عاملیت و ساختار در اندیشه میشل فوکو

نوع مقاله: علمی پژوهشی

نویسندگان

1 استادیار جامعه‌شناسی، دانشگاه فردوسی مشهد؛ گروه علوم اجتماعی، مشهد- ایران.

2 دانشجوی دکتری جامعه‌شناسی، دانشگاه تبریز؛ گروه علوم اجتماعی، تبریز- ایران (نویسنده مسئول).

3 دانشجوی دکتری جامعه‌شناسی، دانشگاه تبریز؛ گروه علوم اجتماعی، تبریز- ایران.

چکیده

میشل فوکو از متفکران بین­رشته­ای معاصر محسوب می­شودکه گستردگی و پرمایه بودن را در آثار او می­توان یافت. به دلیل گستردگی دامنه آثار وی، تفسیرهای متعدد و متنوعی از آثار وی صورت گرفته که این تفسیرها باعث شده که آرا و اندیشه­های فوکو از چشم­اندازهای متفاوتی مورد بررسی و تحلیل قرار گیرد. باتوجه به این­که آرا و اندیشه­های فوکو مبتنی برتلفیق گسترده سنت­های فلسفی معاصر بوده لذا به شکل­گیری ترکیب نظری تازه­ای منجر گردیده است. در این مقاله به بررسی وجوه مختلف تلفیق عاملیت و ساختار در اندیشه­های فوکو پرداخته می­شود و تلاش می­شود موضع فکری فوکو در آثار و اندیشه­های وی در دو قسمت فکری او در دوران دیرینه­شناسی و تبارشناسی از دیدگاه تلفیق نظری مورد بررسی قرار گیرد.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

The functionality and structure in Michel Foucault’ ideas

نویسندگان [English]

  • Hossein Mirzaei 1
  • Saeed Soltani Bahram 2
  • Davoud Gasemzadeh 3
چکیده [English]

Michel Foucault is one of the contemporary interdisciplinary thinkers, who breadth and richness can be found in his works.  Because of the wide scope of his works, numerous and diverse interpretations of them have been provided which are analyzed from different points of views. Considering Foucault’s ideas and thoughts that based on the fusion of contemporary philosophical tradition, has led to a new theoretical synthesis. This paper examines various aspects of Foucault's ideas about structure and functionality, then trying to explore Foucault's viewpoints about integration of theoretical perspectives in the ages of the archeology and genealogy.
 

کلیدواژه‌ها [English]

  • Foucault
  • integration
  • functionality
  • Structuralism

             

   
   

«مطالعات جامعه‌شناسی»

   

سال     پنجم، شماره هفدهم، زمستان 1391

   

ص     ص 69-55

   
   

 

 

 

 

 

 

 

عاملیت و ساختار در اندیشه میشل فوکو

دکتر حسین میرزایی[1]

 سعید سلطانی­بهرام[2]

 داود قاسم­زاده[3]

تاریخ دریافت مقاله:7/6/1392       

تاریخ پذیرش نهایی مقاله:13/12/1393

چکیده

میشل فوکو از متفکران بین­رشته­ای معاصر محسوب می­شودکه گستردگی و پرمایه بودن را در آثار او می­توان یافت. به دلیل گستردگی دامنه آثار وی، تفسیرهای متعدد و متنوعی از آثار وی صورت گرفته که این تفسیرها باعث شده که آرا و اندیشه­های فوکو از چشم­اندازهای متفاوتی مورد بررسی و تحلیل قرار گیرد. باتوجه به این­که آرا و اندیشه­های فوکو مبتنی برتلفیق گسترده سنت­های فلسفی معاصر بوده لذا به شکل­گیری ترکیب نظری تازه­ای منجر گردیده است. در این مقاله به بررسی وجوه مختلف تلفیق عاملیت و ساختار در اندیشه­های فوکو پرداخته می­شود و تلاش می­شود موضع فکری فوکو در آثار و اندیشه­های وی در دو قسمت فکری او در دوران دیرینه­شناسی و تبارشناسی از دیدگاه تلفیق نظری مورد بررسی قرار گیرد.

واژگان کلیدی:فوکو، تلفیق، عاملیت، ساختارگرایی

 

مقدمه و بیان مسئله

توجه به پیوند ساختار و عاملیت، در کارهای شماری از نظریه­­پردازان وابسته به سنت اروپایی به چشم می­خورد، از جمله: نظریه ساختاربندی[4] گیدنز، علاقه آرچر به تکوین شکل[5] و نیز توجه اخیرش به پیوند میان فرهنگ و عاملیت، نظریه ساختمان ذهنی و زمینه بوردیو[6]، کوشش هابرماس[7] در جهت تلفیق جهان حیاتی و نظام، نظریه نظام قاعده اجتماعی برنز[8] و شماری دیگر را می­توان اشاره کرد. پیش از بررسی عاملیت و ساختار در اندیشه فوکو، باید اصطلاح­های عاملیت و ساختار را بیشتر مورد واکاوی قرار دهیم.

"ساختار[9]" یکی از مفاهیم کلیدی جامعه­شناسی است. از این مفهوم معمولاً برای اشاره به الگوهای تکرار شونده رفتار اجتماعی استفاده می­شود. از آن­جا که این رفتارها فراگیر، مستمر و قاعده­مند هستند، بر سایر انسان­ها تاثیر می­گذارند و آن­ها را مقید و محدود می­سازند. ما معمولاً رفتارمان را با فشارهایی هماهنگ می­کنیم که از سوی ساختار اجتماعی بر ما وارد می­شود. برای مثال، هنگام مراجعه با بانک در صف می­ایستیم و درروابط خود از الگوهای رایج پیروی می­کنیم. اما، مفهوم "عاملیت[10]" برای بیان میزان اراده آزاد افراد در کنش­های اجتماعی­شان استفاده می­شود. میزان عاملیت و اراده ما به میزان فشارهایی بستگی دارد که ساختارها به ما وارد می­سازند. عاملیت بعضی افراد به علت عوامل ساختاری (مثل فقر)، از عاملیت برخی دیگر کمتر است. هم­چنین، برخی شرایط (مثل یک وضعیت سیاسی مستبدانه) منجر به کاهش عاملیت همه افراد می­شود(جلایی­پور و دیگری، 1387: 477؛ به نقل از Jenks, 1998).

مفهوم عاملیت هر چند که عموماً به سطح خرد و کنشگران انسانی فردی ارجاع دارد، اما می­تواند به جمع­های (کلان) کنشگر نیز ارجاع داشته باشد. برای نمونه، برنز عوامل انسانی را «هم افراد و گروه­های سازمان­یافته، سازمان­ها وملت­ها» به شمار می­آورد. تورن نیز برطبقات اجتماعی به عنوان کنشگران تاکید دارد. از سوی دیگر، هر چند که مفهوم ساختار معمولاً به ساختارهای اجتماعی پهن­ دامنه ارجاع دارد، اما می­تواند به ساختارهای خرد، هم­چون ساختارهای موجود درکنش­های متقابل­انسانی نیز اطلاق شود. بدین­ سان، هم عاملیت و هم ساختار می­توانند به هر نوع پدیده­های سطح خرد و سطح­کلان ارجاع داشته باشد (ریتزر، 1384: 699).

در این مقاله تلاش می­کنیم تا تبیین­های فوکو را بر اساس تقابل دیر پا و شناخته ­شده «ساختار» و «عاملیت» مطالعه و بررسی کنیم.

