اجتماعی چنین چیزی میسر نیست. در این موارد پدیدارشناس می­تواند تجربه سایرین درباره یک پدیده اجتماعی مانند «رفتارمتکبرانه مصرف­کننده» را با استفاده از شیوه همدلی به دست آورد. در این جا وظیفه پدیدارشناس این است که هر یک از وجوه پدیده را که در اذهان سوژه­های مختلف نمایان شده برای همگان قابل تجربه کند. به گونه­ای که هر فرد با مطالعه تجربه سایرین، بتواند تا حدزیادی همان تجربه و درک آن­ها از پدیده را به دست آورد و هیچ وجهِ غایب و پوشیده­ای از پدیده برای او باقی نماند که این همان بین­الاذهانیت است.

 

پدیدارشناسی تفسیری[31]

پدیدارشناسی تفسیری یا هرمنوتیک از کارهای اندیشمندانی چون هایدگر، مرلوپونتی[32]و سارتر[33] که به اصلاح و نقد رویکرد هوسرل پرداختند سرچشمه می­گیرد(مایان[34]، 2001). این دانشمندان بر این عقیده بودند که پدیدارشناسی صرفاً یک توصیف نیست، بلکه فرایندی تفسیری است که پژوهشگر در آن به تفسیر معنای تجارب زیسته افراد می­پردازد(ون منن[35]، 1990: 20). به عقیده مرلوپونتی مهم­ترین درسی که تقلیل به ما می­آموزد عدم امکان تقلیل کامل است. زیرا انجام کامل این عمل در واقعیت غیرممکن است. از نظر هایدگر نیز تلاش هوسرل برای دست­یابی به حقیقت تحریف نشده به وسیله دیدگاه های انسانی، صحیح نیست. هایدگر معتقد است که انسان، نوعی هستی در عالم است و نمی­توان این هستی و فهم پیشین پژوهش­گر را از توصیف او جدا کرد(ویمپنی و گس[36]، 2000: 1490). بدینروی، توصیف همیشه عنصر تفسیر را در خود دارد و انسان­ها همگی مفسرانی هستند که فهم و درک آن­ها تحت تاثیر محیط و بافتی است که در آن قرار گرفته­اند(زالم و برگوم[37]، 2000: 121). همان طور که مشخص شد در رویکرد توصیفی نزد هوسرل بافت و زمینه­ای که افراد در آن بوده­اند دارای اهمیت فرعی است اما برای هایدگر اهمیت اساسی دارد. به طوری که هایدگر معتقد است فهم افراد نمی­تواند مجزا از بستر فرهنگی اجتماعی آن­ها یا دوره تاریخی که در آن زندگی می­کنند درک شود. بنابراین افراد نمی­توانند خود را از بافت­های متنوعی که در آن قرار دارند مجزا سازند(وجنار و اسوانسون، 2007: 17).

هایدگر جداسازی روش­مند در رویکرد توصیفی برای دست­یابی به موضع بی­طرفانه و بدون پیش­فرض را غیر ممکن می­داند. بلکه از منظر او جداسازی در رویکرد تفسیری همان احتیاط و مراقبت پژوهش­گر است­که در همه مطالعات کیفی باید رعایت شود. هایدگر فهم را معادل توصیف پدیده نمی­داند بلکه فهم را فعالیتی دوسویه میان پژوهشگر و مشارکت­کننده می­داند(ویمپنی و گس، 2000: 1487). در رویکرد تفسیری، چرخه هرمنوتیکی وجود دارد. یعنی بین پژوهشگر و مشارکت کنندگان برای فهم بیشتر در مورد یک پدیده جریان رفت و برگشت وجود دارد. به عبارت دیگر رویکرد تفسیری نه به دنبال توصیف یک پدیده است و نه تفسیر کاملاً یک جانبه، بلکه به­ دنبال تعامل دوجانبه بین پژوهش­گر و مشاهدهکننده برای درک بهتر پدیده و تفسیر مبتنی بر این درک است(وجنار و اسوانسون، 2007: 175).

 

 

 

ویژگی­های استراتژی تحقیق پدیدارشناسی

پژوهش پدیدارشناسی ذاتاً کیفی است و در بر دارنده مجموعه­ای از روش­های تفسیری است که به دنبال توصیف، رمزگشایی وکشف تجربیات مختلف است. تحقیقات پدیدارشناسی استقرایی است و در آن، نظریه­ها از توصیف تجربیات افراد تحت مطالعه به دست می­آید. هدف تحقیق نیز ارائه توصیفی عمیق برای فهم ماهیت و جوهره یک تجربه است و به جای تلاش برای اثبات یا رد یک نظریه، به توسعه نظریه­ای تفسیری می­پردازد(مرادی و صادقی، 1393). به عقیده جیورجی هدف تحلیل پدیدارشناسی بیش از هر تحلیل دیگری، واضح­سازی معنا و مفهوم پدیده­هاست. پدیدارشناسی نه در پیِ شرح علل و نه کشف علل، بلکه در جستجوی واضح­سازی مفهوم است(اندرسون[38]، 2010). واحد تحلیل عده­ای از مردم هستند که صاحب تجربیاتی مشترک در خصوص موضوع یا پدیده مورد بررسی هستند. این تجربیات الزاماً نمی­توانند کاملاً مشترک باشند بلکه می­تواند وجوه تفاوتی نیز از سایر افراد داشته باشد. تمرکز اصلی روی­ کل پدیده مورد مطالعه است و نه بخش مجزایی از پدیده. در پدیدارشناسی آن چه حائز اهمیت است فهم جوهره یک پدیده در نزد گروهی از افراد است و نه تببیین پدیده و اندازه­گیری آن (موستاکاس[39]، 1994).

