تحلیل جامعه‌شناختی مفهوم حداکثر آگاهی ممکن و اطّلاعات قابل عبور با تأکید بر سوگ‌نامۀ ملّاحسن ادیب‌اهری در رثای سام ارشد قره‌جه ‌داغی

نوع مقاله: علمی پژوهشی

نویسندگان

1 کارشناسی‌ارشد زبان و ادبیّات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهر- ایران (نویسنده مسئول).

2 عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهر، گروه ادبیات فارسی؛ اهر- ایران.

چکیده

    ملّاحسن ادیب اهری در اوّلین سالگرد سام خان قره­چه­داغی، ملقّب به «امیر ارشد»، مرثیه­­­ای سروده که از نظر جامعه­شناختی قابل تحلیل و بررسی است. با مطالعۀ این سوگ ­­سروده، متوجّه می­شویم که ملّاحسن، برای تأثیر نهادن در طبقات اجتماعی، از شیوۀ حداکثر آگاهی ممکن طبقاتی جامعه، سود برده و توانسته ­است با ارائۀ اطّلاعات قابل عبور، شخصیّتی از سام­خان، برای جامعۀ روشنفکری آن زمان، ترسیم کند که بیشتر با خواسته­­های ذهنی طبقۀ خویش سازگار است تا با حقایق تاریخی موجود در اسناد و کتاب­ها. سام­خان در این سوگ ­سروده، شخصیّتی آرمانی، مبارز، مشروطه­خواه، استبداد ستیز، مقبول و مورد پسند جامعۀ روشنفکر وطبقۀ عامّۀ مردم معرّفی شده ­است،که برخی از این آگاهی­ها با پیشینه واسناد تاریخی همخوانی ندارد. این­که آیا ملّاحسن با مفاهیمِ طبقات اجتماعی، حداکثرآگاهی ممکن، آگاهی واقعی و ... آشنایی داشته، بر ما پوشیده ­است. امّا بررسی متن سوگ ­سروده، نشان می­دهد، وی به طور غریزی و با استفاده از استعدادِ خدا­دادی خود، توانسته ­است؛ این مفاهیم را در مرثیۀ خود، پیاده کند. در این نوشته، از شیوۀ ساختارگرایی «لوسین گلدمن» استفاده کرده­­­ایم و با پیاده کردن دو  روش «درک» و «توضیح»، روی متن (سوگ­نامه)، سعی کرده­ایم، ارتباط ساختاری متن مورد نظر با طبقات اجتماعی و مفاهیم آگاهی ممکن توده­ها وحداکثر آگاهی ممکن جامعه و اطّلاعات قابل گذر را تبیین کنیم. یافته­های تحقیق نشان می­دهد، بین اطّلاعات قابل عبور دراین سوگ­ سروده و طبقۀ اجتماعی و ساختار زمان تولید اثر، ارتباطی وجود ندارد.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

The sociological analysis of the ultimate possible conscious and acceptable information about the emphasis on MollaAdibAhari lamentation letter in relation to Sam ArshadGharehDaghi

نویسندگان [English]

  • Flor Hakimi 1
  • Ramin Sadeghinezhad 2
چکیده [English]

Molla Hassan AdibAhari has written an elegy in the first anniversary of Sam Khan GharehjeDaghi nicknamed as Amir Arshad that is being an important mourning letter in terms of sociological views. By studying this mourning letter, we find out that Molla Hassan has applied his own ultimate and possible struggle to show the establishment of social classes designing and drawing acceptable information to give a sophisticated character of Sam Khan in a social intellectual term. This also is matched to his social era as an adaptive case along with the historical events presented in some books in this regard. Sam Khan has been introduced as an outstanding, liberty-seeking, dictator-fighter and idealism character in this lamentation letter. Some of these conscious affairs are not coincident with the historical backgrounds. The main question is whether Molla Hassan is familiar with the social classes concepts, and by reviewing this mourning text, it is shown that he could be able to write these mourning texts by his own talent and aptitude congenitally in his own verses. In this text, it is observed that he has taken and applied Lucian Goldman's structuralism style. Now, we struggled to represent the structural relationship of the related text in terms of social classes and conscious concepts through the implementation and clarification of two methods of perception and explanation on this mourning text. The findings of the text showed that there is not a direct relationship between the acceptable information of the mourning verses and social class and the impact of producing the periodical structure in this regard. 