میشل فوکو[11] (1984-1926)، در پواتیه[12] فرانسه به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی او در مدارس دولتی محلی بود و در سال 1948 لیسانس فلسفه از دانشگاه سوربن گرفت و درسال 1950 لیسانس روان­شناسی دریافت­کرد یک سال بعد فوق­لیسانس آسیب­شناسی روانی­گرفت تا پژوهشی درباره روان­پزشکی و بیماری روانی انجام دهد که منجر به چاپ کتابی با عنوان بیماری روانی و روان­شناسی گردید. سپس فوکو در دانشگاه هامبورگ رساله­ای درباره دیوانگی نوشته و به اخذ درجه دکتری نائل آمد و در سال 1964 استاد فلسفه دانشگاه کلرمون درفرانسه شد و سرانجام در دهه 1970 به کولژ دوفرانس رفت و کرسی خویش را از روی عمد «استاد تاریخ نظام­های فکری» نامید(اسمارت، 1389: 13).

درطول دهه­های بعد فوکو شهرت­جهانی پیدا کرد و افکار و اندیشه­هایش ازجانب اندیشمندان بسیاری مورد شرح و تفسیر قرار گرفت­که با تحسین­ها و انتقادات بسیاری همراه بود. در تعبیرهای گوناگون، فوکو را با القابی نظیر «فرزند سرکش ساختارگرایی»، باستان­شناس فرهنگ غرب، پوچگرا، فیلسوف و ویرانگر علوم اجتماعی توصیف کرده­اند(اسمارت، 1389: 14؛ دریفوس  و دیگری، 1379: 13).

پیش از آن که به به بررسی هدف اصلی این مقاله، یعنی عاملیت و ساختار در اندیشه فوکو بپردازیم، بهتر است او را در فضای فکری و سیاسی فرانسه قرار دهیم و اشاره مختصری به اندیشه­های رایج زمان فوکو داشته باشیم.

مرزهای اصلی جهان اندیشه فوکو را پدیدارشناسی، هرمنوتیک، ساخت­گرایی و مارکسیسم تشکیل می­دهند. در دوران جوانی فوکو، دو گرایش عمده غالب بود یکی پدیدارشناسی و دیگری مارکسیسم. پدیدار­شناسی و اگزیستانسیالیسم، تاکید بر آگاهی و آزاده سوژه فردی داشتند. هرمنوتیک بر­ خلاف پدیدارشناسی استعلایی هوسرل[13]، که انسان را به عنوان منشا معنا، سوژه معنابخش تلقی می­کند منشا معنا را در متن کردارهای اجتماعی، تاریخی و فرهنگی جستجو می­نماید.

آثار مارکس[14]، فروید[15] و نیچه[16] تاثیر زیادی بر افکار فوکو داشته­اند. فوکو تحت تاثیر اندیشه­های 1) مارکس که بر روابط قدرت و اندیشه تاکید می­گذاشت. 2) نیچه که ارتباط میان دانش و اراده معطوف به قدرت را بررسی می­کرد. و 3) فروید که به پیوند امیال و معرفت علاقه­مند بود؛ قرار گرفته است. بنابراین، اصلی­ترین کانون توجه فوکو مفهوم روابط قدرت و تحلیل آن است و برخی از مفسرین مهم­ترین دستاورد فوکو را تحلیل روابط قدرت و معرفت می­دانند(دریفوس و دیگری، 1379: 14).

دردوران جوانی فوکو، پدیدارشناسی وجودی و مارکسیسم نماینده مواضع فکری مسلط آن دوره بوده­اند. فوکو به نسلی تعلق داشت که با این دو چهارچوب تحلیلی پرورش یافته بود، یکی بر اساس سوبژه منفرد جزیی و دیگری بر اساس تعین اقتصادی، ایدئولوژی و تعامل زیربناها و روبناها. در دوره 1945 تا 1955 عمده­ترین دل مشغولی جامعه دانشگاهی فرانسه این بود که پیوند یا برایندی از مارکسیسم و پدیدارشناسی برساخته شود. به تبع وقوع اتفاق­های مختلف، اشکال تحلیلی متفاوت به صورت «ضد انسان­گرایانه» و «ضد سوبژه ­باور» ارائه می­شدند و در نهایت درحکم اقسام تحلیل ساختاری و نمونه­هایی از رهیافت ساخت­گرایانه به مطالعه پدیده­های فرهنگی واجتماعی طبقه­بندی شدند. با ظهور ساخت­گرایی، پدیدارشناسی ازصحنه خارج شد و رشته­ای از تحولات فکری متفاوت ارائه شد. با این­که در پدیدارشناسی موجودات بشری در مقام سوبژه­های معنا آفرین مفهوم­پردازی می­شدند و بنابراین اولویت اصلی به سوبژ­کتیویته داده می­شدکه جایگاه و سرچشمه معنا به شمار می­آمد، اما درهرمنوتیک، هرچندکه تاکید تحلیلی، هم­چنان متوجه معناست اما جایگاه معنا درکرد وکارها[17] و متن و زمینه­های اجتماعی- تاریخی و فرهنگی، و خلاصه در شکل و صورت­هایی است که به مفهوم سوبژه معنا آفرین فروکاستنی نیستند.

اما کار فوکو با تک­تک رهیافت­های روش­شناختی یاد­ شده متفاوت است، کار فوکو با پدیدارشناسی تفاوت دارد، چون هیچ تلاشی برای جستجوی معنا از طریق قرض گرفتن فعالیت معنابخش سوبژکتیویته خودمختار صورت نمی­پذیرد؛ تفاوت کار فوکو با رهیافت هرمنوتیکی در این است که، هیچ مفهومی از حقیقت غایی یا ژرفی­که در انتظار کشف شدن باشد درکار فوکو وجود ندارد؛ و تفاوت کار فوکو با ساخت­گرایی در این است که اگر چه مفاهیم معنا و سوبژکتیویته (هم­چون ساخت­گرایی) از صحنه و از کانون توجه خارج می­شود اما این کار به معنای اولویت و ارجحیت دادن به بر ساختن مدل صوری و قاعده­مند رفتار انسان نیست. و سرانجام کار فوکو را می­توان از چند جهت در ارتباط با، اما متمایز از، مارکسیسم به شمار آورد. برای مثال، تحلیل های فوکو متوجه رویدادهای محلی یا خاصی بوده است نه فرایندهای جهانشمول؛ هدف تحلیل­های فوکو بازیافتن و نجات معرفت دربند است نه برساختن دستگاهی از «نظریه نظام­آفرین»(اسمارت، 1389: 19).

سوالی که در این­جا پیش می­آید درباره نقش عاملیتی فرد است. آیا افراد همیشه اسیر ساختارهایی هستند که گفتمان­ها برای­شان ایجاد کرده­اند؟ آیا هیچ حق انتخابی برای سوژه باقی نمی­ماند؟ پاسخی که می­توان به این سؤال داد از منظرهای متفاوتی قابل طرح است، اما به دلیل این که طرح همه ابعاد آن به طول می­کشد فقط به این مسئله بسنده می­شودکه افراد می­توانند در انتخاب گفتمان­ها عاملیت داشته باشند البته این عاملیت، عاملیتی صد ­در ­صد و مطلق نیست، بلکه، تلفیقی ازساختار و عاملیت است. حتی، این امکان وجود دارد که سوژه­ها بتوانند خود را از گفتمانی برهانند و با ایجاد گفتمان مقاومت، پادگفتمانی را رقم بزنند که دیگران را سوژه­ی خود کند. مقاومت استراتژیک، تکنولوژی نفس، پادگفتمان، گفتمان مقاومت، مخاطب فعال و تعابیری از این دست در اندیشه­ی متفکران مطالعات فرهنگی و جامعه­شناسی چون میشل فوکو، میشل دوسرتو[18]، آنتونیو گرامشی[19]، استوارت هال[20] و غیره مبین وجود چنین نقش عاملیتی است.