 

چارچوب و اسلوب اجرای مطالعه پدیدارشناسی

در این بخش چارچوب گامبه ­گام و اسلوبی را برای اجرای مطالعات پدیدارشناسی ارائه می­دهم؛ پنج مرحله اصلی در انجام یک مطالعه پدیدارشناسی وجود دارد که برخی از این مراحل در بر دارنده گام­هایی نیز هستند که به تفصیل درباره هر یک از آن­ها بحث می­شود. این فرایند برای انجام هر دو رویکرد توصیفی و تفسیری قابل پیاده­سازی است و تنها در مرحله جداسازی و تحلیلداده­ها است که اجرای رویکرد توصیفی تفاوت­هایی را با رویکرد تفسیری دارد.

 

- موضوع، طرح مساله و سوالات 

انتخاب موضوع برای مطالعه پدیدارشناسی حائز اهمیت زیادی است. این روش برای هر موضوعی مناسب نیست و پژوهشگر باید پدیده­ای را انتخاب کند که مایل است بداند افراد چگونه آن را تجربه کرده­اند. یعنی تجربه زیسته[40] افراد نسبت به یک پدیده، موضوع این پژوهش است. پس از انتخاب موضوع، مساله­ای که این موضوع بر آن استوار است را باید بیان کرد؛ مساله پژوهش پدیدارشناسی باید به گونه­ای باشد که لزوم و اهمیت درک تجارب مشترک افراد، از پدیده­ای که موضوع پژوهش بر آن استوار است را نشان دهد.

در تعیین سوال اصلی پدیدارشناسی باید به وجود ذاتی پدیده پرداخت؛ پس بهتر است از الگوی وجود ذاتی پدیده چیست؟ برای طراحی سوال بهره گرفت(عابدی، 1385: 79-63).

سوال­ها در پژوهش پدیدارشناسی می­تواند به چند صورت کلی از مشارکت­کنندگان پرسیده شود (موستاکاس، 1994)؛ افراد این پدیده را چگونه تجربه کرده­اند؟ یا افراد چه چیزی در مورد این پدیده تجربه کرده­اند؟ معنا و مفهوم این پدیده از نظر افراد مورد مطالعه چیست؟ یا افراد پدیده مورد بررسی را چگونه توصیف می­کنند و چه احساسی نسبت به آن دارند؟ چه بسترها و شرایطی بر تجربه آن­ها از پدیده مورد بررسی تاثیرگذار بوده است؟ یا افراد پدیده را در چه زمان­ها، مکان­ها و شرایطی تجربه کرده­اند؟ هم­چنین در صورت نیاز پژوهشگر می­تواند روی بخش خاصی از تجربیاتی که فرد بیان می­کند متمرکز شود و سوالات جزئی­تر جهت بررسی عمیق­تر در زمینه­های مختلف طرح کند(کرسول، 2007: 83). به عنوان مثال سوال کلیِ «استاد دانشگاه بودن به چه معناست؟» را در قالب چند سوال فرعی می­شکنیم؛ استاد دانشگاه بودن در مقام تدریس به چه معناست؟ در مقام پژوهش­گری به چه معناست؟ در مقام مشاور بودن به چه معناست و سوالاتی همانند این­ها(کرسول، 2007).

 

- جداسازی[41] و ایجاد نگرش متعالی پدیدارشناسی[42]

 این مرحله با توجه به نوع رویکردی است که در پدیدارشناسی داریم متفاوت است؛ قبل از هر مرحله در فرایند اجرای پژوهش پدیدارشناسی توصیفی، باید جداسازی صورت گیرد. اولین گامی که پژوهش­گر در این جا بر می­دارد این است که نباید قبل از مصاحبه و تحلیل داده­ها، مرور چندانی بر ادبیات و پیشینه موضوع داشته باشد تا به این ترتیب، دانشِ پیشین و واقعیت­های موجودِ بیرونی درباره پدیده مورد مطالعه در پژوهش او وارد نشده و بر نتایج تاثیر نگذارند(وجنار و اسوانسون، 2007: 173). از این ­رو، پژوهش­گر باید برخی موارد را در معرض اپوخه قرار دهد؛ لذا باید احکامی که مربوط به موضوعیت نفسانی پدیده مورد مطالعه است را تعلیق و کنار گذارد. هم­چنین تمام معارف نظری که ماخوذ از منابع دیگر است و آن چه دیگران درباره پدیده نقل کرده­اند نیز باید کنار گذاشته شود(ریخته­گران، 1382: 39).

