بررسی عوامل اجتماعی و فرهنگی مرتبط با میزان اطاعت زنان از مردان در مشکین‌شهر

نوع مقاله: علمی پژوهشی

نویسندگان

1 گروه جامعه‌شناسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تبریز- ایران.

2 عضو هیات علمی دانشگاه تبریز، گروه علوم اجتماعی؛ تبریز- ایران.

چکیده

از بدو شکل­گیری جوامع انسانی، زنان در اسارت مردان بوده­اند. آنان سرکوب را در زمان­ها و مکان­ها و شرایط اجتماعی گوناگون به شیوه­های مختلف تجربه می­کنند. ستم و سرکوب تجربه­ای است که زنان در نظامی مبتنی بر سلطه از سر می­گذرانند. فرودستی زنان و سرکوب ایشان بخشی از بنیان جامعه­ مردسالار است. زنان از هنگام تولد به گونه­ای تربیت می­شوند که فرمانبردار مردان باشند. این مقاله به مطالعه­ رابطه­ بین میزان اطاعت زنان از مردان و عوامل اجتماعی و فرهنگی مرتبط با آن در مشکین­شهر پرداخته است. جامعه آماری تحقیق، زنان متاهل مشکین­شهر بوده و طبق فرمول کوکران نمونه آماری تحقیق 383 زن متاهل می­باشد که با روش نمونه­گیری تصادفی چند مرحله­ای انتخاب گردیدند. ابزار مورد استفاده در این تحقیق، پرسشنامه بود. پایایی پرسشنامه ضریب بالایی (828/0) را جهت ادامه­ مطالعه نشان­داد. پس از تجزیه و تحلیل داده­ها و آزمون فرضیه­های تحقیق که به دو روش آمار توصیفی و استنباطی انجام شد این نتایج حاصل گردید. بین میزان برخورداری زنان از منابع ارزشمند، میزان دینداری زنان و نوع نگرش زنان به کالاشدگی­شان در ساختار خانواده با میزان اطاعت آنان از مردان رابطه معناداری وجود داشت. اما بین اعمال فن­آوری و تکنولوژی­های فرارَوی از بدن با میزان اطاعت زنان از مردان رابطه­ای وجود نداشت.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Study of social and cultural factors associated with the women’s obedience of men in Meshkinshar

نویسندگان [English]

  • Rogayyeh Husseingolizadeh 1
  • Hussein Bani Fatimah 2
چکیده [English]

From the beginning of human society formation, women were enslavement of men. They have experienced repression in different times, places and social circumstances. Oppression and repression was a system based on domination. Women inferiority and repression is a part of male-dominated society and they are trained to be obedient from the birth. This article Studies the social and cultural factors associated with the women’s obedience of men in Meshkinshahr.
Statistical society of research was married women of meshkinshahr and based on Cochran formula the samples are 383 married women chosen by multi stage random sampling. A questionnaire used to gather data. The reliability of the questionnaire demonstrated high coefficient (0.828) for study. After data analyzing and hypothesis testing which is done by two methods of descriptive and inferential statistics, the following results were obtained. There was a meaningful relation between women’s valuable resources, rate of the religiosity of women, women’s views to their commodification in family, with their obedience of men. But there was no relation between technology and the science of human body with women’s obedience from men.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Social Factors
  • Cultural Factors
  • women’s obedience of men

«مطالعات جامعه‌شناسی»

سال ششم، شماره بیست و دوم، بهار 1393

ص ص 23- 7

 

 

 

 

 

بررسی عوامل اجتماعی و فرهنگی مرتبط با میزان
اطاعت زنان از مردان در  مشکین­شهر

رقیه حسینقلی­زاده[1]

دکتر حسین بنی­فاطمه[2]

تاریخ دریافت مقاله:22/9/1394       

تاریخ پذیرش نهایی مقاله:13/12/1394

چکیده

از بدو شکل­گیری جوامع انسانی، زنان در اسارت مردان بوده­اند. آنان سرکوب را در زمان­ها و مکان­ها و شرایط اجتماعی گوناگون به شیوه­های مختلف تجربه می­کنند. ستم و سرکوب تجربه­ای است که زنان در نظامی مبتنی بر سلطه از سر می­گذرانند. فرودستی زنان و سرکوب ایشان بخشی از بنیان جامعه­ مردسالار است. زنان از هنگام تولد به گونه­ای تربیت می­شوند که فرمانبردار مردان باشند. این مقاله به مطالعه­ رابطه­ بین میزان اطاعت زنان از مردان و عوامل اجتماعی و فرهنگی مرتبط با آن در مشکین­شهر پرداخته است. جامعه آماری تحقیق، زنان متاهل مشکین­شهر بوده و طبق فرمول کوکران نمونه آماری تحقیق 383 زن متاهل می­باشد که با روش نمونه­گیری تصادفی چند مرحله­ای انتخاب گردیدند. ابزار مورد استفاده در این تحقیق، پرسشنامه بود. پایایی پرسشنامه ضریب بالایی (828/0) را جهت ادامه­ مطالعه نشان­داد. پس از تجزیه و تحلیل داده­ها و آزمون فرضیه­های تحقیق که به دو روش آمار توصیفی و استنباطی انجام شد این نتایج حاصل گردید. بین میزان برخورداری زنان از منابع ارزشمند، میزان دینداری زنان و نوع نگرش زنان به کالاشدگی­شان در ساختار خانواده با میزان اطاعت آنان از مردان رابطه معناداری وجود داشت. اما بین اعمال فن­آوری و تکنولوژی­های فرارَوی از بدن با میزان اطاعت زنان از مردان رابطه­ای وجود نداشت.

واژگان کلیدی: عوامل اجتماعی، عوامل فرهنگی و اطاعت زنان از مردان.

 

 


مقدمه

با تغییر در ساختار اجتماعی و اقتصادی جوامع پس از انقلاب صنعتی، یکی از اثرات درخور توجه این دگرگونی­های کلان اجتماعی، تغییر در نقش جنسیت است؛ روابط زن و مرد در جوامع سنتی با ظهور عصر جدید دچار مناقشه شد. پوشش، کسب تحصیلات و اشتغال زنان در کنار مردان در خارج از خانه، و کارکردن مردان در خانه در کنار زنان­شان پیوسته باعث تنش و تعارضات فراوان شد. از تغییرات عمده­ای که در جریان این اوضاع در خانواده­ها رخ داد تضعیف نظام مردسالاری بود.

 در میان همه­ نظام­های تسلط و انقیاد، بنیادی­­ترین ساختار ستمگری، به جنسیت تعلق دارد که همان نظام مردسالاری است. مردسالاری واژه­ای قدیمی به معنای سلطه و حاکمیت مرد است و نوعی نظام اقتدار مردانه­ای است که از راه نهادهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی خود، زنان را زیر ستم و سرکوب قرار می­دهد. وجود تبعیض جنسی که گرایشی است که برای تکریم یک جنس به تحقیر جنس دیگر  می­پردازد، در جوامع بشری نتیجه­ سروری نرینگی یا نظام مردسالاری است. مردها از طریق مشارکت در این نظام یاد می­گیرند که چگونه آدم­های دیگر را با تحقیر نگاه کنند و به عنوان موجودات غیر انسانی، آن­ها را تحت نظارت خود درآورند. در چارچوب این نظام است که مردان و زنان انقیاد را می­بینند و یاد می­گیرند. مردسالاری فقط نوعی تسلط نیست، بلکه نظامی است که خواه آشکار و خواه نهان، تمام مکانیسم­های نهادی ایدئولوژیکی در دسترس خود مانند حقوق، سیاست، اقتصاد، اخلاق، علوم پزشکی، مد، فرهنگ، آموزش و پرورش، رسانه­های گروهی و ... را به منظور تحقق سلطه مردان بر زنان به کار می­گیرد(میشل[3]، 1992: 12).