 

 

بررسی موضوع

به منظور تعیین جایگاه فکری فوکو و روشن کردن حرکت­های فکری وی، باید سه موضوع ساخت­گرایی، پدیدارشناسی و هرمنوتیک مورد توجه قرار گیرد.

ساخت­گرایان می­کوشند فعالیت انسانی را به شیوه­ای علمی از طریق کشف عناصر اساسی آن فعالیت (مثل مفاهیم، کنش­ها و مجموعه واژگان) و قواعد یا قوانین ترکیب آن­ها توضیح دهند. از دیدگاه ساخت­گرایان کلی­نگری چون استراوس[21]، کل موضوع­های ممکن می­باید جدای از هر نظام یا مجموعه خاصی تعریف و شناسایی شوند؛ سپس نظام موضوع­های خاص مورد نظر تعیین می­کندکه کدام یک از موضوع­های ممکن درعمل از عناصر نظام محسوب می­شوند، یعنی این­که نظام، امکان تفرید و جداسازی عناصر را به دست می­دهد. پدیدارشناسی استعلایی ادموند هوسرل، درست در نقطه مقابل ساخت­گرایی قرار دارد. این نگرش انسان را در عین حال، کلاً موضوع شناسایی و کلاً فاعل شناسایی می­داند و در فعالیت معنا بخش «من» استعلایی تفحص می­کندکه به همه موجودات و ازجمله به بدن­خودش، به شخصیت تجربی خودش به فرهنگ و تاریخی که به عنوان هیات ­بخش نفس تجربی خویش «می­سازد» معنا می­بخشد. پدیدار­شناسی هایدگری بر این اندیشه تاکید می­گذارد که انسان به عنوان فاعل شناسایی به موجب کردارهای تاریخی- فرهنگی­ای­که در درون آن رشد می­یابد شکل می­گیرد. این کردارها پیش ­زمینه­ای را تشکیل می­دهند که هیچ­گاه نمی­توان آن را کاملاً آشکار ساخت[22] و شناخت. بدین­سان، نمی­توان آن را بر حسب عقاید فاعل شناسایی معنابخشی فهم کرد. هایدگر، اصطلاح «تعبیر» را برای معنای نهفته در کردارها استفاده می­کند وی درکتاب "هستی وزمان[23]" این تعبیرها را «هرمنوتیک» می­خواندکه به معنای عرضه تعبیری از تعبیر مندرج در کردارهای روزمره است. هایدگر مدعی است که حقیقت ژرف نهفته در کردارهای روزمره، بی بنیادی اضطراب­آور شیوه­ای از بودن است که به اصطلاح سرا پا تعبیر است. چنین کشفی نمونه­ای از چیزی است که پل ریکور[24]، «هرمنوتیک بدگمانی» خوانده است.

اما در مواجهه با نظریه­های فوق، فوکو علاقه­ای به کشف تعبیر روزمره نهفته انسان از خود ندارد. وی با نیچه و با اصحاب هرمنوتیک بدگمانی، هم­رای است که چنین تعبیری بی­شک، درباره امر واقع و جاری سر درگم، و ازآن غافل است. اما فوکو اعتقاد نداردکه وجود حقیقت ژرف نهفته­ای علت سوء تعبیری است که در تعبیر روزمره ما از خودمان نهفته است.

بامطالعه و بررسی روش­های فوکو در­ می­یابیم­که فوکو همواره درپی این بودتا به فراسوی سه نگرشی که ذکر شد حرکت کند. فوکو ازتحلیل ساخت­گرایانه­که مفهوم معنا را به طورکلی حذف می­کند و به جای آن، چهارچوب صوری رفتار انسان را به معنای تحولات قانون­مند عناصر فاقد معنا، قرار می­دهد، اجتناب می­کند. وی هم­چنین ازاندیشه پدیدارشناسانه پیگیری منشا کل معانی درفعالیت معنابخش فاعل شناسایی خودمختار و استعلایی پرهیز می­کند. سرانجام، وی از کوشش­های تفسیرگرایانه به منظور کشف معنای ضمنی کردارهای اجتماعی و هم­چنین از کوشش­های هرمنوتیکی به منظور استخراج معنای متفاوت و عمیق­تری که کارگزاران اجتماعی نسبت به آن تنها به صورت ابهام­آمیزی آگاهی دارند، اجتناب می­ورزد.

فوکو هیچ­گاه به مفهوم دقیق کلمه ساخت­گرا و یا پساساخت­گرا نبود و حتی بعدها از ادعاهای نیرومند خود در دیرینه­شناسی دانش، مبنی بر این­که، گفتمان چنان­چه نحله­های گوناگون ساخت­گرایی در نظر داشتند و یا چنان­چه، پساساخت­گرایان در آن دوران مدعی بودند خودمختار و خودمرجع است، عقب­نشینی کرد. به هر حال، موضع فکری فوکو در کتاب دیرینه­شناسی دانش، به این دلیل که، مفروض­های اساسی مشترکی با دیدگاه ساخت­گرایی دارد، قابل بررسی است(دریفوس و دیگری، 1379: 55).

اندیشه فوکو همواره در فراسوی ساخت­گرایی و هرمنوتیک سیر می­کرده است. وی در دیرینه­شناسی دانش، با فرو کاستن فاعل شناسایی به نقشی تابع گفتمان و با تلقی گفتمان­ جدی به عنوان نظامی خود مختار و قاعده­مند اعلام داشت، که روش او با آن­چه تحلیل ساخت­گرایانه خوانده می­شود کاملاً بیگانه نیست. اما وی با کنار گذاشتن دیرینه­شناسی به عنوان طرحی نظری، نه تنها ازساخت­گرایی فاصله گرفت بلکه اندیشه ساخت­گرایی را از لحاظ تاریخی در درون متن کردارهای منزوی­ساز، نظام­آفرین و نظم­بخشی قرار داد که به گفته او ویژگی تکنولوژی انضباط­بخش است. با این حال، روش ساخت­گرایانه، تمرکز بر گفتمان و برگوینده به منزله موضوع­هایی مصنوع را به عنوان اقدامی ضروری در جهت پرهیز از تلقی گفتمان­ها و کردارهای جامعه موجود به عنوان تجلی واقعیت امور هم­چنان به کار می­برد.

در بررسی آرای میشل فوکو، ناگزیر باید سرچشمه­ها و داد و ستدهای فکری اندیشه او را با اندیشه پیشینیان­اش مشخص کرد و در پی آن نوآوری­های او را به نمایش گذاشت. مرزهای اصلی جهان اندیشه فوکو را ساخت­گرایی، پدیدارشناسی، هرمنوتیک و مارکسیسم تشکیل می­دهند. اما آن­چه مسلم است، اندیشه فوکو با همه این گرایش­های فکری عمیقاً تفاوت دارد؛ چرا که فوکو برخلاف پدیدارشناسی به فعالیت معنابخش سوژه خودمختار و آزاد متوسل نمی­شود؛ برخلاف هرمنوتیک، معتقد نیست که حقیقت غایی یا عمیقی برای کشف وجود دارد، برخلاف ساخت­گرایی، در پی ایجاد الگوی قاعده­مندی برای رفتار انسان نیست؛ و برخلاف مارکسیسم، بر فرایندهای عمومی تاریخ تاکید نمی­گذارد، بلکه خصلت منفرد و پراکنده رخدادهای تاریخی را در نظر دارد. به زعم بسیاری از شارحین هم­چون اسمارت[25]، دلوز[26] و ... تحلیل اصلی فوکو درباره اشکال اساسی ساختمان افکار و اندیشه­ها مبتنی بر روابط قدرت و دانش است که از طریق آن­ها، انسان­ها به سوژه تبدیل شده­اند(عالم و دیگری، 1388: 232). وی به بررسی روندهایی علاقه داردکه ازطریق آن­ها عقلانیت ساخته می­شود و بر سوژه انسانی اعمال می­گردد تا آن را به موضوع مختلف اشکال دانش تبدیل کند. از نگاه او، علوم انسانی و اجتماعی خود جزیی از فرایند اعمال قدرت و روابط اعمال سلطه بر انسان هستند. بنابراین، پرسش اصلی فوکو این است که، چگونه اشکال مختلف گفتمان علمی به عنوان نظامی از روابط قدرت ایجاد می­شوند؟