در دومین گام پژوهش­گر باید این حس را که هر لحظه امکان دارد در فرایند مصاحبه، تحلیل و گزارش نتایج، داده­ها توسط پیش­فرض­ها و تعصبات شخصی او آلوده شوند در خودش پرورش دهد (وجنار و اسوانسون، 2007: 175). در این گام پژوهش­گر باید تلاش کند تا از طریق نگرش متعالی پدیدارشناسی به اگوی محض دست یابد. نگرش متعالی یا استعلایی با نگرش عادی یا شیوه­های معمول درک دنیای پیرامون متفاوت است. در نگرش متعالی پدیدارشناسی، محقق دانش روزمره و پیشین خود را با هدف ارائه نگاهی نو به داده­ها در پرانتز قرار می­دهد .به عبارت دیگر، پژوهش­گر پیش­فرض­های نظری، فرهنگی، تجربی و سایر موارد را که در مورد پدیده دارد شناسایی کرده و کنار می­گذارد (جیورجی، 2007؛ برومه[43]، 2011). در این جا استعلایی به معنای این است که همه چیز از نو درک می­شود، گویی که نخستین بار است. هر چند دست­یابی کامل به این وضعیت به ندرت امکان­پذیر است (موستاکاس، 1994: 34). در این جا، پژوهش­گر عینیت محسوس و موجود پدیده را کنار می­گذارد و از پاسخگو می­خواهد، خود بر اساس تجربیات فردیش از پدیده، آزادانه صحبت کند.

یکی از روش­های شناسایی و طبقه­بندی مفروضات پژوهش­گر درباره پدیده مورد مطالعه، یادداشت شخصی پژوهش­گر است. پژوهش­گر باید تجربیات، عقاید و تفکرات خود نسبت به پدیده را از قبل روی برگه­ای یادداشت کرده و همواره مورد بازنگری و توجه قرار دهد و مدنظر داشته باشد تا آن­ها را وارد مصاحبه یا فرایند تحلیل داده­ها نکند. در واقع محقق تجارب و نظرات خویش را مشخص کرده و سپس درون پرانتز (تعلیق پیش­فرض­ها) قرار می­دهد و در سرتاسر فرایند پژوهش همواره مراقب است که این مفروضات وارد پژوهش نشوند. این یادداشت می­تواند دربر گیرنده تعریف پژوهش­گر از خودش، اعتقاداتی که دارد، ایدئولوژی که وی به آن پای­بند است و غیره باشد.

در مقابل، در رویکرد تفسیری پژوهش­گر باید قبل از مصاحبه و تحلیل داده­ها، به قدر کفایت مبانی نظری و پیشینه پژوهش را مطالعه کند و نسبت به پدیده شناخت پیدا کند(وجنار و اسوانسون، 2007: 173). گادامر بیان می­کند تلاش پژوهشگر برای حذف مفاهیم و پیش فرض­های ذهنی خود، نه تنها کاری است غیر ممکن بلکه کاملاً نامعقول است(آنلز[44]، 1996). در این رویکرد تاثیرات اجتماعی و تاریخی بر تجربیات افراد از پدیده نیز باید مدنظر قرار گیرد و وارد فرایند تفسیر شود(دمپسی و دمپسی[45]، 2000). بنابراین در پدیدارشناسی تفسیری نیازی نیست که پژوهش­گر تئوری­ها یا واقعیت­های موجود و پیش­فرض­ها یا آن چه قبلاً درباره پدیده می­دانسته را به صورت روش­مند کنار بگذارد. البته این به معنای آن نیست که در رویکرد تفسیری هیچ گونه جداسازی وجود ندارد. بلکه جداسازی به معنای احتیاط پژوهشگر و سلیقه­ای عمل نکردن، همواره در دستور کار پژوهش­گر است.

 

- نمونه­گیری و انجام مصاحبه

داده­ها از افرادی که پدیده مدنظر را تجربه کرده­اند گردآوری می­شوند. بنابراین مشارکت­کنندگان باید به دقت انتخاب شوند تا دقیقاً همان افرادی باشند که پدیده مورد بررسی را تجربه کرده باشند. هراندازه تنوع در تجارب این افراد درباره پدیده مورد بررسی بیشتر باشد یافتن مضامین مشترک و ذات فراگیر یا عمومی تجربه همه افراد، برای پژوهش­گر دشوارتر خواهد بود(کرسول، 2007). البته این نکته ضعف محسوب نمی­شود. روش­های جمع­آوری داده در پدیدارشناسی شامل تحریر میدانی، مشاهده و مصاحبه است. اما اصلی­ترین روش گردآوری داده در پدیدارشناسی مصاحبه است(ویمپنی و گس، 2000: 1487: عابدی و همکاران، 1387). زیرا تنها روشی است که مشارکت­کننده خودش با زبان و حرکات خاص خود، اقدام به توصیف تجربیاتش از پدیده می­­کند. مصاحبه پدیدارشناسی عموماً عمیق و نیمه ­ساختاریافته است تا مشارکت­کننده، بدون این که محدودیتی برای او ایجاد شود، توضیحات کامل و همه­جانبه­ای را درباره پدیده ارائه دهد (حرفدلش را بزند). مصاحبه­های ساختاریافته دستوپای مشارکت­کننده را در ارائه اطلاعات بیشتر می­بندد، بنابراین با ماهیت روش پدیدارشناسی سازگاری ندارد. پژوهشگر باید به ترتیب، هر یک از سوالات خود را از مصاحبه ­شونده بپرسد و هیچ گونه مخالفت و موافقتی با صحبت­های فرد نکند تا به صحبت­های او جهت ندهد. بهتر است مصاحبه مانند یک مکالمه و گپ باشد. به عقیده پرایس[46](2003)، مصاحبه گروهی با پدیدارشناسی سنخیتی ندارد و باید از هر فرد به صورت جداگانه مصاحبه انجام گیرد. نحوه انتخاب مصاحبه ­شوندگان می­تواند هدف­مند یا به شیوه گلوله­ برفی باشد. ون­کام(1966)، معیارهایی را برای انتخاب هدف­مند مشارکت­ کنندگان ارائه می­دهد؛ به زعم وی، مشارکت کننده علاوه بر تجربه پدیده مورد بررسی، باید بتواند تجربیات خود درباره پدیده را به یاد بیاورد، توانایی بیان تجربیات و احساسات درونی خود را داشته باشد و نهایتاً از بیان تجربیات شخصی خود شرم­سار نشود تا بتواند بدون کنترل آن­ها را به طور کامل و با جزئیات بیان کند.