از مطالعه­ وضعیت زنان در جوامع مختلف چنین استنباط می­شود که بیشتر زنان در زندگی خود درجاتی از چهار نوع فشار را تجربه کرده­اند که عبارتند از: طرد از قدرت سیاسی، طرد از قدرت فرهنگی از جمله آموزش و پرورش رسمی، بهره­کشی اقتصادی و آسیب پذیری در برابر بهره­کشی جنسی(لگیت[4]، 2001: 20).

اطاعت در لغت­نامه دهخدا به معنای «­فرمانبرداری کردن و فرمان بردن» است. و اطاعت زنان از مردان یکی از جنبه­های اقتدار و سلطه در ساختار قدرت در خانواده به شمار می­آید. سلطه، قدرتی است که یک فرد یا گروه بر فرد یا گروهی دیگر اعمال می­کند. این اعمال قدرت صرفاً اقتصادی یا فنی یا نظامی نیست، بلکه جنبه عاطفی، فرهنگی و روانی نیز دارد و در افراد زیر سلطه نوعی احساس حقارت و عدم امنیت ایجاد می­کند. از آن­جا که در جوامع مردسالار، مردان تمامی نهادهای قدرت اعم از صنعت،            فن­آوری، علم، مناصب سیاسی، ارتش و به ویژه پلیس را در اختیار دارند مناسبات میان زنان و مردان نیز بر اساس سلطه­گری و سلطه­پذیری است(آبوت[5] و دیگری، 1388: 319).

موقعیت اجتماعی زنان با موقعیت اجتماعی سایر طبقات تحت سلطه که حاکمانشان فقط خدمات           آن­ها را می­طلبند، فرق فاحشی دارد. مردان فقط اطاعت زنان را نمی­خواهند، بلکه عشق و محبت آن­ها را هم خواستارند. از این رو مردان، همه­گونه عواملی را به کار گرفته­اند تا تمام احساسات و کل ذهن زنان را به اسارت درآورند(استوارت میل[6]، 1975: 29).

در تحلیل دارندورف، اقتدار وابسته به سمت­های اجتماعی، عنصر اساسی به شمار می­آید. اقتدار همیشه مستلزم فرماندهی و فرمانبری است. از آن­هایی که سمت­های با اقتدار دارند، انتظار می­رود که زیردستانشان را تحت نظارت داشته باشند، یعنی، آن­ها به ­خاطر چشمداشت­های اطرافیان و نه به خاطر ویژگی­های روانشناختی­شان، بر دیگران چیرگی دارند. این چشمداشت­ها نیز مانند اقتدار، نه به آدم­ها بلکه به سمت­ها و نقش­های مد­نظر آن سمت­ها تعلق دارند(گیدنز[7]، 1938: 224).

اگرچه تفاوت­های قابل ملاحظه­ای در نقش­های مربوط به زنان و مردان در فرهنگ­های مختلف وجود ­دارند، هیچ مورد شناخته­شده از جامعه­ای که در آن زنان قدرتمند­تر از مردان باشند وجود ندارد. زنان در همه جا اساساً با پرورش کودکان، نگهداری و اداره خانه سروکار دارند، در حالی که فعالیت­های سیاسی و نظامی در همه­جا آشکارا مردانه است. در هیچ جای دنیا مردان مسئولیت اساسی برای پرورش کودکان ندارند(گیدنز، 1938: 205). برای مثال، در ایالات متحده مردان، مناصب دارای قدرت بالاتری را در نهادهای اقتصادی، سیاسی، نظامی، آموزشی و فرهنگی اشغال کرده­اند. مردان، مدیران عامل شرکت­ها، فرمانداران و سناتورها هستند؛ آنان امپراتورهای رسانه­ای، ارتش و نیروی پلیس را کنترل می­کنند. فرادستی مردان به طرز نامحسوسی در زندگی خصوصی­مان نیز وجود دارد. برای مثال از مردان انتظار  می­رود که آغازگر و کم و بیش کنترل­کننده عمل سکسی باشند. فرادستی مردان در صنعت چند میلیارد دلاری آرایش به وضوح به چشم می­آید. این صنعت آرمان زیبایی سکسی شده نوجوانان و اندامی ترکیه­ای را تبلیغ می­کند و زنان نیز برای آن­که احساس کنند جذاب­اند، تلاش می­کنند تا این­گونه به نظر برسند. فرادستی مردان در رقم شرم­آور میزان تجاوز و کتک زدن همسر، افزایش سریع آمار خانواده­هایی که زنان مجرد، سرپرست آن می­باشند و فرزندان خود را با حمایت­های اجتماعی و مالی پدران فرزندانشان یا حتی بدون آن بزرگ می­کنند مشهود است(سیدمن[8]، 1391: 272).

مردان نیز مانند تمامی گروه­هایی که از بودن در قدرت نفع می­برند، منافعی در حفظ قدرت دارند. همان­گونه که واقعیات مربوط به تجاوز و کتک زدن زنان نشان می­دهد، مردان هرگاه که لازم شود از خشونت برای حفظ قدرت استفاده می­کنند. آن­ها مانع از ورود زنان به مناصب نهادهای قدرت­اند. استراتژی پنهانی­تر و احتمالاً کارآمدتر از فرادستی مردان عبارتند از: کنترل تصور عمومی از جنسیت. اگر آرای غالب فرهنگی، « زن بهنجار» را بنابر سرشت خود همسر یا مادر تعریف کنند، دیگر مردان برای فرمانبردار نگه­داشتن زنان نیازی به اعمال زور نخواهند داشت. مردان علم پزشکی و فرهنگ عامه را به خدمت می­گیرند تا به این توهم تداوم بخشند که طبیعت تفاوت­ها و سلسله مراتب جنسیتی را دیکته می­کند؛ تعریف مبتنی بر حسب نقش­های همسری و مادری، سلطه اجتماعی مردان را تقویت می­کند(همان: 273-272).

این پرسش که چرا پدرسالاری  به شکل­های گوناگون عمومیت دارد پاسخ­های متعددی به این پرسش داده شده، اما محتمل­ترین تبیین نسبتاً ساده است. زنان کودکان را به دنیا می­آورند و  پرورش می­دهند. درماندگی کودک انسانی ایجاب می­کند که مراقبت اولیه شدید و طولانی باشد. از این­جاست که چودروف وابستگی مرکزی " مادری" به تجربه زنان را مورد تاکید قرار می­دهد. ضرورت فیزیکی اولیه مادران که باید کودکانشان را به دنیا آورده و پرستاری کنند به سادگی به استعداد نقش مراقبتی و پرورشی که زنان در تمام فرهنگ­ها می­پذیرند می­انجامد. زنان به واسطه نقشی که به عنوان مادر و مراقبت­کننده دارند اساساً در فعالیت­های خانگی جذب می­شوند. زنان همان چیزی می­شوند که داستان­نویس و منتقد اجتماعی فرانسوی سیمون دوبووار "جنس دوم[9]" نامیده است، زیرا از فعالیت­های عمومی­تری که مردان می­توانند آزادانه به آن­ها بپردازند کنار گذاشته شده­اند­(دوبووار[10]، 1972؛ به نقل از گیدنز، 1989: 341).

مردان به علت نیروی برتر فیزیکی یا توانایی­های فکری خاصی بر زنان مسلط نیستند، بلکه به این علت بر آن­ها برتری یافته­اند که پیش از به وجود آمدن کنترل موالید، زنان اسیر ساختمان بیولوژیکی خود بودند. بارداری پی در پی و مراقبت مستمر از کودکان، آنان را برای تامین معیشت به مردان وابسته می­کرد (فایرستون[11]، 1971؛ به نقل از گیدنز، 1989: 341).

زنان نتایج فلاکت بار سیطره­ نظام مردسالار را همچنان تحمل می­کنند. ایدئولوژی زن خانه­دار و مفهوم ابزاری از زنان مجموعه­ اعمالی را توجیه می­کند که هدف از آن مانند گذشته، محدود کردن   نقش­های ویژه­ زنان به تولید ­مثل و نقش کارگر ذخیره است(میشل[12]، 1992: 138).