مباحث زبان­شناختی ریمون­­روسل[27] توجه­فوکو را به خود جلب­کرد. روسل معتقد بودکه "من" شناسایی نیست که به شناخته توجه نماید، بلکه باید برای خود شناخته باشد. یعنی نویسندگی را در نوشته جستجو کند. مرگ شناسا در کارهای روسل کاملاً هویداست. این نکات در اندیشه­های فوکو جایگاه خاصی دارند. وی همین "نظریه تلاشی شناسا" را به پیروی از لاکان[28] دنبال کرد و آن را در نظریه "مرگ مولف" به کارگرفت. فوکو مطالعه شناسا را ازفراسوی مرکز از لاکان آموخت. وی هم­چون لاکان، تحلیل خودآگاهی را برای شناخت ذهن کافی ندانسته و بر ناخودآگاه تاکید می کرد. البته، فوکو با گرایش­های ساختارگرایانه لاکان چندان موافق نبود(بوستانی و دیگری، 1388: 63؛ به نقل از ضیمران، 1378: 85-84).

ساختارگرایی فوکویی در دوره اعتقاد وی به باستان­شناسی و محوریت بخشیدن به گفتمان و اپیستمه، ظهور یک دست­تری دارد. بعدها در تبارشناسی فوکویی نیز هم­ چنان ردپاهایی از ساختارگرایی وی باقی می­ماند.

 ساختارگرایی به­ معنای اولویت بخشیدن به ساختارها درتکوین امور مختلف به­صورت هندسه موجود، در تحلیل گفتمان فوکو تجسم یافته است. از نظر فوکو، گفتمان، نه تنها بزرگ­تر از زبان  است (دیدگاه ساخت­گرایان زبانی)، بلکه کل حوزه اجتماعی آدمی را در بر می­گیرد و «نظام­های معطوف به حقیقت» را برسوژه­ها، فاعلان اجتماعی تحمیل می­سازد. این تحمیل ازعاملیت فاعلان اجتماعی فرو می­کاهد و باعث می­شود تا ما بتوانیم عمل آن­ها را بر اساس مولفه­های گفتمان معنا کنیم. ازمنظری دیگر، می­توان گفتمان را مجموعه­ای از «احکام» به شمار آورد. احکام از نگاه فوکو، با زبان قابل بیان­اند اما صرفاً زبانی نیستند و قابل نفوذ در کل حیات اجتماعی آدمی­اند. فوکو، گفتمان را این گونه تعریف مى‏کند: «ما مجموعه‏اى از احکام را، تا زمانى که متعلق به صورت­بندى گفتمانى مشترکى باشند، گفتمان مى‏نامیم. گفتمان، متشکل از تعداد محدودى از احکام است که مى‏توان براى آن­ها مجموعه‏اى از شرایط وجودى را تعریف کرد»(Foucault, 1970). گفتمان قالبی است که همه چیز در آن معنا می­یابد. انسان­ها در گفتمان سخن می­گویند، در گفتمان به تفاهم می­رسند و در گفتمان زندگی می­کنند. کتاب «نظم گفتار» فوکو و مقاله­ی «نویسنده کیست؟» وی، بیش از همه آثار دیگرش به ساختارگرایی تمایل دارد.

در باستان­شناسی، گفتمان برای فوکو، بیشتر ماهیتی معرفت­شناختی دارد. وی چهار مقوله توصیفی را برای تحلیل تشکل گفتمانی به کار می­گیرد(Foucault, 1970):

1. موضوع­های تشکل گفتمانی کدامند؟ (Objects)

2. فاعل­های شناسایی تشکل گفتمانی کدامند؟ (Subjects)

3. مفاهیم تشکل گفتمانی کدامند؟ (Concepts)

4. راهبردهای تشکل گفتمانی کدامند؟ (Strategies)

در بخش نخست، پرسش آن است که آیا با دسته­بندی موضوع­ها می­توان به تحلیل گفتمان پرداخت؟ تشکل گفتمانی، حول موضوعی از پیش موجود شکل نمی­گیرد بلکه موضوع­های خود را «تولید» می­کند. بررسی موضوع­ها، در سه سطح صورت می­گیرد: 1) چه زمینه­های تاریخی اجازه داده­اند گفتمان حول موضوعی ویژه شکل بگیرد؟ 2) مراجع (نهادها) تعیین­کننده موضوع کدامند؟ 3) جدول مختصات موضوع چیست؟ نمونه­ای از این پیدایش موضوع و گفتمان را می­توان در موضوع کودک و کودکی جستجو کرد.

 در بخش دوم، پرسش از آن است­که، آیا به کمک شیوه­های گفتار فاعلان سخن، می­توان به تحلیل گفتمان پرداخت؟ سه پرسش مطرح در این بخش عبارتند از: 1) چه کسانی حق استفاده از احکام، واژگان و اسلوب­ها را دارند؟ 2) چه نهادهایی احکام را صادرمی­کنند؟ 3) موقعیت نهادها و فاعل­های دارای قدرت شناسایی در برابر موضوع مورد شناسایی چیست؟ نمونه ای از مسائل این بخش می تواند در مورد روان­شناس کودک، جایگاه وی در اظهار نظر درباره کودک و رابطه روان­شناس و کودک مطرح شود.

 در بخش سوم، چگونگی شکل­گیری مفاهیم، مورد بررسی قرار می­گیرد. البته به نظر می­رسد، این بخش، علی­رغم داشتن عنوان تکوین مفاهیم، بیشتر ناظر به تکوین احکام و گزاره­هاست: اشکال توالی گزاره­ها: استنتاج­های منطقی، انواع ترکیب گزاره­ها، اشکال همزیستی گزاره­ها و ساز وکارها، طرد یا قبول آن­ها (مشاهده تجربی، حاکمیت منطق و ...) و فنون نگارشی، کلامی و آزمونی. این بخش منجر به نوعی یکدستی در میان احکام صادر شده از سوی افراد مختلف می­شود و استقلال فاعلان را تحت­الشعاع قرار می­دهد. درگفتمان کودکی، حاکمیت تست­ها و توصیف کودکی و مسائل آن به صورت اموری مثبت می­تواند نمونه­ای از ساز و کارهای حاکم بر گزاره­ها باشد.

  در بخش چهارم، استراتژی­های مؤثر در تکوین یک گفتمان، نقد و تغییر آن، مد نظر قرار می­گیرد. این استراتژی­ها درگفتمان کودکی که خود، باعث نهادینه شدن این گفتمان نیز می­شوند، می­توانند شامل مواردی چون تشویق در دوره کودکی و استراتژی فراهم­سازی امکانات باشند.

 تبارشناسی با وارد ساختن عنصر قدرت و تاریخ در تشکل گفتمان­ها، و طرح مفاهیمی چون گسست و هم­بودگی گفتمان­ها، اندکی از تعیّن و استقلال گفتمان می­کاهد و فضایی را برای فعالیت سوژه غیر استعلایی فراهم می­سازد.