نمونه­گیری می­تواند همگون یا ناهمگون باشد. اگر پژوهش­گر بخواهد تجارب گروهی خاص را بداند نمونه او همگون خواهد بود؛ مثلاً دانشجویانی که پدیده را تجربه کرده­اند. اما اگر به دنبال فهم تجربیات اقشار گوناگون جامعه باشد نمونه­های ناهمگون نظیر مدیران، پزشکان، کسبه و ... را که پدیده را تجربه کرده­اند انتخاب می­کند. تعداد مشخصی برای مصاحبه ­شوندگان وجود ندارد و تعداد مشارکت­کنندگان در پژوهش­هایی ­که از روش پدیدارشناسی بهره برده­اند عموماً بین 6 تا50 نفر متغیر بوده است. هرزمانی که داده­های گردآوری شده به اشباع نظری رسید و چیز جدیدی حاصل نشد، محقق می­تواند فرایند مصاحبه از نفرات جدید را متوقف کند. نکته­ای که در مصاحبه باید رعایت شود استفاده از ضبط صدا و هم­چنین یادداشت کردن حالات چهره و حرکات بدنی خاص و مرتبطِ مصاحبه ­شوندگان است.

 

- تجزیه و تحلیل داده­های گردآوریشده

یکی از حساس­ترین و اصلی­ترین مراحل پژوهش پدیدارشناسی تحلیل داده­ها است که ویژگی­ها و نکات ظریفخاصِ پدیدارشناسی را دارد. صاحب­نظرانی چون وان­کام[47] 1966، جیورجی[48]1970، کولایزی[49] 1978 و موستاکاس[50] 1994 روش­هایی را برای تحلیل داده­های پدیدارشناسی ارائه داده­اند؛ در این بخش فرایند چهار مرحله­ای تحلیل داده­ها در پژوهش پدیدارشناسی را ارائه می­دهم:

مرحله اول: خواندن و درک کلیت متن داده­ها. در این مرحله پژوهش­گر باید متن داده­هایی را که به طور کامل روی برگه رونوشت کرده است به دقت بخواند تا با مطالب مانوس شده و به حسی کلی از آن­ها دست یابد. در پدیدارشناسی باید کلیت متن داده­­ها که عموماً داده­های حاصل از مصاحبه می­باشند مورد مطالعه قرار گیرد .زیرا پدیدارشناسی ذاتاً دارای دیدگاه کل­نگر[51] است(جیورجی، 1975). مطالعه ابتدایی متن جهت آشنایی[52] و درک زبان مشارکت­کننده توسط پژوهشگر، صورت می­گیرد(میگل[53]، 2009). دیدگاه کل­نگر بر این فرض استوار است که کلیه بخش­های یک مصاحبه با یکدیگر در ارتباط هستند. بنابراین کسی قادر به درک روابط بین اجزاء یک متن خواهد بود که حداقل یک بار سر تا سر متن را در قالب یک کل مورد بررسی قرار دهد(جیورجی، 1989).

مرحله دوم: افق­سازی[54]و تلخیص داده­ها[55]. اصطلاح افق­سازی از این جهت مورد استفاده قرار می­گیرد که هر یک از افراد به واسطه ادراکات حسی و موضع متفاوتی که نسبت به پدیده دارد افق­های مختلفی از آن را درک می­کند. بنابراین پژوهش­گر باید از متن مصاحبه­ها، افق­های مختلف افراد نسبت به پدیده را شناسایی و استخراج کند.

بدین منظور باید خط به خط داده­ها تحلیل شده، واژه­ها و عبارت­­های مهم یا بخش­هایی از مصاحبه که با تجارب شرکت­کنندگان درباره پدیده مورد مطالعه مرتبط است، مشخص شود. عبارت­های استخراج شده در کنار یکدیگر معنای کل تجربه را تشکیل می­دهند(جیورجی، 1989؛ اندرسون، 2010). به عبارت دیگر در این مرحله مضامین اولیه در داده­ها کدگذاری می­شوند. سپس به تمامی این کدها اهمیت و ارزش یکسانی داده می­­شود و در نهایت فهرستی از کدهای غیرتکراری و بدون هم پوشانی تنظیم     می­شود(کرسول، 2007: 194: کانکلین[56]، 2007: 278). زیرا یکیکردنِ کدهایی که محتوای یکسانی دارند موجب کاهش تعداد کدها و کمک به ایجاد یک چارچوب مشترک از تجارب مشارکت­کنندگان در مراحل بعدی فرایند تحلیل داده­ها می­شود.