چافتنر بر این باور است، اگر تقسیم کار در سطح کلان یک جامعه جنسیت یافته باشد و کارها بر حسب جنس افراد تعریف و توزیع شود، به مرور، مردان منابعی بیش از زنان به دست می­آورند. برتری در دست­یابی به منابع مادی، سرانجام به تفاوت قدرت بین زن و مرد در سطح خرد می­رسد. این برتری، باعث می­شود زنان همواره خود را با تقاضا­های رو به فزونی همسرانشان سازگار کنند. این مساله باعث می­شود مردان کمتر به کارهای خانه بپردازند و انجام کارهای درونی منزل وظیفه­ زنان دانسته شود. در نتیجه، مردان، هم در جایگاه­های مادی و هم در جایگاه­های قدرت، به صورت نخبه در می­آیند و می­توانند    همه­ کارها و از آن میان زنان را در اختیار گیرند(ترنر، 1998: 238). تعاریف جنسیتی، چه در سطح کلان و چه در روابط خرد زن و مرد، جایگاه کنترل­کننده مردان را تضمین کرده و باعث می­شود نابرابری از سوی خود زنان نیز پذیرفته شود(همان: 238).

اصطلاح مردانه و زنانه هنوز هم برای حقانیت ادامه حکومت مردان بر زنان و به عنوان دلیلی که تعیین­کننده­ کار زنانه است به کار می­رود. به این معنا که زنان تنها متعهد به انجام کارهای ترمیمی و تکراری هستند و نتیجه آن محدود کردن زنان به کار در خانه در یک جامعه تولیدی است. از طرف دیگر دلیلی است برای رهایی مردان از کارهای ترمیمی و باز گذاشتن راه برای آن­ها در کارهای تولیدی­(شی[13]، 1943: 15).

بعد از انقلاب صنعتی فرآیند توسعه­ صنعتی، اجتماعی و سیاسی، ساختار سنتی روابط خانوادگی را به سستی کشانده و در این میان، تحولات صنعتی تاثیری انکار­ناپذیر بر تغییر نقش­های سنتی زنان داشته است. این تحولات نقش جنسیتی، با شروع در سده­ نوزدهم در اروپا و آمیختگی با جنبش­های حقوق زنان در اوایل سده­ بیستم، نهایتاً به تغییر وضعیت زنان، چه در عرصه­ خانوادگی و چه در عرصه­ عمومی، انجامید و یکی از بارزترین پی­آمدهای آن، تحول روابط سنتی اقتدار در خانواده بود­(گروسی، 1378: 8). لنسکی بر این عقیده است که جریان صنعتی­شدن و تخصصی­شدن امور در جامعه­های جدید و صنعتی، بخش مهمی از مسئولیت­های خدماتی و تولیدی خانه و خانواده را به سازمان­های دیگر انتقال داده است. از دیگر سو، جریان این توسعه، ساختار سنتی خانواده را از لحاظ اقتدار حاکم بر آن سست کرده است. پدر خانواده دیگر همان رییس مرسوم در جوامع کشاورزی محسوب نمی­شود. یکی دیگر از علل مهم افت اقتدار خانواده را باید جهان­بینی مردم­سالاری رایج در جوامع صنعتی دانست که بیشتر به حقوق فردی تاکید دارند. بدین­گونه روند مردم­سالاری به همان­سان که نقش­های سنتی نهادهای سیاسی- اقتصادی را دگرگون ساخت، نقش خانواده را نیز در جامعه تغییر داد(گیدنز، 1989: 108؛ به نقل از عنایت، 1373).

در ایران با آغاز ورود فرآیند نوسازی به کشور و خصوصاً گسترش روند شهرنشینی، همگانی­شدن نظام آموزشی در کشور، رشد ارتباطات اجتماعی و به دنبال آن آشنایی با تحولات ساختاری در سایر جوامع، خانواده­ ایرانی هم دستخوش تغییرات شد(قندهاری، 1382: 85) تا چند دهه­ قبل، شکل مسلط خانواده در ایران، خانواده­ گسترده­ تابع سنت و مذهب بود، که ریاست اصلی آن در اختیار پدر بود و در ساختار سلسله مراتبی قدرت، شوهر یا پدر خانواده در راس هرم قرار می­گرفت. اما این شکل از روابط قدر­ت با ورود نوسازی به ایران همانند غرب دچار تغییر شد(همان). اطاعت، متغیر اجتماعی مهمی است که در بررسی هر ساختار اجتماعی، نهاد، گروه، و حتی روابط مرسوم بین افراد باید مورد توجه قرار گیرد و خانواده نیز از این قاعده مستثنا نیست و می­توان نوع روابط قدرت را در آن مورد بررسی قرار داد. وبر، قدرت را امکان تحمیل اراده­ یک فرد بر رفتار دیگران تعریف می­کند. و از دیدگاه  پارسونز، قدرت، امکان دست­یابی به تسهیلاتی است که تصرف آن­ها مطلوب، و عرضه­ آن­ها نسبت به تقاضا محدود است. در روابط خانوادگی، قدرت مفهومی است که از راه رفتارهای عینی اعضا قابل مشاهده است و معمولاً شاخص عمده­ تعیین میزان قدرت زن و شوهر در روابط متقابل­شان، الگوی مشارکت در تصمیم­گیری است(گروسی، 1378: 9؛ به نقل از عنایت، 1367).

وقتی زنان یک جامعه با شدت و­حدت فراوان به اطاعت­های کورکورانه (به لحاظ نبودن آگاهی و آموزش) یا اطاعت اجباری (به لحاظ عدم دسترسی آن­ها به منابع ارزشمند) دست می­زنند، ساختار قدرت و تصمیم­گیری در خانواده­ها به طرف مردان متمایل شده و مردان را به نخبگان در عرصه اجتماعی و فرهنگی تبدیل می­کند و مانع بزرگی را در راه شناخت فرصت­های مناسب و توانایی­های زنان به وجود می­آورد.

فمینیست­های رادیکال ستم بر زنان را بنیادی­ترین نوع ستم می­دانند. از دید آلیسون جاگر و پائولا راثنبرگ[14] این ادعا را می­توان چنین تعبیر کرد که:

1. زنان در طول تاریخ نخستین گروهی بودند که ستم دیدند.

2. ستم بر زنان، رایج­ترین نوع ستم است که عملاً در تمامی جوامع شناخته شده وجود دارد.

3. ستم بر زنان، ریشه­دارترین نوع ستم است؛ زیرا محو آن از دیگر انواع ستم دشوارتر است و نمی­توان آن را با انجام دیگر تغییرات اجتماعی مثلاً با محو جامعه طبقاتی از میان برداشت.

4. ستم بر زنان از هر دو جنبه کیفیت و کمیت بیشترین آسیب را به قربانیان خود وارد می­سازد، هرچند که در بسیاری مواقع شاید به علت تعصب­های جنسی، ستمگر و ستم­دیده هیچ کدام این آسیب را تشخیص ندهند.

5 . ستم بر زنان الگویی برای شناخت مفهوم سایر انواع ستم به دست می­دهد.

هر فمینیست رادیکال بر­حسب این­که بر­کدام جنبه­های ستم­دیدگی زنان تاکید داشته باشد ممکن است به یکی از چندین موضوع هنر، معنویت، تغذیه، زیست­بوم، تولید­ مثل و مادری، جنسیت، میل­جنسی و غیره توجه بیشتری نشان دهد(تانگ[15]، 1947: 120- 119).

در عرصه مطالعات زنان در تبیین تمایز جنسی و سلطه مردان بر زنان، اظهارنظر­های زیادی از سوی صاحب­نظران صورت گرفته که نتیجه آن ارائه­ نظریه­های مختلف از سوی آنان بوده است.