فوکو از تحلیل­های ساختارگرایانه، به خاطر حذف کلی مفهوم معنا، از اندیشه پدیدارشناسانه به دلیل پیگیری منشا کل معنا، از تلاش­های تفسیرگرایانه به منظور کشف معانی نهفته در کردارهای اجتماعی، و از تلاش­های تاویلی برای استخراج معنای متفاوت از دیدگاه کنشگران اجتناب می­ورزد(دریفوس و دیگری، 1379: 54). وی بر این عقیده است که ساختارگرایان تلاش کرده­اند برخی از واقعیت­های انسانی را خیلی تعالی بخشیده و برخی دیگر را حذف کنند؛ در نتیجه همین حذف است که قدرت و پیامدهای آن مورد غفلت واقع شوند(بوستانی و دیگری، 1388: 63؛ به نقل از برنز، 1381: 45).

فوکو گرچه از ساختارگرایی می­گریزد، اما برای عاملیت نیز محلی برای مانور تعیین نمی­کند. وی در باب عاملیت ذهن انسانی چنین می­نویسد:

"مایلم بدانم مگر اذهان سازنده سخن علمی، خود از نظر وضع، کارکرد، قدرت ادراکی و توانایی­های عمل، محکوم شرایطی نیستند که بر آن­ها حاکم و حتی چیره است. وی هم­چنین، گفتمان را حضور سرکش و تهدیدگری می­داندکه فعالیت انسانی را درمنگنه می­گذارد(برنز، 1381: 41). فوکو به طور خاص در آثار اولیه خود به نهادها و ساختارهای اجتماعی اهمیت داده و معتقد است این سازه­های اجتماعی بر کردارهای گفتمانی تاثیرگذارند. اگر پیوستاری از ساختار- عاملیت را تصور کنیم، فوکو بیشتر به سمت ساختار گرایش دارد تا عاملیت انسانی(بوستانی و دیگری ، 1388: 67).

 

چشم­انداز تلفیق نظری در آثار میشل فوکو

بسیاری از مفسرین در طبقه­بندی آثار فوکو از دو دوره جداگانه در اندیشه وی یاد می­کنند: نخست؛ پیش از دهه 1970 (دوران دیرینه­شناسی)، و دوم؛ پس از دهه 1970 (دوران تبارشناسی).

نخستین اثر عمده فوکو «جنون و تمدن: تاریخ دیوانگی در عصر عقل» (1961) است. موضوع اصلی این کتاب که رساله دکتری وی بوده، ظهور و تفکیک عقل و بی­عقلی در عصر روشنگری و همراه با آن اخراج و طرد دسته­هایی از انسان­ها و به ویژه دیوا­نگان از دایره عقل است. با پیدایش این اشکال نوین معرفتی، ساختارهای نهادی طرد و اخراج برای کنترل گروه­های نامعقول پدید می­آید. فوکو در مطالعه دیوانگی، به پذیرش سوبژه بی­نام­ و نشان و کلی برای تاریخ نزدیک می­شود و گاهی توجه هرمنوتیکی به حقیقت ژرفی دارد که در پس تجربه نهفته است(دریفوس، 1379 و اسمارت، 1389).

هدف فوکو دراین کتاب نشان دادن این نکته است­که جنون بیشتر از این­که یک وضعیت پایدار باشد، بیماری روانی نتیجه تعارض­های اجتماعی جامعه­ای است که افراد آن در طول تاریخ به از خود بیگانگی مبتلا شده­اند(Eribon, 1991: 70). تعارض­های اجتماعی از عصری به عصر دیگر تغییر می­کند. فوکو دیوانگی را به عنوان یک هستی ساختار­ یافته در نقطه خاصی از تاریخ می­بیند. وی هم­چنین دیوانگی را بخشی از فرایند بزرگ توسعه مدرنیته می­داند(Mills, 2003: 98).

دومین کتاب فوکو، «تولد درمانگاه: دیرینه­شناسی ادراک پزشکی» است که در راستای پژوهش­های دیرینه­شناسانه وی نوشته شده است. اصطلاح باستان­شناسی، برای متمایز ساختن تحلیل­های فوکو از رهیافت­های مرسوم پژوهش تاریخی به کار رفته است. این اصطلاح بیانگر سطح تحلیل متفاوتی است که توجه آن، نه به تاریخ افکار و عقاید، بلکه به شرایطی است که در آن یک سوبژه (مثل دیوانه، بیمار یا بزهکار) به صورت ابژه ممکنی برای معرفت در می­آید. فوکو در محتوای این کتاب به آشکار ساختن چگونگی شکل­گیری فرد، یا بهتر است بگوییم بدن فرد، به عنوان موضوع معاینه و تحلیل پزشکی علمی می­پردازد. باستان­شناسی فوکو از درک پزشکی اثری است که به وضوح زیر تاثیر ساختارگرایی نیز هست وجود اشاره­هایی به «تحلیل ساختاری گفتمان­ها» و به «مطالعه ساختاری» در این اثر همراه با استفاده از مفاهیمی مثل «دال» و «مدلول» که برگرفته از زبان­شناسی ساختاری هستند بدون شک، خوانندگان را به مبحث ساختارگرایی در کار فوکو حساس کرده و موجب شده است او را یک ساخت­گرا و در واقع فرزند سرکش ساخت­گرایی محسوب کنند(اسمارت، 1389: 34).

هدف دیرینه­شناسی، تحقیق در شرایطی است که در آن سوژه­ای به عنوان موضوع ممکن شناخت، ایجاد و ظاهر می­گردد. به سخن دیگر دیرینه­شناسی، تحلیل شرایط امکان تشکیل علوم اجتماعی است. در کتاب تولد درمانگاه، از ظهور و تشکیل بدن فرد به عنوان موضوع معاینه و تحلیل علم پزشکی بحث می­شود. از دیدگاه فوکو، پزشکی نخستین گفتمان علمی درباره فرد است. زیرا، نخستین بار در گفتمان پزشکی بودکه فرد به عنوان موضوع معرفت اثباتی ظاهر شد و تصور انسان به عنوان سوژه و ابژه معرفت نخستین بار شکل گرفت. در کتاب تولد درمانگاه فوکو، نشانه­های آشکاری از توسل به تحلیل ساختاری وجود دارد.

فوکو درکتاب بعدی خود باعنوان، «نظم اشیا: دیرینه­شناسی علوم انسانی»، به تحلیل گفتمان و روابط گفتمانی می­پردازد وتحلیلی دیرینه­شناسانه ازشرایط امکان پیدایش علوم انسانی به دست می­دهد. موضوع مورد بحث فوکو در این کتاب، قواعد و روابط درونی و روند تشکیل و تغییر گفتمان­ها و نظام­های فکر در علوم انسانی است که در قرن 19 پیدا شده­اند. این کتاب، گواه دیگری بر تاثیر ساخت­گرایی بر آثار فوکو است. این کتاب در پی پرده برداشتن از قوانین، الگوهای منظم و قواعد شکل­گیری دستگاه­های تفکر در علوم انسانی سده 19 است که در برگیرنده سه دوره تاریخی است که صورت­های تفکر در این دوره­ها مورد بررسی قرار می­گیرند عصر رنسانس، کلاسیک و مدرن که هر یک نشانگر وجود ساختار فکری یا فضای معرفتی کاملاً متمایزی هستند. از دیدگاه فوکو، در هر یک از این سه دوره، ساختار فکری یا صورت­بندی دانایی خاصی وجود دارد. صورت­بندی دانایی یا اپیستمه؛ مجموعه روابطی است که در یک عصر تاریخی به کردارهای گفتمانی موجد دانش­ها، علوم و نظام­های فکری وحدت می­بخشد.