مرحله سوم: تشکیل واحدهای معنایی[57]. در این مرحله، پژوهش­گر ابتدا افق­ها یا همان مضمون­های اولیه را به کدهایی با زبان علمی تبدیل می­کند. یعنی با حفظ بستر و زمینه­ای که پدیده در آن تجربه شده است فرآیند تبدیل از واژه­های عامِ شرکت­کننده به واژه­های تخصصی پژوهش­گر صورت می­گیرد            (دی­کاسترو[58]، 2011: کاوالی و بوندویک[59]، 2008). چنین فرایندی شامل تبدیل از گفته­های شرکت­کننده (اولشخص مفرد) به زبان علمی (سومشخص مفرد) می­باشد(دی­کاسترو، 2011). پژوهشگر در فرایند تبدیل باید نسبت به اصلِ معانی بیان شده توسط مشارکت­کنندگان متعهد باشد و محتوای معانی را تغییر ندهد(برومه، 2011). سپس پژوهش­گر باید با استفاده از کدهای علمی، اقدام به تشکیل واحدهای معنایی (مضامیناصلی) یا طبقات کلی­تر کند(کرسول، 2007: 194). به عبارت دیگر، کدهای علمی که محتوای مشابهی دارند با هم ترکیب می­شوند تا ساختاری منطقی و کلی­تر از پدیده­ای که به صورت فردی تجربه شده، ایجاد شود(اندرسون، 2010). علاوه بر این، پژوهش­گر باید بازاندیشی دقیقی در مضامین شناسایی شده انجام دهد و آن­ها را با یکدیگر مورد مقایسه قرار دهد، وجوه اشتراک و اخلاف در آن­ها را پیدا کند. امکان دارد نیاز باشد که برخی مضامین مشابه را نیز با یکدیگر ترکیب کرد تا به یک مضمون عام­تر رسید (برومه، 2011). بنابراین می­توان گفت در این مرحله ابتدا کدهای اولیه و خام تبدیل به کدهای علمی شده و سپس کدهای علمی در قالب واحدهای معنایی کلی­ دسته­بندی می­شوند. واحدهای کلی نیز بر اساس محتوای موجود در آن­ها باید توسط پژوهش­گر نام­گذاری شوند.

در این مرحله پژوهش­گر می­تواند مضامین کلی استخراج شده را مجدداً به مشارکت­کنندگان پژوهش ارجاع دهد و نظرات آن­ها را درباره مضامین جویا شود. امکان دارد افراد در بازخوردهای خود پیشنهاداتی را ارائه دهند که مستلزم تغییراتی در مضامین باشد. پژوهش­گر چه در هنگام مصاحبه، چه در استخراج افق­ها و چه در تشکیل مضامین کلی، تنها عمل نمی­کند و با مشارکت­کنندگان تعامل و گفتگوی مجددی برقرار می­کند. این تعامل می­تواند در قالب سوالاتی باشد که پژوهش­گر از مشارکت­کننده می­پرسد و یا بالعکس. این عمل فرایندی چرخه­ای است که معنای جملات نامفهوم را واضح می­کند و احتمال سوء تعبیر از داده­ها توسط پژوهشگر را کاهش می­دهد.

مرحله چهارم: توصیف مضامین. در این مرحله پژوهش­گر هرکدام از واحدهای معناییِ تشکیل شده در مرحله قبل را توصیف می­کند. یعنی ابتدا هر یک از مضامین را می­نویسد و سپس برای آن­ها متنی می­نویسد که در بر گیرنده محتوای آن مضمون است. هم­چنین برای هر مضمون، پژوهش­گر باید نمونه­هایی از متن اصلی مصاحبه­ها را که محتوای آن­ها در این مضمون­ها جای می­گیرند در ذیل هر مضمون ارائه دهد.

این توصیف شامل چند پاراگراف مختصر درباره هر مضمون خواهد بود که مضمون تجربه شده توسط مشارکت­کنندگان را به صورت تحلیلی و قابل فهم برای مخاطبان پژوهش عرضه می­کند. پژوهش­گر باید تلاش کند تا حد زیادی خود را در دیدگاه مشارکت­کنندگان قرار دهد و پدیده را همان گونه که آن­ها تجربه کرده­اند توصیف کند، اما در صورتی که رویکرد تفسیری باشد، پژوهش­گر آزادی عمل بیشتری در تفسیر و بسط نتایج خواهد داشت.

اکنون پژوهشگر به «ذات یا جوهره» یک پدیده دست پیدا کرده است که به مثابه یک مفهوم[60] است. به عبارت دیگر، به هدفی که از ابتدای پژوهش به دنبال آن بود یعنی «کشف تجربه مشترکِ تغییرناپذیر همه مشارکت­کنندگان از پدیده» دستیافته است. جوهره پدیده همان هسته اولیه و واحد اساسی معنای آن پدیده است. جوهره هر پدیده، همگانی است. یعنی دیگران نیز می­توانند آن را مطالعه و درک نمایند. بنابراین جوهره­ای که کشف شده است، فهم مشترکی از پدیده مورد بررسی را برای همگان ایجاد می­نماید.

 

ارائه نتایج و کاربردها

گزارش یک پژوهش پدیدارشناسی باید به گونه­ای تنظیم شود که خواننده احساس کند با خواندن این گزارش، درک و فهم بهتری از آن چه افرادِ دیگر تجربهکرده­اند، به دست می­آورد(پلکینگهورن[61]، 1989). ارائه مضامین شناسایی شده، توصیف مضامین، کاربردهای نتایج پژوهش، توصیه­هایی برای مطالعات بعدی و هم­چنین محدودیت­های پژوهش، در این بخش می­تواند ذکر شود(کرسول، 2007: 229).