کلیدواژه‌ها [English]

  • ultimate possible conscious
  • AdibAhari
  • Structuralism
  • SardarArshad
  • Lucian Goldman

«مطالعات جامعه‌شناسی»

سال سوم، شماره نهم، زمستان 1389

ص ص 114 - 99

 

 

 

 

 

تحلیل جامعه­شناختی مفهوم حداکثر آگاهی ممکن و اطّلاعات قابل عبور با تأکید بر سوگ­نامۀ ملّاحسن ادیب­اهری در رثای سام ارشد قره­جه ­داغی

فلور حکیمی1

دکتر رامین صادقی­نژاد 2

تاریخ دریافت مقاله:3/6/1392       

تاریخ پذیرش نهایی مقاله:12/8/1392

چکیده

    ملّاحسن ادیب اهری در اوّلین سالگرد سام خان قره­چه­داغی، ملقّب به «امیر ارشد»، مرثیه­­­ای سروده که از نظر جامعه­شناختی قابل تحلیل و بررسی است. با مطالعۀ این سوگ ­­سروده، متوجّه می­شویم که ملّاحسن، برای تأثیر نهادن در طبقات اجتماعی، از شیوۀ حداکثر آگاهی ممکن طبقاتی جامعه، سود برده و توانسته ­است با ارائۀ اطّلاعات قابل عبور، شخصیّتی از سام­خان، برای جامعۀ روشنفکری آن زمان، ترسیم کند که بیشتر با خواسته­­های ذهنی طبقۀ خویش سازگار است تا با حقایق تاریخی موجود در اسناد و کتاب­ها. سام­خان در این سوگ ­سروده، شخصیّتی آرمانی، مبارز، مشروطه­خواه، استبداد ستیز، مقبول و مورد پسند جامعۀ روشنفکر وطبقۀ عامّۀ مردم معرّفی شده ­است،که برخی از این آگاهی­ها با پیشینه واسناد تاریخی همخوانی ندارد. این­که آیا ملّاحسن با مفاهیمِ طبقات اجتماعی، حداکثرآگاهی ممکن، آگاهی واقعی و ... آشنایی داشته، بر ما پوشیده ­است. امّا بررسی متن سوگ ­سروده، نشان می­دهد، وی به طور غریزی و با استفاده از استعدادِ خدا­دادی خود، توانسته ­است؛ این مفاهیم را در مرثیۀ خود، پیاده کند. در این نوشته، از شیوۀ ساختارگرایی «لوسین گلدمن» استفاده کرده­­­ایم و با پیاده کردن دو  روش «درک» و «توضیح»، روی متن (سوگ­نامه)، سعی کرده­ایم، ارتباط ساختاری متن مورد نظر با طبقات اجتماعی و مفاهیم آگاهی ممکن توده­ها وحداکثر آگاهی ممکن جامعه و اطّلاعات قابل گذر را تبیین کنیم. یافته­های تحقیق نشان می­دهد، بین اطّلاعات قابل عبور دراین سوگ­ سروده و طبقۀ اجتماعی و ساختار زمان تولید اثر، ارتباطی وجود ندارد.

     واژگان کلیدی: حداکثر آگاهی ممکن، ادیب اهری، ساختارگرایی، سردار ارشد، لوسین گُلدمن.

تعاریف مفهومی اصطلاحات تخصصی

     ساختار: «به روابط بین واقعیّت­­های اجتماعی و ادبی اشاره دارد. مقولاتی را که هم، زمان و هم، آگاهی تجربی یک گروه اجتماعی را سازمان می­­دهند و هم، دنیای تخیّلی خلق شده به دست نویسنده را  در بر می­گیرد»(طلوعی و دیگران، 1386: 6).

     طبقۀ اجتماعی: گروهی که نقش اساسی در تحوّل تاریخی و آفرینش فرهنگی ایفاء می­­کنند و هدف آنان، ساخت آفرینی کلّ جامعه و در نتیجه، ساخت­ آفرینی مجموعه روابط میان انسان­ها با طبیعت است (گلدمن،1377: 69).

فرضیۀ اصلی این جُستار

     میان ساختار، زمان و طبقۀ اجتماعی ملّا­حسن ادیب و سوگ ­سرودۀ وی در رثای سام­ خان ارتباطی وجود ندارد.