در فضای معرفتی دوره کلاسیک، هیچ جایی برای انسان به عنوان ابژه معرفت، «هیچ گونه آگاهی معرفت­شناسانه از خود انسان» وجود نداشت. بنابراین، در تفکر کلاسیکی هیچ جایی و هیچ امکانی برای «علم انسان» وجود نداشت، انسان در مقام سوبژه و ابژه­ی پیچیده معرفت، هیچ جا یافت نمی­شد. فقط، پس از اضمحلال فضای معرفتی کلاسیک بود که انسان در جایگاه مبهم سوبژه و ابژه معرفت پدیدار شد، جایگاهی که پیوند تفکیک­ناپذیری با شکل­گیری علوم انسانی داشت(اسمارت، 1389: 42).

کتاب بعدی فوکو «دیرینه­شناسی دانش» می­باشد. هدف دیرینه­شناسی دانش، کشف اصولی تحولی درونی و ذاتی است که در حوزه معرفت تاریخی صورت می­گیرد. دیرینه­شناسی دانش، شیوه تحلیل قواعد نهفته و ناآگاهانه تشکیل گفتمان­ها در علوم انسانی است. مساله اصلی در تبارشناسی فوکو این است که چگونه به واسطه قرارگرفتن در درون شبکه­ای از روابط قدرت و دانش به عنوان سوژه و ابژه تشکیل می­شوند.

از نگاه فوکو، علم و دانش نمی­تواند خود را از ریشه­های تجربی خویش بگسلد تا به تفکر ناب تبدیل شود بلکه عمیقاً با روابط قدرت درآمیخته، و همپای پیشرفت در اعمال قدرت پیش می­رود هر جا قدرت اعمال می­شود دانش نیز تولید می­شود.

فوکو صورت­بندی مفصلی از باستان­شناسی به عنوان یک روش تاریخ­نگارانه در باستان­شناسی دانش ارائه کرد، ولی این روش به تدریج در سه اثر تاریخی او؛ تاریخ جنون، پیدایش کلینیک و نظم اشیا توسعه پیدا کرد. اما به نظر می­رسدکه باستان­شناسی وی با تاکید بر ساختارهای زبان­شناختی انتزاعی، توجه کمتری به واقعیت­های قدرت سیاسی داشته باشد(Gutting, 2005).

آثار بعدی فوکو از حیث دسته­بندی آثار وی، در قسمت تبارشناسی دانش مورد مطالعه و بررسی قرار می­گیرد.

تبارشناسی کاوش معرفت عینی، بنیان­های مطمئن فکری، ذوات، الگوهای معنایی عمیقاً یکپارچه کننده، و نظریه­های کلانی را که تلاش می­کنند تا بدایت و نهایت تاریخ را در برگیرند، کنار می­گذارد. تبارشناسی مدعی آن نیست­که موجب پیشرفت­علم یا بشریت شود. درحقیقت تبارشناسی برخلاف فرهنگ علمی روشنگری، دستورعمل مثبتی برای بازسازی اجتماعی ارائه نمی­کند، تبارشناسی فاقد بینش اتوپیایی است. تبارشناسی در چهارچوب بینش پساساختارگرایی قرار دارد تا عرف و هنجارهای اجتماعی را بر هم زند. ارزش­اش درآن است­که جهان بشری را سر تا پا اجتماعی و مستعد تغییر و تنوع شدید اجتماعی تصور می­کند. اگر چه تبارشناسی فرض می­کند که پیوند نزدیکی میان نهادها و گفتمان­ها وجود دارد، اما، هدف اصلی آن اختلال در نقش «بهنجارساز» گفتمان­های مسلط است. تبارشناسی آشکار می­کند که چگونه دانش مسلط، زندگی انسان را از طریق بهنجار و طبیعی جلوه دادن و بر ساخت هویت­های شخصی و اجتماعی، شکل می­دهد(سیدمن، 1390: 237).

هدف تبارشناسی این است که یگانگی رویدادها را ثبت کند و در زیر لوای وحدت ساختگی چیزها نه یک منشأ واحد، بلکه تفاوت و پراکندگی و اختلاف و سلطه­جویی را برملا کند. بنابراین، تحلیل تبارشناسی به معنای وظیفه پایان­ناپذیر تفسیرگری است زیرا، هیچ معنای پنهان یا شالوده پنهانی در زیر رویدادها و چیزها وجود ندارد، بلکه لایه­های دیگری از تفسیر وجود دارد که به واسطه رسوب­گذاری، به شکل حقیقت، بداهت و ضرورت درآمده­اند و این وظیفه تبارشناسی است که این لایه­های سخت را بشکافد. دراین کتاب اشکال دانش درسه دوره تاریخی؛ رنسانس، کلاسیک ومدرن باهم مقایسه می­شوند.

درکتاب «انضباط و مجازات» که به عنوان نخستین اثر فوکو در تبارشناسی مطرح است، مسئله حبس و تحول در اشکال مجازات و پیدایش زندان و تمایز میان مجرمان و مردم عادی بررسی می­شود. در این جا، نمادهای اجتماعی و کردارها و روابط غیر­گفتمانی و روابط پیچیده قدرت، دانش و بدن در کانون بحث است. بدن به عنوان موضوع بلاواسطه عملکرد روابط قدرت در جامعه جدید ظاهر می­شود، روابط قدرت و دانش بدن­ها را محاصره می­کند. و با تبدیل آن­ها به موضوع­های دانش، آن­ها را مطیع و منقاد می­سازند. چنین انقیادی بواسطه تکنولوژی سیاسی­خاصی صورت می­گیرد. تکنولوژی سیاسی­بدنمجموعه تکنیک­هایی است که روابط قدرت، دانش و بدن را به هم پیوند می­دهد. قدرت مولد دانش و معرفت است و مفهوم حقیقت و خطا، دقیقاً در حوزه سیاسی شکل می­گیرد. از دیدگاه فوکو، قدرت چیزی نیست که در مالکیت دولت، طبقه حاکمه و یا شخص حاکم باشد. برعکس، قدرت یک استراتژی است. قدرت نه یک نهاد و نه یک ساختار، بلکه «وضعیت استراتژیکی پیچیده» و «کثرتروابط میان نیروها» است. هر جا قدرت هست، مقاومت هم هست و قدرت، در واقع برای برقراری خود نیازمند وجود شمار کثیری از نقاط مقاومت است. به عبارت دیگر، شبکه روابط قدرت در عین حال همراه با مجموعه­ای از اشکال مقاومت است(دریفوس و دیگری، 1379). فوکو سه وسیله اصلی برای اجرای انضباط به­عنوان تکنیکی برای تعلیم و تربیت بدن­ها عنوان می­کند: 1. نظارت و مراقبت از بالا 2. بهنجارسازی 3. معاینه. وسیله اول، ابزاری برای رویت­پذیرسازی موضوع قدرت است. میان قدرت و رویت­پذیرسازی رابطه نزدیکی وجود دارد. رویت و نظارت فضایی را ایجاد می­کندکه در درون آن مراقبت صورت می­گیرد. درشیوه دوم یعنی بهنجارسازی، هرگونه نابهنجاری یا بی­قاعدگی مجازات می­شود. هدف مجازات در رژیم قدرت انضباطی سرکوب نیست بلکه بهنجارسازی است. درروش سوم یعنی معاینه ویژگی­های دو روش قبلی درهم ادغام می­شوند و نگاه بهنجارساز پدید می­آیدکه از طریق آن افراد طبقه­بندی می­شوند و مورد ارزیابی قرار می­گیرند(همان: 27). منظور فوکو ازجامعه انضباطی جامعه­ای است­که مکانیسم­های انضباط درسراسر پیکرجامعه پخش ومنتشر می­شوند و قدرت مشرف بر حیات است؛ که موضوع این قدرت نه سرزمین بلکه مجموعه پیچیده­ای از اشخاص و اشیا و روابط افراد و شیوه زیست آن­ها بوده است.