 

 

 

تئوری از خود بیگانگی

از نظر مارکس شیء­شدگی[16] مردان در صنعت، از راه ربودن محصول کار ایشان به شکل از خود بیگانگی جلوه­گر می­شود و در زنان از آن­جا که موجودیت خود را فقط در رفع نیازهای دیگران می­بینند این از خود بیگانگی در زندگی و آگاهی زنان شکلی به مراتب ستم­بارتر به خود می­گیرد. نظریه سیاسی مارکسیسم تحلیلی طبقاتی عرضه می­کند که نوید­بخش آزاد شدن زنان از فشارهای ستم است؛ کارگران اعم از زن و مرد در مسیر تلاش برای تشکیل طبقاتی و سپس عملی کردن گذار از سرمایه­داری به سوسیالیسم و در نهایت به کمونیسم یعنی نهایت امنیت خاطر و کمال آزادی هدایت می­شوند. مشارکت زنان و مردان در ایجاد ساختارها و نقش­های اجتماعی به­ گونه­ای که امکان تحقق کامل استعدادهای انسان برای هر دو جنسیت فراهم شود نظریه­ای بسیار رهایی­بخش جلوه می­کند.

هارتمن در مقاله مهم خود «وصلت نامیمون مارکسیسم و فمینیسم»(1979) می­نویسد که اساس  مرد­سالاری در نظر مردانه بر قدرت کار زنانه نهفته است. این نظارت از طریق نهادهای مختلف از جمله ازدواج همجنس­خواهانه، تک­همسری، زاییدن و بزرگ کردن بچه و کار­ خانگی حمایت می­شود.

 

تئوری مبادله

یکی از دیدگاه­های مهمی که در جامعه­شناسی، به موضوع قدرت توجه کرده است، رهیافت مبادله می­باشد. تا آن­جا که ترنر معتقد است؛ قدرت، یکی از مفاهیم محوری تئوری مبادله می­باشد(ترنر، 1983: 54). اساس نظریه مبادله درباره قدرت این است که نابرابری در منابع تولید، موجب تفاوت و تمایز میان کنشگران می­گردد(همان). پس، قدرت در خانواده به وسیله عضوی که منابع بیشتری را عرضه می­کند، کنترل می­گردد. این منابع به طور اخص می­تواند شامل تحصیلات، شغل و قدرت مالی باشد که       تاثیر­گذار هستند. بنابراین هرچه فرد به منابع مهم و ارزشمندی مانند شغل، تحصیلات و درآمد، دسترسی بیشتری داشته باشد از قدرت بیشتری در خانواده برخوردار خواهد بود.

یکی از عواملی که می­تواند در تعاملات بین زن و مرد موقعیتی تابع را برای زن و مرد به همراه آورد، وابستگی اقتصادی زن به مرد است. زنی که درآمدی ندارد تسلیم می­شود، حتی اگر در ازدواج خوشبخت نباشد. برعکس زنی که  شاغل است به این دلیل این­که به همسر خود وابستگی مالی ندارد، اجباری در حمل ازدواج ناموفق نمی­بیند(میشل، 1992: 67). از این رو در جوامعی که وظیفه تامین نیازهای زن بر عهده مرد می­باشد و مرد تنها منبع برآوردن نیازهای خانواده است، طبعاً زن به لحاظ ایدئولوژیک اجازه اعمال قدرت یک­سویه را به شوهر می­دهد.

 

 

تئوری دین باوری و نهاد خانواده

فمینیست­ها در صدد هستند که شیوه ارائه تعریف از مرد و زن را از اساس دگرگون کنند. چنین سودایی نمی­تواند هیچ تعریفی از مرد و زن قدسی و تغییرناپذیر ارائه دهد، از سوی دیگر گفته می­شود که متن­های مقدس دینی تصویرهای فرازمانی و دگرگون ناپذیر از چیستی مرد و زن، حقوق، وظایف و چگونگی رابطه میان این دو به پیرامون راستین خود نشان می­دهند.

جوامع بشری در سده­های گذشته در بردارنده رفتارهایی چون زناشویی اجباری، فروش کودکان، شکنجه­های تنبیهی به دستور ارباب دین و دیگر رسم­هایی بوده است که در جوامع امروزی منسوخ شده­اند (روایی، 1391: 155).

آلکوف معتقد است که امروزه چالش­ها و انتخاب­های ما دگرگون شده و فهم دینی ما اکنون به کار درک شیوه  درست زندگی در دنیای امروز و در شرایط بسیار متفاوت آن می­آید. نمی­توان باور کرد که هر مذهبی به ضرورت به سرکوب گروه­های انسانی چون کودکان، زنان و حتی ناباوران می­انجامد. مذهب دعوتی به اخلاق­مداری و فهمی است از آن­چه که زندگی را معنا دار می­کند. مذهب شیوه­ای را که آدمی باید با دیگران زندگی کند می­آموزد، در حالی که سرکوب و رنج دادن به دیگران زندگی انسانی را از معنا تهی می­کند. بی­شک زنان از همه جهت­ها همانند مردان نیستند. زنان در زندگی خویش انتخاب­ها، تجربه­ها و چالش­های دیگری دارند، اما در بسیاری جنبه­ها زنان جویای همان حقوق پایه­ای در رفتارهای انسانی هستند که مردان خواهان آنند. هیچ زنی در جهان نمی­خواهد به زور به زناشویی مردی در آید که او را نمی­پسندد و یا از او می­ترسد. هیچ زنی در جهان نمی­خواهد که به او به چشم حیوانی تنها برای تولید مثل بنگرند و با او رفتار کنند. هیچ زنی خشونت ورزیدن جنسی همسر و کتک خوردن خویش را          نمی­پسندد. فمینیسم به راستی چیزی جز بازگویی و نمایاندن این خواست­های اولیه زنان نیست و بدین سبب فمینیسم هیچ برخوردی با مذهب ندارد، بلکه برعکس تا آن­جا که مذهب­ها در کار ارزش­گذاری و معنادهی به زندگی بشر باشند، فمینیسم پاره­ای جدا نشدنی در هر مذهب است.

به راستی این نظام سرمایه­داری است که باید گناه از هم پاشیدن حلقه خانواده، آسیب­رسانی به  سنت­ها و جمعیت­ها، شکستن ارج نهادن به آداب و رسوم و تبدیل کردن زنان و کودکان به کالاهای جنسی در بازار خرید و فروش و بسیاری از این دست را به دوش بکشد.

 

تئوری کالاشدگی (فیتیشیسم)

تابعیت زنان نه از ماهیت زیست­شناختی­شان که تغییر­ناپذیر انگاشته می­شود، بلکه از تنظیم­های اجتماعی سرچشمه می­گیرد که سابقه­ای آشکار و قابل پیگیری دارند و می­توان آن­ها را دگرگون کرد. مبنای رابطه­ای تابعیت زنان، در خانواده گذاشته شده است، نهادی که به درستی از نام لاتینی خدمتکاربرگرفته شده است، زیرا خانواده به همان­سان که در جوامع پیچیده وجود دارد، در واقع چیزی نیست جز نظامی از نقش­های مسلط و تحت تسلط. ویژگی­های اساسی خانواده  در جوامع غربی این است که بر محور یک زوج زن و شوهر و فرزندانشان در چارچوب یک خانوار واحد ساخته شده است و پدر تبارانه است، یعنی اقتدار در دست رییس مرد خانوار است(ریتزر[17]، 1374: 480).

جامعه با ادعای این­که یک چنین ساختاری نهاد بنیادی همه جوامع بشری است، به این نظام خانوادگی مشروعیت می­بخشد. حال آن­که به گواهی بیشتر شواهد باستان­شناختی، یک چنین ادعایی دروغین است، زیرا در بیشتر دوران ماقبل تاریخ، از این نوع ساختارهای خانوادگی هیچ اثری نیست، در این دوران انسان­ها در شبکه­های گسترده خویشاوندی مانند تیره پیوند می­خوردند. به عبارت دیگر، تیره مادر تبارانه و مادر سالارانه نیز بوده، زیرا در اقتصادهای ابتدایی مبتنی بر شکار و گردآوری غذا، زنان به خاطر داشتن کارکرد مستقل و تعیین­کننده اقتصادی به عنوان گردآورنده، سازنده، ذخیره­کننده و توزیع کننده مواد ضروری، از قدرت مهمی برخوردار بودند. این قدرت زنانه، از طریق تنظیم­های زندگی اشتراکی، اجتماعی و دسته جمعی، کاربرد کالا، پرورش فرزند و تصمیم­گیری و نیز از طریق گزینش آزادانه و فاقد محدودیت شریک جنسی و عشقی، هم از سوی زنان و هم از سوی مردان، اعمال می­شد. از این نوع جامعه، مارکس و انگلس به عنوان یک کمونیسم ابتدایی یاد می­کنند(همان:480-481).