    آیا میان ساختار سوگ­نامۀ ملّاحسن در رثای سام خان قره­جه­داغی از یک سو و ساختار ذهنی سازندۀ جمعی گروه یا طبقۀ اجتماعی او، رابطۀ متقابل یا همخوانیِ ساختاری وجود دارد؟ آیا میان خصوصیّات و مناسبات طبقات اجتماعی و زمانِ تولید اثر در ایران رابطه­ای وجود دارد؟ آیا بین ساختار ذهنی یا جهان­بینی گروه اجتماعی با طبقۀ ادیب اهری و کلیّت و ساختار اثر او، رابطه­ای وجود دارد؟

مُلّاحسن ادیب، احوال و آثار او

     ملّا­حسن، پسر بابا ­­قصّاب اهری (1312-1244ه.ش) از سخن­ وران شیرین ­زبان و اُدبای فصیح­ البیان (بایبوردی، 1341: 212) و از شاگردان مرحوم آیت­ا... العُظمی حاج­ میرزا عبدالغنی­اهری، علاوه بر ادب و شعر فارسی، در ادب و لغت عربی، صاحب­ فضل بود. درکسوت روحانیّت، روحانی آزادی­خواه، روشنگری­ها و برخی نقد و نظرها دربارۀ نظام حاکمیّت سیاسی و اجتماعی دوران پهلوی اوّل داشت. صراحت لهجه، زبانِ تند و حق­گو و شجاعت مُخاطره انگیزی داشت که گویا محصول لازم تهی ­دستی و وا­رستگی است. چنان ­که هنگام سفرِ رضا­ شاه پهلوی به اهر، وجود او را تحمّل نکرد، هجوی منظوم در حق او ساخت و همین موضوع، آتشِ خشم شاه را برافروخت و دستور تبعید وی را صادر کرد(ادیب اهری، 1385: 5). بعد از تبعید، مدّتی در مشکین­شهر، قاضی لشکر بود، سپس به ریاست عشایر قره­داغ منصوب گشته ­است. وی در سال 1351 ه.ق در روستای أرجه، به درود حیات گفت و در همان­جا به خاک سپرده شد(دوستی، 1373: 393).

     از ملّا­­حسن آثار ارزش­مندی به جای مانده ­است که مهمّ­ترین آن، کتاب «سبیکه المعانی للمصادر و المبانی» است. این کتاب به سبک «نصاب­ الصبیان» ابونصر فراهی است و به نصاب ملّا­حسن معروف است. این اثر در 1275 بیت، سروده شده که حاوی 6500 لغت عربی و ترجمۀ فارسی آن­هاست. تمام لغات نصاب الصبیان فراهی، در این منظومه، ذکر شده­است(دادور، 1386: 192). اثر دیگر ملّا­حسن، کتاب «توقیعات فی­التقویم»، نام داردکه در این اثر، تمام ایّام تاریخی، فرهنگ­های عالم، اعمّ ازیهودی، نصاری، اسلامی و اعیاد ملّی و مذهبی ملل مختلف در سی صد بیت به نظم کشیده شده ­است. این اثر به همراه کتاب سبیکه المعانی، در سال 1345 ه.ق به صورت سنگی، چاپ شده­ است. اثر دیگر وی کتاب «سه مَثَل» نام دارد که حاوی امثلۀ متداول بین اقوامِ عرب، فارس­ زبان و تُرک می­باشد که به همراه حکایات و نکته­های دل­پذیر (320 حکایت) به صورت حاشیه نویسی، در سال 1308 ه.ش، نگارش یافته ­است (حکیمی، 1391: 45-20). علاوه بر این آثار، اشعار متفرقّه­ای نیز از وی به یادگار مانده­است(برای آگاهی بیشتر، رک. همان: 73- 52).