کتاب بعدی فوکو «تاریخ جنسیت» است­که موضوع آنفرایندهایی است که افراد از طریق آن­ها خود را سوژه جنسی تلقی کرده­اند. جنسیت؛ یعنی روش اداره کردن، تولید کردن و نظارت ما بر بدن­هایمان، کنش­هایمان و مناسبات اجتماعی­مان درجامعه مدرن. درسلسله مطالعاتی­که فوکو درباره امور جنسی انجام داده، کانون تحلیل عبارت است از شکل­های قدرت و مناسک معرفت که از طریق آن موجود انسانی خویشتن را به یک سوبژه تبدیل می­کند. تاریخ جنسیت در چهار جلد ارائه شده است که شامل: جلد 1) مقدمه (اراده به دانستن)، جلد 2) کاربرد لذت، جلد 3) نگرانی برای خود و جلد 4) اعترافات تن می­باشد.

بنابراین، دو بحث عمده فوکو درباره جنسیت و دیوانگی نشان می­دهد که وی با یک سوال اساسی درباره ثبات سوژه فردی یاخود، در دو اثرعمده خود باستان­شناسی­دانش (1972) و نظم­ اشیا (1973) روبرو بود. درنتیجه او در نوشته­های خود با تحلیل "انسان[29]" شروع می­کند و ازپیدایش انسان به عنوان موضوع شناخت، به "انتقال معرفت­شناختی[30]" تعبیر می­کند(Mills, 2003: 104).

 

گفتمان

کلی­ترین اصطلاح در اندیشه فوکو گفتمان[31]، و متناسب با آن صورت­بندی دانایی- بایگانی- سوژه است. گفتمان؛ شیوه صحبت کردن، نوشتن و فعالیت در راستای قواعد است، و این قواعد با چیدمان­ها و شرایط اجتماعی- تاریخی مرتبط و همسو هستند(Cuff & et all, 1998: 258). تا پایان سده نوزدهم گفتمان به معنای نظام ارائه بحث در مورد مساله­ای خاص به کار می­رفت. مجموعه گفتمان­ها، نظام گفتمانی را به وجود می­آورند و ازترکیب نظام گفتمان درهر دوره صورت­بندی دانایی[32] حاصل می­شود پس بررسی و تحلیل گفتمان در حکم بازگشت به صورت­بندی دانایی خاص هر دوره­ای است، بازگشتی از راه بررسی تفصیلی و تبارشناسانه، یعنی بررسی از راه دسترسی به اسناد آن دوره که فوکو آن را بایگانی (آرشیو) آن صورت­بندی دانایی می­نامد.

به عقیده فوکو، گفتمان نقطه تلاقی و محل گردهمایی دانش وقدرت است و هر رشته خاص ازدانش در هر دوره تاریخی مجموعه­ای از قواعد و قانون های سلبی و ایجابی را دارد که معین می­کند درباره چه چیزهایی می توان بحث کرد و درباره چه چیزهایی نمی­توان وارد بحث شد.

فوکو معتقد است که این گفتمان است که در هر دوره موضوع خاص خود را معین می­کند و گفتمان است که مولف را پدید می­آورد نه این­که مولف پدیدآورنده گفتمان باشد. کاربست­های گفتمانی[33] متفاوت دریک صورت­بندی دانایی ویژه، موقعیت­های­خاصی برای مولف یا ذهن اندیشنده یا سخنگو (سوژه) ایجاد می­کند و سوژه امکان می­یابد تا فقط به گونه­ای خاص درباره چیزهای خاص بنویسد و حرف بزند و این مطلقاً به معنای «بیان نظر خود» نیست. پس گفتمان را نمی­توان بیان و تحقق اندیشه­ها و حاصل آگاهی سوژه دانست. برعکس، گفتمان تمامیتی است که در آن پراکندگی و پاشیدگی سوژه آشکار می­شود و این کاربست­های گفتمانی است که به واقعیت شکل می­دهد و از این راه است که دانش در خدمت قدرت قرار می­گیرد و بر عکس، هر دانشی از این راه پیش­فرض مناسبات قدرت را مطرح می­کند و بدان سامان می­دهد(برنز، 1381).

 

بحث و نتیجه­گیری

فوکو به طور ماهرانه­ای به تلفیق آرا و اندیشه­های معاصران و پیشینیان پرداخته و با روش­شناسی خاص خود سبک جدیدی را درفلسفه و جامعه­شناسی پایه­گذاری­کرد. وی از دیدگاه نیچه، هایدگر، کیرکه­گور[34]، مرلوپونتی[35]، سارتر[36]، فروید و لاکان استفاده کرده و در جهت تلفیق این دیدگاه­ها می­کوشد. بخش زیادی از نظریه­ها و روش نیچه از قبیل تبارشناسی، چندگانگی حقیقت، تغییرپذیری پیکر انسان، موضوع معلول قدرت را گرفته و با مضامینی از ایده­های هایدگر تلفیق می­کند. مفاهیم و ایده­های برگرفته از رویکرد هایدگر عبارتند از: شناسا و شناخته شدن انسان، رویگردانی از متافیزیک و غیره. فوکو هم­چنین ایده تغییرهستی انسان را از هایدگر اقتباس کرده و با تعیین زمان و تاریخ آن را عملیاتی می­سازد. فوکو با به کارگیری مفاهیم و ایده­های مختلف از اندیشمندان مختلف، ­چنان عمل می­کند که از یک سو با همه آن­ها متفاوت شده و شهرت جهانی می­یابد و ازسوی دیگر، درموارد جزئی اشتراکاتی با آن­ها دارد(بوستانی و دیگری، 1388). شاهد این سخن آن است که، فوکو از نظریه عقلانیت وبر بهره می­گیرد اما به جای این­که مانند وبر عقلانیت را قفس آهنین تلقی کند همیشه مقاومتی در برابر آن تصور می­کند. هم­چنین افکار مارکسیستی نیز در کار فوکو پیدا می­شوند ولی خودش را به اقتصاد محدود نمی­کند و بر طیفی از نهادها تاکید می­ورزد. فوکو از علم تاویل استفاده می­کند وی با حقیقت ژرف و غایی کاری ندارد و برای او تنها لایه­هایی از واقعیت وجود دارند که پیوسته باید کنار زده شوند. در نتیجه، آثار فوکو گذشته از گستردگی، پرمایه و پذیرای انواع تفسیرهاست. به گونه­ای که خود فوکو بیان داشته که «از من نپرسید کی هستم و از من نخواهید همان­کس باقی بمانم»(ریتزر، 1374). این موضوع نشان­دهنده این است که فوکو در زندگی حرفه­ای­اش بارها به گونه اساسی تغییر موضع داده است.

باستان­شناسی دانش فوکو درصدد پیدا کردن یک رشته از قواعد شکل­گیری است که شرایط امکان­پذیری همه آن چیزهایی را تعیین می­کندکه می­توان در چهارچوب یک بحث معین دریک زمان مشخص گفت. فوکو در آثاری چون؛ نظم اشیا و دیرینه­شناسی علوم انسانی تقریبا ساختارگرا بوده و لیکن در آثار بعدی خود در خصوص زندان­ها و جنسیت به سوی یک موضع تبعیدی حرکت کرده است. فوکو گر چه ساختارگرا نبوده ولی بر این باور بود ساختارگرایی پیشرفته­ترین موضع فکری در علوم انسانی است. خود فوکو اعلام داشت عنوان فرعی­کتاب نظم اشیا، دیرینه­شناسی ساختارگرایی بوده است(دریفوس و دیگری، 1379).