عواملی که این نوع نظام اجتماعی را نابود کردند و به تعبیر انگلس«شکست تاریخی و جهانی جنس زن» را به بار آوردند، عوامل اقتصادی­اند، به ویژه جایگزینی اقتصاد شبانی، کشاورزی و سبک       مزرعه­داری به جای اقتصاد شکار و گردآوری. بر اثر این دگرگونی، مالیکت پدیدار شد که به همان فکر و واقعیتی اطلاق می­شود که برخی از اعضای جامعه مدعی تملک منابع اساسی تولید اقتصادی می­شوند. این مردان بودند که چنین ادعایی را مطرح کردند، زیرا تحرک، نیرومندی و انحصار برخی از ابزارها به آن­ها برتری اقتصادی بخشیده بود. هم­چنین بر اثر این دگرگونی، مردان به عنوان مالکان دارایی، نیاز به یک نیروی کار مطیع، از بردگان و اسیران گرفته تا همسران و فرزندان و نیاز به وارثانی به عنوان نگهداشت و انتقال دارایی، را در جامعه مطرح کردند(ریتزر، 1374: 481). به عنوان مثال مردان طبقه سرمایه­دار منابع تولیدی و سازمانی تولید صنعتی، کشاورزی، تجاری و بازرگانی ملی و بین­المللی را در تملک خود دارند. زنان همین طبقه نه تنها مالکیت ندارند بلکه خودشان هم ملک به شمار می­آیند. یعنی همسران و متعلقات مردان سرمایه­داری­اند که هنر تملک را عمیقاًدرک می­کنند. زنان سرمایه­دار در فراگرد دایمی مبادله میان مردان(رابین، 1975؛ به نقل از ریتزر، 1374: 482) کالاهای جذاب و شاخصی به­شمار می­آیند و غالباً وسیله تضمین ائتلاف­های ملکی میان مردان می­شوند. زنان سرمایه­دار پسرانی را می­زایند و می­پرورانند که منابع اجتماعی- اقتصادی پدرانشان را به ارث می­برند. آن­ها خدمات عاطفی، اجتماعی و جنسی را نیز در اختیار مردان طبقه­شان می­گذارند. به پاداش همین خدمات است که به آن­ها یک سبک زندگی مجلل جایزه داده می­شود. به تعبیر رزا لوکسمبورک، زن سرمایه­دار، «انگل یک انگل» است(لوکسمبورک[18]، 1971: 220؛ به نقل از ریتزر، 1374: 482).

 

تئوری فن­آوری و تکنولوژی­های فرارَوی از بدن: (تئوری سیمون دوبووار و شولامیت فایرستون)

سیمون دوبووار در رساله­ خود که آغاز­کننده نظریه فمینیستی، در قرن اخیر است با این ادعا که زنان بیش از مردان مستعد آزارهای جسمی هستند، موافق است و پیشنهاد او برای زنان امتناع از ازدواج و انجام تکلیف مادری بود. واضح است که زنانگی در مقیاسی گسترده­تر از مردانگی قربانی نوع است. در حالی که زن در دوران بارداری همچون یک حیوان مقید به تن باقی می­ماند. طرح مرد، ابقا و تکرار خودش در یک زمان نیست، بلکه نقشه­ او کنترل زمان حال و شکل­دادن به آینده­ خویش است. فعالیت مردانه غلبه­ بر نیروهای آشفته و درهم زندگی است و این به معنای مطیع ساختن طبیعت و تسلط یافتن بر زن است. مادامی که بدن و قلمرو خانگی مانعی بر سر راه دستاوردهای معرفتی عقل قلمداد می­شود و البته موانعی بر سر راه آزادی، زنان نیز که در جستجوی برابری هستند می­بایست در خود توانایی­­هایی برای فرارَوی از بدن و آشفتگی­هایش ایجاد کنند. شولامیت فایرستون از تولید مثل آزمایشگاهی به منظور رهاسازی زنان از قید و بندهای جسمانی­ که آن­ها را تحت فشار قرار می­دهد حمایت می­کند(روایی، 1391: 57).

بحث اصلی شولامیت فایرستون در کتاب دیالکتیک جنس در مورد طبقه جنسیتی است. فایرستون مدعی است مردسالاری یا فرودستی نظام­مند زنان از نابرابری زیست­شناختی میان زن و مرد سرچشمه می­گیرد. این بررسی نقش تولید مثلی زنان، فایرستون را بر آن داشته است که با نگاهی فمینیستی در نظریه­ ماتریالیسم تاریخی مارکس و انگلس بنگرد. به­گفته­ فایرستون، مارکس و انگلس به درستی مبارزه­ طبقاتی را نیروی محرکه­ تاریخ معرفی کردند اما از چیزی که او آن را طبقه­ جنسی نام داد غافل ماندند.

بدین­ترتیب فایرستون با ارائه تفسیری رادیکال از «ماتریالیسم» به این نتیجه می­رسد که زیر بنای مادی سرکوب زنان را نه در اقتصاد، بلکه در تفاوت­های زیست­شناسی باید جست. این امر که زنان و نه مردان بارور می­شوند بنا به استدلال فایرستون دلیل تقسیم جنسیتی کار است که مردسالاری بر آن بنا شده­است و ویژگی­های زیست­شناختی است که نظام طبقاتی جنسی را به ­وجود می­آورد.

از این ­رو دغدغه­ اصلی فایرستون طبقه­ جنسی است. در دیدگاه او طبقه­ جنسی عامل بروز بسیاری از تفاوت­ها، سرکوب­ها و فرودستی­های زنان در طول تاریخ است. وی معتقد است: «طبقه جنسی آن­قدر عمیق است که یا دیده نمی­شود یا ممکن است به عنوان یک نابرابری سطحی دیده شود(همان: 4). بدین ­ترتیب طبقه­ جنسی در زندگی روزمره­ زنان ریشه دوانده است تا جایی­که جزو بدیهیات زندگی آنان به شمار می­رود و تنها راه ­رهایی از آن مشارکت فعال زنان در عرصه­های اجتماعی است.

بدین­ترتیب فایرستون به تغییر محتوای اندیشه­ مارکسیسم دست زد و آن ­را به یک نظریه­ ماتریالیستی جدید از تاریخ بر مبنای تمایزات جنسی تبدیل کرد. در این نظام جدید طبقه­ کارگر به جنس (زنان) و سرمایه­داری به مردسالاری تغییر نام داد. هم­چنین در این نظام زنان از آن جهت که نیروی تولید مثل جامعه هستند فرودست و تحت انقیاد نگه داشته می­شوند و بهره­مندان از نیروی زنان، مردان هستند، مردانی که لزوماً جزو طبقه­ سرمایه­دار جامعه نبوده بلکه مردان به عنوان همسران زنان هستند.

فایرستون انقلابی زیست­شناختی را عامل آزادی زنان می­داند. وی این انقلاب را برای باز پس­گیری ابزار تولید مثل لازم می­داند. از نظر وی آن­چه این انقلاب زیست­شناختی را امکان­پذیر می­کند، فناوری و تکنولوژی است. هنگامی که فایرستون در حال نوشتن کتاب دیالکتیک جنس بود فناوری­های تولید مثلی از جنسِ پیشگیری از بارداری، عقیم­سازی و سقط جنین بود. درحالی که امروزه، فناوری­های نوینی مانند شبیه­سازی هرچند در سطح آزمایشگاهی وجود دارد(فایرستون، 1971: 12-4).