 

 

شکل شماره (1): چارچوب اجرای تحقیق پدیدارشناسی

معیارهای ارزیابی کیفیت در پژوهش پدیدارشناسی

پلکینگهورن(1989)، و کرسول(2007)، ده پرسش را برای تعیین اعتبار پژوهش پدیدارشناسی مطرح می­کنند:

1. آیا مصاحبه­گر بر محتوای توصیفات مشارکت­کنندگان به نحوی تاثیر گذاشته که توصیفات آن­ها، دیگر بازتاب واقعی تجربه­شان نباشد؟

2. آیا رونویسی از محتوای مصاحبه­ها دقیق و صحیح صورت گرفته و معنای سخنان افراد در مصاحبه را می­رساند؟

3. آیا در تحلیل رونوشت­ها، نتایجی غیر از آن چه پژوهش­گر استخراج نموده، قابل استخراج است.

4. آیا این امکان وجود دارد که از توصیف ساختاریِ کلی، مجدداً به رونوشت­ها رسید و محتوای آن­ها را در مثال­های اصلیِ تجربه، مجدداً جایابی کرد؟

5. آیا توصیف ساختاری مختص همین شرایط است، یا به طور کلی برای این تجربه در شرایطی دیگر هم می­تواند مصداق پیدا کند(پلکینگهورن،1989).

6. آیا نویسنده فهمی از اصول فلسفی پدیدارشناسی داشته و آن­ها را بیان کرده است؟

7. آیا نویسنده، پدیده روشنی را برای مطالعه انتخاب کرده که آن را به صورت واضح و دقیق بیان کرده باشد؟

8. آیا نویسنده از رویه مشخص و مدوّنی در تحلیل داده­های پدیدارشناسی بهره برده است؟

9. آیا نویسنده در پایانِ تحلیل، جوهره یا ذاتِ تجربه مشارکت­کنندگان را بیان کرده است؟ آیا این جوهره شامل توصیف تجربه و بسترهایی که تجربه در آن رخ داده، هست؟

10. آیا نویسنده به صورت بازاندیشانه در سرتاسر مطالعه حضور داشته است؟(کرسول، 2007: 217).

علاوه بر عوامل گفته شده، بررسی این نکته ضروری است که آیا پژوهش­گر به اندازه کافی جزئیاتی دراختیار ما گذاشته­ که بتوانیم گردآوری و تحلیل داده­ها را ارزیابی­کنیم؟(شانک[62]، 2006). زیرا اگر جزئیات در حد کافی در متن پژوهش موجود نباشد، احتمال بی­کیفیتی و بی­اعتباری پژوهش وجود دارد.

آن چه در روایی پژوهش پدیدارشناسی اهمیت دوچندانی دارد روایی تفسیری[63] است. روایی تفسیری میزانی است که دیدگاه­ها، افکار، احساسات، مقاصد و تجارب افراد مورد مطالعه توسط پژوهش­گر به درستی درک شده و در گزارش پژوهش منعکس شده­اند. بخش مهمی از پژوهش پدیدارشناسی درک دنیای درونی[64] یا پدیده­شناختی مشارکت­کنندگان است که روایی تفسیری، به میزان دقت در ارائه آشکار آن­ها اشاره دارد. یکی از بهترین استراتژی­ها برای تحقق رواییتفسیری، بازخورد مشارکت­کننده[65] است. در این مورد استفاده از توصیف­های دارای استنتاجکم نیز مفید است(جانسون[66]، 1997: 285). هم­چنین پیشنهاد لینکلنوگوبا درخصوص این که، مشارکت­کنندگان متن کدگذاری شده مصاحبه­ها و گزارشِیافته­های پژوهش را دریافت کنند تا میزان موافقت یا مخالفت خود را با کدهای استخراج شده و     یافته­های نهایی پژوهش­گر ابراز کنند(لینکلن و گوبا[67]، 1985)، می­تواند در ارزیابی کیفیت پژوهش پدیدارشناسی بسیار موثر باشد.

استفاده از زاویه­بندیبررسی­کننده[68]بر استفاده بیش از یک مصاحبه­گر، کدگذار و تحلیل­گر در امر پژوهش، دلالت دارد(دنزین[69]، 1970). بررسی ­کننده بیرونی که برای کمک به بهبود کیفیت پژوهش واردِ فرایند پژوهش شده است باید با زمینه مطالعه آشنایی داشته باشد. در نهایت نتایج حاصل از تحلیل­های هر یک از بررسی ­کنندگان با یکدیگر مقایسه می­شود­­ و در صورت اختلاف اساسی باید پژوهش­گرِ اصلی علل اختلاف را پیدا کرده و سعی در برطرف کردن آن­ها کند.