می­توان گفت که اگر چه فوکو سخت تحت تاثیر سبک ساختارگرایی رایج در فرانسه بود، لیکن، هیچ­ گاه نظریه­ای درباره گفتمان وضع نکرده، بلکه در پی توصیف اشکال تاریخی رویه­ها و کردارهای گفتمانی بوده است. آثار فوکو در پرتو زمینه­های فکری موجود در فضای فکری فرانسه قرائت شده­اند به همین دلیل، برخی محققان، فوکو را یک «نوساختارگرا» نامیده­اند اما اساساً، او را پساساختارگرا می­دانند. اما محققانی نظیر؛ دریفوس و رابینو با این نوع دسته­بندی آثار فوکو به شدت مخالف­اند و اعتقاد دارند او دائماً در تلاش بوده است از چارچوب شیوه­های موجود در مطالعه نوع بشر فراتر رفته، و از سنت­های فکری مختلف تفسیر واحدی به دست می­دهد(جلایی­پور و دیگری، 1387).

 

منابع

اسمارت، ب. (1389). میشل فوکو. ترجمه: ل، جوافشانی و دیگری. تهران: نشر کتاب آمه.

برنز، ا. (1381). میشل فوکو. ترجمه: ب، احمدی. تهران: ماهی. چاپ دوم.

بوستانی، د؛ و دیگری. (1388). مقدمه ای بر ابعاد و گستره دستگاه نظری میشل فوکو. مجله علوم اجتماعی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد. بهار و تابستان. صص 99-53.

پارکر، ج. (1383). ساختاربندی. ترجمه: ا، سعیدی پور. تهران: انتشارات آشیان.

جلائی­پور، ح. و دیگری. (1387). نظریه های متاخر جامعه­شناسی. تهران: نشر نی.

دریفوس، ه؛ و دیگری. (1379). میشل فوکو: فراسوی ساختارگرایی و هرمنوتیک. ترجمه: ح، بشیریه. تهران: نشر نی.

دلوز، ژ. (1389). فوکو. ترجمه: ن، سرخوش و دیگری. تهران: نشر نی.

ریتزر، ج. (1384). نظریه جامعه­شناسی در دوران معاصر. ترجمه: م، ثلاثی. تهران: انتشارات علمی. چاپ نهم.

سیدمن، ا. (1390). کشاکش آرا در جامعه­شناسی. ترجمه: ه، جلیلی. تهران: نشر نی.

فوکو، م. (1383). اراده به دانستن. ترجمه: ن، سرخوش و دیگری. تهران: نشر نی.

عالم، ع؛ و دیگری. (1388). فوکو، اندیشمندی اعتقادی. فصلنامه سیاست، مجله دانشکده حقوق و علوم سیاسی. دوره 39. شماره 2. تابستان. صص 257-231.

ضیمران، م. (1378). میشل فوکو: دانش و قدرت. تهران: هرمس.

Cuff, E. C. & Harrock, W. W. & Francis, D. W. (1998). Perspectives in Sociology. London and New York: Routledge. Fourth Edition

Eribon, D. (1991). Michel Foucault. (Tran. Betsy Wing). Cambridge. MA: Harvard University Press.

Foucault, M. (1970). The Archeology of Knowledge. Trans. A. M. Sheridan Smith, London: Tavistock Publications.

Gutting, G. (2005). Foucault: A Very Short Introduction. New York: Oxford university Press.

Jenks, C. (1998). Core Sociological Dichotomies. London: Sage publication.

Mills, S. (2003). Michel Foucault. London and New york: Routledge.

Paul, J. D. (2008). Contemporary Sociological Theory: An Integrated Multi-Level Approach. USA: Springer.

 

 



[1]. استادیار جامعه­شناسی، دانشگاه فردوسی مشهد؛ گروه علوم اجتماعی، مشهد- ایران.
                                                                                                        
E- mail: h_mirzaei2010@yahoo.com                                    2. دانشجوی دکتری جامعه­شناسی، دانشگاه تبریز؛ گروه علوم اجتماعی، تبریز- ایران(نویسنده مسئول).   

soltani11@gmail.com  E- mail:

[3]. دانشجوی دکتری جامعه­شناسی، دانشگاه تبریز؛ گروه علوم اجتماعی، تبریز- ایران.

 E- mail: davood.qasemzade@gmail.com

4. Structuration

5. Morphogenesis

6. Pierre Bourdieu

7. Jürgen Habermas

1. Burns

2. Structure

3. Agency

4. Michel Foucault

5. Poitiers

1. Edmond Husserl

2. Carl Marx

3. Sigmund Frued

4. Freidrich Neitzshe

1. Practices

2. Michel de Certeau

3. Antonio Gramschi

4. Stuart Hall

1. Claude Levi Strauss

2. Martin Heidegger

3. Being and Time

4. Paul Ricœur

1. Barry Smart

2. Gilles Deleuze

1. Raymond Roussel

2. Jacques Lacan

1. Man

2. Epistemological Shift

3. Discourse

4. Epistem

5. Discursive Practices

1. Søren Kierkegaard

2. Maurice Merleau-Ponty

3. Jean-Paul Sartre

اسمارت، ب. (1389). میشل فوکو. ترجمه: ل، جوافشانی و دیگری. تهران: نشر کتاب آمه.

برنز، ا. (1381). میشل فوکو. ترجمه: ب، احمدی. تهران: ماهی. چاپ دوم.

بوستانی، د؛ و دیگری. (1388). مقدمه ای بر ابعاد و گستره دستگاه نظری میشل فوکو. مجله علوم اجتماعی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد. بهار و تابستان. صص 99-53.

پارکر، ج. (1383). ساختاربندی. ترجمه: ا، سعیدی پور. تهران: انتشارات آشیان.

جلائی­پور، ح. و دیگری. (1387). نظریه های متاخر جامعه­شناسی. تهران: نشر نی.

دریفوس، ه؛ و دیگری. (1379). میشل فوکو: فراسوی ساختارگرایی و هرمنوتیک. ترجمه: ح، بشیریه. تهران: نشر نی.

دلوز، ژ. (1389). فوکو. ترجمه: ن، سرخوش و دیگری. تهران: نشر نی.

ریتزر، ج. (1384). نظریه جامعه­شناسی در دوران معاصر. ترجمه: م، ثلاثی. تهران: انتشارات علمی. چاپ نهم.

سیدمن، ا. (1390). کشاکش آرا در جامعه­شناسی. ترجمه: ه، جلیلی. تهران: نشر نی.

فوکو، م. (1383). اراده به دانستن. ترجمه: ن، سرخوش و دیگری. تهران: نشر نی.

عالم، ع؛ و دیگری. (1388). فوکو، اندیشمندی اعتقادی. فصلنامه سیاست، مجله دانشکده حقوق و علوم سیاسی. دوره 39. شماره 2. تابستان. صص 257-231.

ضیمران، م. (1378). میشل فوکو: دانش و قدرت. تهران: هرمس.

Cuff, E. C. & Harrock, W. W. & Francis, D. W. (1998). Perspectives in Sociology. London and New York: Routledge. Fourth Edition

Eribon, D. (1991). Michel Foucault. (Tran. Betsy Wing). Cambridge. MA: Harvard University Press.

Foucault, M. (1970). The Archeology of Knowledge. Trans. A. M. Sheridan Smith, London: Tavistock Publications.

Gutting, G. (2005). Foucault: A Very Short Introduction. New York: Oxford university Press.

Jenks, C. (1998). Core Sociological Dichotomies. London: Sage publication.

Mills, S. (2003). Michel Foucault. London and New york: Routledge.

Paul, J. D. (2008). Contemporary Sociological Theory: An Integrated Multi-Level Approach. USA: Springer.