کنترل نداشتن زنان بر تن خود و احساسات جنسی­شان در نظر فیمینیست­ها بخشی از سلطه­ی مردان بر زنان است. تولید مثل و مادری کردن باری بر دوش زنان و بخشی از سرکوبی است که باید رفع شود. فایرستون استدلال می­کند که تقسیم­بندی زیست­شناختی که وظیفه­ باروری را به زنان می­سپارد باعث سرکوب زنان است. زیرا او تولید مثل را سر منشاء سلطه­ مردان بر زنان تلقی می­کند(مک. ا. کینون[19]، 1982: 533؛ به نقل از فریدمن[20]، 1389: 96).

این گروه تکنولوژی جدیدی را که فشار تولید مثل روی زنان را کاهش می­دهد به صورت کلید آزادی زنان می­نگرد. از نظر این­ها تفاوت­های جنسی ناشی از شرایط نیست، بلکه از تقسیم طبیعی کار در داخل خانواده­ زیستانه برآمده­اند. زنان در صورتی می­توانند رهایی یابند که بر طبیعت زیستانه­ خود فایق آیند و با استفاده از تکنولوژی­های جدیدی مانند بچه­های آزمایشگاهی و رحم­های مصنوعی از مصیبت نفرین حوا فرار کنند (هیوود[21]، 1988: 68).

 

اهداف

- تعیین رابطه بین میزان برخورداری زنان از منابع ارزش­مند و میزان اطاعت آ­نان از مردان.

- تعیین رابطه بین میزان دین­داری زنان و میزان اطاعت آنان از مردان.

 - تعیین رابطه بین نوع نگرش زنان به کالاشدگی­شان در ساختار خانواده و میزان اطاعت آنان از مردان.

- تعیین رابطه بین میزان اعمال فن­آوری و تکنولوژی­های فرارَوی از بدن (تکنولوژی­های جدید تولید مثل) و میزان اطاعت زنان از مردان.

 

فرضیه­ها

- بین میزان برخورداری زنان از منابع ارزشمند و میزان اطاعت آنان از مردان رابطه وجود دارد.

- بین میزان دین­داری زنان و میزان اطاعت  آنان از مردان رابطه وجود دارد.

- بین نوع نگرش زنان به کالاشدگی­شان در ساختار خانواده و میزان اطاعت آنان از مردان رابطه وجود دارد.

- بین میزان اعمال فن­آوری و تکنولوژی­های فرارَوی از بدن (تکنولوژی­های جدید تولید مثل) و میزان اطاعت زنان از مردان رابطه وجود دارد.     

 

ابزار و روش تحقیق                  

برای جمع­آوری داده­های مورد نیاز در این پژوهش از روش پیمایشی استفاده شده است. برای گردآوری و تدوین چارچوب نظری از روش اسنادی و به منظور گردآوری داده­های مورد نیاز برای سنجش اهداف و آزمون فرضیه­های تحقیق از روش پیمایشی استفاده شده است. ابزار مورد استفاده برای جمع­آوری اطلاعات پرسشنامه بوده است.

جامعه­ آماری این تحقیق، زنان متاهل مشکین­شهر بوده و طبق آمار اتخاذ شده از واحد آمار و   اطلاع­رسانی شبکه بهداشت و درمان مشکین­شهر، تعداد زنان متاهل 14756 نفر می­باشد. 

   طبق فرمول شارل کوکران

N= 14756

t = 1.96

S2= q×p= 0.5× 0.5= 0.25

d = 0.05

 جامعه نمونه

 

نمونه آماری تحقیق 383 زن متاهل می­باشد،که با روش نمونه­گیری تصادفی چند مرحله­ای انتخاب شده است.

 

در این تحقیق از آزمون آلفای کرونباخ برای سنجش میزان پایایی مقیاس­های تحقیق استفاده شده است.

جدول شماره (1): مقدار آلفای کرونباخ

آلفای کرونباخ

مقدار آلفای استاندارد شده

تعداد گویه

892/0

892/0

57

 

همان­طورکه جدول بالا نشان می­دهد مقدار آلفای کرونباخ پرسشنامه­های این تحقیق 89/0 بوده که  نشان ­دهنده میزان اعتبار بالای این شاخص است.

برای تجزیه و تحلیل داده­ها از روش آمار توصیفی (جدول فراوانی، درصد، میانگین و ...) و جهت استخراج نتایج پرسشنامه از آمار استنباطی بهره گرفته شده است. برای آزمون فرضیه­ها و پردازش و تحلیل داده­های تحقیق با به کارگیری نرم­افزار آماری spss از رگرسیون چند متغیره، همبستگی پیرسون استفاده شده است.

 

یافته­ها

1. برای آزمون رابطه بین برخورداری زنان از منابع ارزش­مند و میزان اطاعت آنان از مردان از آزمون همبستگی پیرسون استفاده شده است. همان­طور که در جدول زیر نشان داده شده بین برخورداری زنان از منابع ارزشمند و اطاعت آنان از مردان به دلیل آن­که سطح معناداری آزمون پیرسون (000/0=sig) و این مقدار کمتر از 01/0 می­باشد پس با 99 درصد اطمینان و 1 درصد خطا فرض محقق (H1) مبنی بر فرض رابطه بین برخورداری از منابع ارزشمند و اطاعت زنان از مردان مورد تایید قرار گرفته است.

 

جدول شماره (2): آزمون همبستگی برخورداری از منابع ارزش­مند و میزان اطاعت زنان از مردان

 

برخورداری از منابع ارزشمند

اطاعت زنان از مردان

برخورداری از منابع ارزش­مند همبستگی پیرسون

1

852/0**

سطح معناداری

 

000/0

تعداد

383

383

اطاعت زنان از مردان همبستگی پیرسون

852/0**

1

سطح معناداری

000/0

 

تعداد

383

383

 

2.  برای آزمون رابطه بین میزان دینداری زنان و میزان اطاعت آنان از مردان از آزمون همبستگی پیرسون استفاده شده است. همان­طور که در جدول زیر نشان داده شده بین میزان دینداری و اطاعت زنان از مردان به دلیل آن­که سطح معناداری آزمون پیرسون (02/0sig=) بوده و این مقدار کمتر از 05/0 می­باشد، پس فرض ما مبنی بر رابطه دین­داری زنان و میزان اطاعت آنان از مردان با 95 درصد اطمینان و 5 درصد خطا مورد تایید قرار می­گیرد.

 

جدول شماره (3):آزمون همبستگی بین دین­داری زنان و اطاعت آنان از مردان

 

دینداری

اطاعت زنان از مردان

دین­داری همبستگی پیرسون

1

456/0

سطح معناداری

 

02/0

تعداد

383

383

میزان اطاعت زنان از مردان همبستگی پیرسون

456/0

1

سطح معناداری

02/0

 

تعداد

383

383

 

 

3. برای آزمون رابطه بین نوع نگرش زنان به کالاشدگی­شان در ساختار خانواده و میزان اطاعت آنان از مردان از آزمون همبستگی پیرسون استفاده شده است. همان­طور که در جدول زیر نشان داده شده بین نوع نگرش زنان به کالاشدگی­شان در ساختار خانواده  و اطاعت آنان از مردان به دلیل آن­که سطح معناداری آزمون پیرسون (003/0=sig) و این مقدار کمتر از 01/0 بوده  پس فرض ما مبنی بر رابطه بین نگرش زنان به کالاشدگی­شان در ساختار خانواده و اطاعت آنان از مردان مورد تایید قرار می­گیرد و فرض H1 مورد تایید واقع می­شود.