 

بحث و جمع­بندی

هدف از این مقاله واکاوی دقیق در مبانی فلسفی پدیدارشناسی و ارائه چارچوبی تازه و قابل فهم برای انجام پژوهش پدیدارشناسی بود. آن چه در وهله اول در تحقیق پدیدارشناسی حائز اهمیت است آشنایی محقق با بنیان­های فلسفی این روش می­باشد. اشراف محقق بر ریشه­های فلسفی روش موجب درک بیشتر از فرایند آن و تفاوت آن با دیگر روش­های کیفی خواهد شد. هم چنین فرایند اجرای پژوهش پدیدارشناسی و به خصوص تحلیل داده­های آن، تفاوت­های اساسی با سایر روش­های کیفی دارد و رعایت کردن الزامات آن موجب انجام یک پژوهش پدیدارشناختی اصیل خواهد شد. پدیدارشناسی به دنبال واضح­سازی معنا و مفهوم پدیده­ها است و نه تبیین علی پدیده­ها. در این روش معانی که کنشگران اجتماعی به یک پدیده می­دهند مورد توجه محقق است، کما این که این معناها با آن چه تاکنون درباره واقعیت پدیده­ها می­­دانستیم متفاوت باشند. باید توجه داشت که تحقیق پدیدارشناسی برای هر نوع موضوعی مناسب نیست و زمانی که درباره یک پدیده تجربیاتی در جامعه وجود دارد و محقق به دنبال درک این تجارب و فشرده­سازی وجوه اشتراک آن­ها است می­تواند از این روش بهره ببرد. هدف اصلی از مطالعه چنین موضوعاتی درک ماهیت و چیستی یک پدیده نزد افراد گوناگون است. این روش می­تواند برای شناخت زوایای پنهان بسیاری از پدیده­ها در حوزه علوماجتماعی، رفتار مصرف­کننده، بازاریابی و تبلیغات مورد استفاده پژوهشگران قرار گیرد. 

 

 

منابع

آیت­الهی، حمیدرضا. (1382). مقایسه روش تحلیل فلسفی استاد مطهری در اخلاق و روش پدیدارشناسی. مقالات و بررسی­ها، دفتر 74، صص 131-117.

بل،دیوید.(1386).اندیشه­هاى هوسرل. ترجمه:فریدون،فاطمى.تهران: نشرمرکز.

دارتیک، آندره. (1373). پدیدارشناسی چیست؟ ترجمه: محمود، نوالی. تهران: نشر سمت.

رشیدیان، عبدالکریم. (1384). هوسرل در متن آثارش. تهران: نشر نی.

ریخته­گران، محمدرضا. (1382). پدیدارشناسی، هنر، مدرنیته. تهران: نشر ساقی.

شوتز، آلفرد. (1371). چند مفهوم اصلی پدیدارشناسی، ترجمه: یوسف، اباذری. مجله فرهنگ. 11، صص 32-11.

عابدی، حیدرعلی. (1385). تحقیقات کیفی، روش­شناسی علوم انسانی. 47، صص 79-62.

مرادیپردنجانی، حجت­الله؛ و صادقی، ستار. (1393). پدیدارشناسی؛رویکردیفلسفی،تفسیریوروش­شناختیبهمطالعاتکارآفرینی. دوفصلنامه مطالعات روش­شناسی دینی. 2،صص 72-62.

نقیب­زاده، احمد؛ و فاضلی، حبیب­الله. (1385). درآمدی بر پدیدارشناسی به مثابه روش علمی. پژوهش­نامه علوم سیاسی. 2، صص 53-30.

هوسرل،ادموند.(1372). ایده پدیدارشناسی. ترجمه:عبدالکریم،رشیدیان. تهران:انتشارات علمی فرهنگی.

هوسرل،ادموند.(1384). تاملات دکارتی. ترجمه:عبدالکریم، رشیدیان. تهران: نشر نی.

Anderson, V. (2010). The experience of night shift registered nurses in an acute care setting: a phenomenological study Montana State University-Bozeman. College of Nursing.

Annells, M. (1996). Hermeneutic phenomenology: philosophical perspectives and current use in nursing research. Journal of advanced nursing. 23, P.p: 705-713.

Borg, W. & Gall, M. (2003). Educational Research, 6th edition, Longman.

Broome, R, E. (2011). Descriptive phenomenological psychological method: An example of a methodology section from doctoral dissertation.San Francisco, California: Saybrook University.

Conklin, T, A. (2007). Method or madness: Phenomenology as knowledge creator. Journal of management inquiry. 16 (3), P.p: 275-287.

Creswell, J, W. (2007). Qualitative inquiry and research design: choosing among five approaches. Thousand oaks, ca; sage publications.

DeCastro, A. (2011). Introduction to Giorgi's existential phenomenological research method. Psicología desde el Caribe. 11, P.p: 45-56.

Dempsy, P., & Dempsy, A. (2000). Using nursing research. Philadelphia: Lippincott.

Denzin, N. K. (1970). The Research Act In Sociology: A Theoretical Introduction To Sociological Methods. London: Butterworths.

Giorgi, A. (1975). An application of phenomenological method in psychology. Duquesne Studies in Phenomenological Psychology. (2), P.p: 82-103.

Giorgi, A. (1989). One type of analysis of descriptive data: Procedures involved in following a scientific phenomenological method. Methods. 1 (3), P.p: 39-61.

Giorgi, A. (2007). Concerning the phenomenological methods of Husserl and Heidegger and their application in psychology. Collection du Cirp. 1, P.p: 63-78.

Hammond, M. Howarth, J. & Keat, R. (1991). Understanding Phenomenology. Oxford: Basil Blackwell.

Holloway, I. & Wheeler, S. (2002). Qualitative Research for Nurses. 2nd Edit. Oxford, BlackWell Science.