زمان و محیط سیاسی و اجتماعی موثّر بر سوگ­نامۀ ملاحسن ادیب­اهری در رثای سام ­ارشد

     رضاخان میر پنج در سال 1299 به دنبال کودتای سوم اسفند به نخست ­وزیری ایران رسید. سپس در سال 1304 به دنبال فروپاشی سلطنت قاجار، با رأی اعتماد مجلس مؤسسان به سلطنت رسید. سال­های 1304 تا 1320 دوره­ای است که رضاخان بر سر کار آمد و با شیوه­ای استبدادی که در پیش گرفت، در زمینه­های مختلف فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، تغییرات عمده­ای ایجاد کرد. عصر رضا­شاه، عصر تناقضات بازدارندۀ ملّت ایران است. در این دوران، ملّت ما از یک ­سو، شاهد پیشرفت­های صنعتی و مالی و اجتماعی و از دیگر سوی، درگیر استبدادِ کور، منع انتشار هرگونه اندیشۀ مترقّی، توقف نشریّات، سدّ آزادی بیان است(شمس­لنگرودی، 1370: 175). رضا­شاه که پس از به قدرت رسیدن، مدرنیزاسیون در همۀ ابعاد اقتصادی، فرهنگی، مدنی، ایدئولوژیک و ... را سر­لوحۀ اهداف خود قرار داده ­بود، از یک طرف، وجه همّت خود را بر گسترش شهر­نشینی، صنعت، راه­سازی، پُل­سازی، تأسیس کارخانه­ها، بیمارستان­ها، دانشگاه­ها، و مدارس و احداث راه ­آهن و برق و نوسازی لباس و کلاه مردم قرار داد، و از طرف دیگر با برقراری استبداد و سرکوب و سانسور و ارعاب و اعدام آزادی­خواهان و مبارزان، همۀ فریاد­ها را در گلو خفه کرد(روزبه، 1381: 66). در عصر رضاخان آموزش و پرورش، صنعت، حمل و نقل، ارتباطات و ارتش بهبود یافت و زندگی شکل سنّتی خود را از دست داد و به سبک غربی و شهرنشینی رواج یافت. رضاخان، ارزش­های سنّتی و باستانی را جایگزین ارزش­های مذهبی نمود و در همین زمینه بود که باور­های ضد عرب و ترک و بلوچ را احیاء کرد و تبعیض سیاسی و اقتصادی اعمال گردید. تأکید ابرام­ آمیز بر تاریخ و افتخارات ایران پیش از اسلام و إلقای نوعی عرب ­ستیزی و فرنگی ­مآبی نیز از اقدامات فرهنگی رضا­شاه بود(یاحقّی، 1379: 36).

     درحکومت پادشاهی آن زمان که استبداد ویژگی اصلی آن بوده، مردم حق هیچ­ گونه اعتراضی نسبت به حاکم نداشته­اند و نمی­توانستند در تعیین سرنوشت خود تصمیم بگیرند، زیرا یکی حاکم است و دیگری محکوم، دو طبقۀ اجتماعی بیشتر وجود ندارد و طبیعتاً حکومت مشروعیّت خود را از رعیّت نمی­گیرد. مشروعیّت عبارت است از قدرت مشروع. امّا در حکومت­های پادشاهی و استبدادی این مشروعیّت را مردم به حاکم تنفیذ نمی­کنند؛ بلکه حاکم با ایجاد ترس و رعب و وحشت این مشروعیّت را کسب می­کند.