 

جدول شماره (4): آزمون همبستگی نگرش به کالایی شدن زنان و میزان اطاعت زنان از مردان

 

نگرش به کالایی شدن زنان

اطاعت زنان از مردان

نگرش به کالایی شدن زنان همبستگی پیرسون

سطح معناداری

تعداد

1

 

383

151/0-

003/0

383

میزان اطاعت زنان از مردان همبستگی پیرسون

سطح معناداری

تعداد

151/0-

003/0

383

1

 

383

 

4. برای آزمون رابطه بین میزان اعمال فن­آوری و تکنولوژی­های فرا­رَوی از بدن (تکنولوژی­های جدید تولید مثل) و میزان اطاعت زنان از مردان از آزمون همبستگی پیرسون استفاده شده است.

همان طور که در جدول زیر نشان داده شده بین اعمال فن­آوری و تکنولوژی­های فرارَوی از بدن و اطاعت زنان از مردان به دلیل آن­که سطح معناداری آزمون پیرسون (193/0=sig) بوده و این مقدار بیشتر از 05/0 بوده پس فرض ما مبنی بر رابطه فن­آوری و تکنولوژی­های فرارَوی بدن و اطاعت زنان از مردان مورد تایید قرار نمی­گیرد و فرض خلاف یعنی فرض H0 مورد تایید قرار می­گیرد.

 

 

 

 

جدول شماره (5): آزمون همبستگی اعمال فن­آوری و تکنولوژی­های فرارَوی از بدن و میزان اطاعت زنان از مردان

 

فن­آوری و تکنولوژی­های فرارَوی بدن

اطاعت زنان از مردان

تکنولوژی­های فراروی بدن همبستگی پیرسون

سطح معناداری

تعداد

1

 

383

068/0

193/0

383

میزان اطاعت زنان از مردان همبستگی پیرسون

سطح معناداری

تعداد

068/0

193/0

383

1

 

383

 

 

 

بحث و نتیجه­گیری

پس از تجزیه و تحلیل پرسشنامه­ها و آزمون فرضیات که به دو روش آمار توصیفی و استنباطی انجام شد نتایج زیر حاصل گردید. مشخصات توصیفی جامعه مورد مطالعه نشان داد که بیشترین توزیع پاسخگویان زن در سن 26-16 با 2/46 و آقایان در گروه سنی 37-27 با 6/37 درصد قرار دارند. از 383 نفر پاسخگو از نظر تحصیلات، زنان با 3/41 درصد در سطح کاردانی و کارشناسی و مردان هم با 1/44 درصد در همین سطح بالاترین فراوانی از نظر تحصیلات را دارا می­باشند.

در پرسش­هایی که در خصوص درآمد پاسخگویان از آن­ها پرسیده شد بیشترین میزان در­آمد در میان زنان کمتر از 500 هزار تومان با 48 درصد بوده در حالی که در مردان 1500 تا 2 میلیون تومان با 9/31 درصد بالاترین فراوانی را به خود اختصاص داده­اند. حدود 5/35 درصد از پاسخگویان بین 1 تا 5 سال با هم ازدواج کرده­اند که بیشترین تعداد آن­ها بوده و کمترین آن 20 سال به بالا با 9/8 درصد می­باشد. بیشتر پاسخگویان دارای دو فرزند با 1/43 درصد بوده و کمترین آن یعنی 1/8 درصد سه فرزند دارند و نتایج آزمون فرضیات نشان داد که:

1. بین میزان برخورداری از منابع ارزشمند و میزان اطاعت زنان از مردان مقدار 852/0رابطه وجود داشته که با افزایش میزان برخورداری از منابع ارزشمند، میزان اطاعت زنان از مردان کاهش می­یابد. در تبیین این فرضیه می­توان گفت اگر برای زنان متاهل، مولفه­های میزان برخورداری از منابع ارزشمند (منزلت شغلی، سطح تحصیلات، درآمد و تملک دارایی­­ها) و دستیابی به آن­ها در ساختار خانواده، توسط همسر حق تلقی شود، موجب می­شود که اطاعت محض و کورکورانه زنان به یک قدرت یک­سویه     (در تصمیم­گیری­های خرد و کلان) در تمامی مراحل زناشویی تبدیل گردد.

2. بین میزان دینداری زنان و میزان اطاعت آنان از مردان مقدار 456/0 رابطه وجود داشت که با افزایش میزان دینداری زنان، میزان اطاعت آنان از مردان افزایش می­یابد. در تبیین این فرضیه می­توان گفت اگر برای زنان متاهل، مولفه­های میزان دینداری زن (فعالیت­­های مشارکتی، فعالیت­های معاشرتی، راست­کیشی و عبودیتی) در تمامی مراحل زندگی آن­ها به صورت کامل و با طیب خاطر رعایت شود، به برابری و مساوات، که مورد ادعای همه ادیان است دست خواهند یافت.

3. بین نوع نگرش زنان به کالاشدگی­شان در ساختار خانواده و میزان اطاعت آنان از مردان مقدار 151/0- رابطه وجود داشت به این معنی که با افزایش این نوع نگرش میزان اطاعت زنان از مردان کاهش می­یابد. در تبیین این فرضیه می­توان گفت اگر برای زنان متاهل، مولفه­های نوع نگرش به کالاشدگی­شان در ساختار خانواده (سود بردن از بدن زنان در لوازم آرایشی و بهداشتی و استفاده از بدن زنان در زایمان) توسط متخصصین و اندیشمندان توجیه، آسیب­زدایی و اطلاع­رسانی شود، موجب خواهد شد که زنان به جایگاه و ارزش انسانی خود پی­برده و با تن ندادن به صنعت (چند میلیاردی لوازم آرایشی)، از اطاعت و بردگی اجباری­شان از مردان رهایی یابند.

4. بین میزان اعمال فن­آوری و تکنولوژی­های فرارَوی از بدن (تکنولوژی جدید تولید مثل) و میزان اطاعت زنان از مردان رابطه وجود نداشت، یعنی دو متغیر میزان اعمال فن­آوری و تکنولوژی­های فرارَوی از بدن (تکنولوژی­های جدید تولید مثل) و میزان اطاعت زنان از مردان جدا از هم می­باشند. در تبیین این فرضیه می­توان گفت: اگر برای زنان متاهل، مولفه­های فن­آوری وتکنولوژی­های فرارَوی از بدن (رحم مصنوعی، تولید مثل آزمایشگاهی و شبیه­سازی) توسط متخصصین و مسئولان امر، آموزش و        اطلاع­رسانی گردد، در آینده می­تواند به یکی از راهکارهای مناسب برای زنان موفق در عرصه­های اجتماعی و اقتصادی برای مهار قدرت ژنتیکی فرزندآوری آن­ها، که به نوبه خود از موفقیت و نخبه­شدن زنان جلوگیری می­کند تبدیل شود.

تفاوت­های تحقیرکننده جنس زن، نه ناشی از اراده خداوند، نه حاصل یک نظم طبیعی و نه مبتنی بر زیست­شناسی، بلکه نتیجه رفتار اجتماعی نادرست و ناعادلانه با زنان است. پس می­توان چنین           نتیجه­گیری کرد که اگر در جامعه­ای نگرش مرد نان­آور و زن کدبانو و مادر رواج داشته باشد از وجود خانواده­ای با ویژگی­های صمیمیت، محبت، همکاری و مشارکت (در تصمیم­گیری) محروم خواهیم ماند و این نگرش مانعی است در جهت رشد و تعالی زنان­­(اعزازی، 1382: 117). هم­چنین ناتوان پنداشتن زنان و در عمل تولید ناتوانی در بین آن­ها، موجبات پیدایش نسلی ناتوان را فراهم می­آورد و مادران ناتوان هرگز توان تولید نسلی توانا را نخواهند یافت. ناتوان پنداری زنان به فلج­سازی نیمی از جامعه منتهی می­شود یک جامعه­ نیمه فلج هرگز توان توسعه­ پایدار را نخواهد یافت. حال با توجه به اهمیت عنصر مشارکت در تصمیم­گیری که عامل رشد و شکوفایی استعداد زنان و نقطه­ مقابل اطاعت زنان از مردان می­باشد، برای رشد و شکوفایی آینده­ خانواده­های جامعه­ خود که همان آینده­ کل بشریت است باید فکری اساسی بکنیم.       