Hueesrl, E. (1989). Ideas pertaining to a Pure Phenomenology and to a Phenomenological Philosophy, second book: studies in the phenomenology of constitution. Translated by Richard Rojcewicz and Andre Schuwer; Kluwer Academic Publishers.

Johnson, P. & Duberley, J. (2000). Understanding Management Research: An introduction to epistemology. Thousand Oaks: SAGE Publication Ltd.

Johnson, R. B. (1997). Examining the validity structure of qualitative research, education. 118 (2), P.p: 282-292.

Kvåle, K. & Bondevik, M. (2008). What is important for patient centred care? A qualitative study about the perceptions of patients with cancer, Scandinavian Journal of Caring Sciences. 22 (4) P.p: 582-589.

Lincoln, Y. S. & E. G. Guba. (1985). Naturalistic inquiry. Thousand Oaks, CA: Sage.

Mayan M. J. (2001). An Introduction to Qualitative Methods: A Training Module for Students and Professionals. Int, Institute for Qualitative Methodology.

Migel, K. (2009). The Lived Experiences of Prenatal Stress and Mind-Body Exercises: Reflections of Post-Partum Women. [dissertation] Texas.

Morse, J, M. (2005). What Is Qualitative Research? Qualitative Health Research. Thousand Oaks: Sep. 15 (7), P.p: 859.

Moustakas, C, E. (1994). Phenomenology research methods. Thousand Oaks, Ca; Sage Publications.

Neuman, W, L. (1997). Phenomenology; exploring the roots of numeracy. Journal for research in mathematics education. Monograph, qualitative research methods in mathematics education. (9), P.p: 63-177.

Polkinghornm, D. E, (1989). phenomenological research methods. In R. S. Valle & S. Halling (Eds), Existential-phenomenological perspectives in psychology. P.p: 41-60. New York: Plenum Press.

Price, B. (2003). Phenomenological research and older people. Nursing older people. 15 (5), P.p: 24-29.

Sanders, p. (1982). Phenomenology: a new way of viewing organizational research, Academy of Management Review. 7 (3), P.p: 353-360.

Shank, G. (2006). Qualitative Research: A Personal Skills Approach. Pearson, Merril Prentice- Hall.

Sokolowski, R. (2000). Introduction to phenomenology. Cambridge: university press.

VanKaam, A. (1966). Existentional fundations of psychology. Pittssburgh, PA: Duquesne University Press.

VanManen, M. (1990). Reaserching lived experience: human science for an action sensitive pedagogy. London, Ontario, Canada; the university of western Ontario. 

Waugh, W. L, & Waugh, W., W. (2006). Phenomenology and public administration. in lynch, t. d., Cruise, p. l. (eds), handbook of organizational theory and management: the philosophical approach. crc press, boca raton, fl, P.p: 478-509.

Wilson, t. d, (2004). research methodology for information behavior research. University of Sheffield.

Wimpenny, P, & Gass, J. (2000). Interviewing in Phenomenology and grounded theory: is there a difference? Journal of advanced nursing. 31 (6), P.p: 1458-1492.

Wojnar, d., & Swanson, K, M. (2007). Phenomenology: an exploration. Journal of holistic nursing. 25 (3), P.p: 172-180.

Zalem, J. E, & Bergum, V. (2000). Hermeneutic- Phenomenology: providing living knowledge for nursing practice. Journal of advanced nursing, 31 (1), P.p: 211-218.

 



[1]. دکترای مدیریت بازرگانی، دانشگاه علامه طباطبائی (نویسنده مسئول).

E- mail: p.parvari@atu.ac.ir  & peymanparvari@yahoo.com

[2]. Phenomenology

[3]. Hueesrl

[4]. Waugh & Waugh

[5]. Johnson & Duberley

[6]. Phenomenology Research Method

[7]. Holloway & Wheeler

[8]. Morse

[9]. Borg & Gall

[10]. Phenomenon

[11]. Logos

[12]. Sanders

[13]. Hammand

[14]. Neuman

[15]. Wilson

[16]. Scientism

[17]. Descriptive Phenomenology

[18]. Wojnar & Swanson

[19]. Epoche

[20]. Eidetic reduction

[21]. Pure ego

[22]. Reduction

[23]. Bracketing

[24]. Essence

[25]. Creswell

[26]. Imaginative variation

[27]. Intersubjectivity

[28]. Empathy

[29]. Horizon

[30]. Sokolowski

[31]. Interpretive Phenomenology

[32]. Merleau-ponty

[33]. Sarter

[34]. Mayan

[35]. Van Manen

[36]. Wimpenny & Gass

[37]. Zalm & Bergum

[38]. Anderson

[39]. Moustakas

[40]. Lived experience

[41]. Bracketing

[42]. Transcendental phenomenological attitude

[43]. Broome

[44]. Annells

[45]. Dempsy & Dempsy

[46]. Price

[47]. Van Cam

[48]. Giorgi

[49]. Colaizzi

[50]. Mustakas

[51]. Holistic

[52]. Familiarization

[53]. Migel

[54].Horizonalization

[55]. Summarize data

[56]. Conklin

[57]. Transformation to Meaning unites

[58]. De Castro

[59]. Kvåle & Bondevik

[60]. Concept

[61]. Polkinghornm

[62]. Shank

[63]. Interpretive validity

[64]. Inner world

[65]. Participant feedback

[66]. Johnson

[67]. Lincoln & Guba

[68]. Investigator Triangulation

[69]. Denzin