با توجه به یافته­های تحقیق پیشنهادهایی نیز به شرح ذیل ارائه می­شوند:

- از آن­جا که میزان اطاعت زنان از مردان در کشور ما (به لحاظ آموزه­های اجتماعی و فرهنگی) با شدت زیادی در حال انجام است و این باعث اتلاف سرمایه­های عظیم مادی و انسانی کشور در طول دهه­های گذشته گردیده است و ایران را در ردیف اول کشورهای سنتی و آسیب­دیده توسط این امر قرار می­دهد، لذا باید دولت در جهت رفع مشکلات متخصصان، محققین و اعضای هیأت علمی دانشگاه­های کشور برآید و محیطی امن و دور از استرس برای انجام تحقیقات نیروهای ماهر فراهم سازد، تا با ایجاد    تشکل­های قانونی جوانب تاریک و پنهان آن را برای خانواده­­های ایرانی آشکار سازد.

- ایجاد برنامه­های صوتی و تصویری برای آموزش و آگاهی­بخشی کلیه خانواده­ها (به لحاظ          همه­گیر بودن، جذابیت، سهولت و ارزان بودن دسترسی به انواع رسانه­ها).

- تهیه و تدوین دروس مرتبط با آسیب­ها و ناهنجاری­های درون خانواده­ها برای تمام سطوح تحصیلی و رشته­های دانشگاهی جهت آشنا­سازی جوانان و آماده­سازی آن­ها برای زندگی زنا­شویی در آینده.

- فعالیت­های پژوهشی تنها در حوزه نظری نباید صورت بگیرد، بلکه در تحقیقات، بیشتر بر          واقعیت­هایی که باعث بستر­سازی کلان اطاعت زنان از مردان می­شود تاکید گردد تا منجر به شناسایی عوامل و رفع معضلات آن شود، که در نهایت، این فعالیت­ها منجر به جلوگیری از اطاعت­های کورکورانه یا اطاعت اجباری زنان از مردان گردد و به همه انسان­ها کمک کند تا آسیب­هایی را که جامعه معتاد به ایفای نقش جنسیتی به آن­ها وارد آورده، خنثی­کنند.

 

منابع

آبوت ، پ؛ و دیگری. (1383). جامعه­شناسی زنان.ترجمه: ن، عراقی. تهران: نشر نی.

استوارت میل، ج. (1377). کنیزک کردن زنان. ترجمه: خ، ریگی. نشر بانو.

اعزازی، ش. (1382). جامعه­شناسی خانواده با تأکید بر نقش، ساختار و کارکرد خانواده در دوران معاصر. تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.

اینگلهارت ، ر. (1372).تحول فرهنگی در جوامع پیشرفته.ترجمه: م، وتر. تهران: انتشارات کویر.

بیسلی، ک. (1385). چیستی فمینیسم: درآمدی بر نظریه­های فمینیستی.ترجمه: م، زمردی. انتشارات روشنگران.

تانگ، ر. (1387).  نقد و نظر: درآمدی جامع بر نظریه­های فمینیستی. ترجمه: م ، نجم عراقی. نشر نی.

روایی، م. (1391). معرفت­شناسی فیمینیستی از دیدگاه لیندا مارتین آلکوف. انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.

ریتزر، ج. (1374). نظریه جامعه­شناسی در دوران معاصر. انتشارات علمی.

سیدمن، ا. (1391). کشاکش آراء در جامعه­شناسی. ترجمه: ه، جلیلی. نشر نی.

شی، ا. (1388). ما دختر به دنیا نمی­آییم از ما دختر می­سازند. ترجمه: ع، جعفرآبادی. نشر نشانه.

عنایت، ح؛ و دیگری. (1388). میزان و نوع مقاومت زنان در رویارویی با ساختار قدرت در زندگی روزمره. پژوهش زنان. دوره­7، شماره2، صص112- 85.

فریدمن، ج. (1389). فمینیسم. ترجمه: ف، مهاجر. انتشارات آشیان.

قندهاری، پ. (1382). زن و قدرت. تهران: نشر سازمان میراث فرهنگی.

گیدنز، آ. (1386). جامعه­شناسی.ترجمه: م، صبوری. نشر نی.

لگیت، م. (1392). زنان در روزگارشان. ترجمه: ن، مهدیان. نشر نی.

میشل، آ. (1354). اقتصاد و جامعه. ترجمه: ع، منوچهر و دیگران. تهران: انتشارات مولی.

میشل، آ. (1372). جنبش اجتماعی زنان. ترجمه: ه، زنجانی­زاده. نشر نیکا.

هیوود، ا. (1388). مقدمه نظریه سیاسی. ترجمه: ع، عالم. انتشارات قومس.

 

 

 



1. گروه جامعه­شناسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تبریز- ایران.

2. عضو هیات علمی دانشگاه تبریز، گروه علوم اجتماعی؛ تبریز- ایران.

[3]. Michel

[4]. Legates

[5]. Abbote                                                                                     

[6]. Stuart Mill

[7]. Giddens

[8]. Seidman

[9]. Second Sex

[10]. De Beauvoir

[11]. Firestone

[12]. Michel

[13]. Scheu

[14]. Paula Rothenberg

[15]. Tong

[16]. Objectification

[17]. Ritzer

[18]. Luxemburg

[19] .Mackinnon

[20] .Freedman

[21] .Heywood

آبوت ، پ؛ و دیگری. (1383). جامعه­شناسی زنان.ترجمه: ن، عراقی. تهران: نشر نی.

استوارت میل، ج. (1377). کنیزک کردن زنان. ترجمه: خ، ریگی. نشر بانو.

اعزازی، ش. (1382). جامعه­شناسی خانواده با تأکید بر نقش، ساختار و کارکرد خانواده در دوران معاصر. تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.

اینگلهارت ، ر. (1372).تحول فرهنگی در جوامع پیشرفته.ترجمه: م، وتر. تهران: انتشارات کویر.

بیسلی، ک. (1385). چیستی فمینیسم: درآمدی بر نظریه­های فمینیستی.ترجمه: م، زمردی. انتشارات روشنگران.

تانگ، ر. (1387).  نقد و نظر: درآمدی جامع بر نظریه­های فمینیستی. ترجمه: م ، نجم عراقی. نشر نی.

روایی، م. (1391). معرفت­شناسی فیمینیستی از دیدگاه لیندا مارتین آلکوف. انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.

ریتزر، ج. (1374). نظریه جامعه­شناسی در دوران معاصر. انتشارات علمی.

سیدمن، ا. (1391). کشاکش آراء در جامعه­شناسی. ترجمه: ه، جلیلی. نشر نی.

شی، ا. (1388). ما دختر به دنیا نمی­آییم از ما دختر می­سازند. ترجمه: ع، جعفرآبادی. نشر نشانه.

عنایت، ح؛ و دیگری. (1388). میزان و نوع مقاومت زنان در رویارویی با ساختار قدرت در زندگی روزمره. پژوهش زنان. دوره­7، شماره2، صص112- 85.

فریدمن، ج. (1389). فمینیسم. ترجمه: ف، مهاجر. انتشارات آشیان.

قندهاری، پ. (1382). زن و قدرت. تهران: نشر سازمان میراث فرهنگی.

گیدنز، آ. (1386). جامعه­شناسی.ترجمه: م، صبوری. نشر نی.

لگیت، م. (1392). زنان در روزگارشان. ترجمه: ن، مهدیان. نشر نی.

میشل، آ. (1354). اقتصاد و جامعه. ترجمه: ع، منوچهر و دیگران. تهران: انتشارات مولی.

میشل، آ. (1372). جنبش اجتماعی زنان. ترجمه: ه، زنجانی­زاده. نشر نیکا.

هیوود، ا. (1388). مقدمه نظریه سیاسی. ترجمه: ع، عالم. انتشارات قومس.