سام خان قره­جه ­داغی کیست؟

     دوستی در کتاب «روز­های به یاد ماندنی»، در جریان سفر میرزا جلیل قلی­زاده، مدیر روزنامۀ «ملّا نصرالدّین» به روستای «اُوخارا= آب­خواره»، مقرّ فرماندهی وحکومت امیر­ارشد- قدرت­مندترین خان قره­داغ و فرمانده کُلّ نیروهای عشایر حضور و وجود یک انقلابی معروف «میرزا علی­اکبر»، برادر میرزا جلیل قُلی­زاده که سال­ها در تبریز زندگی می­کرد و از یاران نزدیک ستّارخان و شیخ محمّد خیابانی و هم­چنین از اعضای مرکز غیبی، یعنی هیئت مدیرۀ انقلاب تبریز به شمار می­رفت(سرداری­نیا،1370: 67) نشان دهندۀ حُسن تفاهم و صمیمیّت امیر ارشد با انقلابیّون و مشروطه­خواهان تلقّی می­کند و مُدّعی است که مُلاقات میرزا جلیل و امیر ارشد، باید در ردیف ملّاقات دو انقلابی و دو روشنفکر محسوب شود، چرا که این ملاقات درخاطرات «حمیده خانم»، همسر میرزا جلیل، مثبت ارزیابی شده­است(دوستی، 1387: 102-101).  دوستی در کتاب«حماسه­ها و حماسه سازان انقلاب مشروطیّت»، دربارۀ روابط شیخ محمّد خیابانی و سردار­ارشد نوشته­ است: «سردار ­ارشد قره­داغی که در این ایّام در قره­داغ صاحب قدرت و نفوذ فراوانی بود، آمادگی خود را برای پشتیبانی از جنبش خیابانی اعلام کرد ... ولی خیابانی تقاضای او را رد کرد»(دوستی، 1385: 57). آتش این اختلاف تا بدان­جا شعله­ور می­شود که خیابانی، بردار بزرگ­تر سردار ارشد، سردار عشایر قره­داغی را دستگیر و زندانی می­کند و بردار سردار عشایر به ­خاطر عواطف برادرانه، سر به شورش بر می­دارد(همان: 59). از جمله دلایلی که برای روشنفکری امیر ارشد در این نوشته ارائه  شده، آشنایی وی با روزنامۀ «ملّا نصرالدّین» و پیشنهاد امیر ارشد به میرزا جلیل برای ماندن وی در اوخارا و تشویق میرزا جلیل برای انتشار روزنامه در آن­جاست که میرزا جلیل با این پیشنهاد، موافقت نمی­کند (دوستی، 1378: 103-102). گفتنی است، اگر مهمان­نوازی و پذیرایی سردار ارشد، ازمیرزا جلیل قلی­زاده، دلیلی بر صمیمیّت، انقلابی و روشنفکر بودن امیر ارشد، باشد؛ دیگر خوانین منطقه نیز، همانند«علی­مردان خان» در روستای «حسین بیگلو»، خانوادۀ «عبدالصمدخان صمصام» در روستای «نوجه­ده شجاعیان»، «شجاع­المَمالک کلیبری»، خان کلیبر، نیز به نوبۀ خود، نه تنها از میرزا جلیل استقبال کرده­اند، بلکه شجاع­المَمالک، از میرزا جلیل قلی­زاده خواسته تا در کلیبر، بماند و به تدریس مشغول شود(دوستی، 1378: 98-96). دوستی در مرقومه­ای که برای«حمید ملّازاده» فرستاده؛ نوشتۀ ملّازاده تحت­عنوان «اوراق پراکنده» درتاریخ 30/2/87 در روزنامۀ مهد ­آزادی را که درآن، ازعبارتِ «ابواب ­جمعی قره­ نوکران سلسلۀ قاجار»، در اطلاق به سردار ارشد و قرار دادن نام وی در کنار اسامی افرادی هم­چون شجاع­الدوله و شجاع­ خان، رحیم­ خان و ... را اجحاف وکم لطفی درحقِ تاریخ آذربایجان دانسته و دلیل این امر را هم این نکته عنوان کرده که  سردار ارشد، هم از سوی «صمدخان شجاع­الدوله» و هم از سوی «رحیم­خان چلبیانلو» و هم از سوی سلسلۀ قاجار مکرراً مورد هجوم و دستگیری، زندان و گرفتاری­ها شده­است(ملّازاده، 1388: 28). دوستی، امیر ارشد را از اتّهام قرار گرفتن در  ابواب­ جمعی قره ­نوکران سلسلۀ قاجار، مبرّا دانسته­است. امّا اسناد تاریخیی که برادر زادۀ سام ارشد، «جهان­شاه حاج­علیلو»، جمع­آوری و منتشر ساخته­اند، ادّعای ملّازاده را تأیید می­کند. در یکی از این اسناد که در ربیع­الثانی 1295 ه.ق، از طرفِ حضرتِ اشرفِ امجد والا، ولی­عهد «مظفّرالدّین» میرزا به «رستم­خان» نوشته شده، به صراحت به جملۀ حمید ملّازاده اشاره شده­است: « ... حسب امر حضرت اشرف ارفع امجد والا ولی­عهد روحی فداه، سرکردگی سوار مزبور جزو ابواب­ جمعی مقرب­الخاقان مشارالیه رستم­خان مرحمت و واگذار گردید...»(حاج­علیلو، 1383: 42). دوستی، جانبازی سردار ارشد در سرکوب شرارت­های اسماعیل آقا (سیمیتقو=سیمقو) را نقطۀ اوج میهن­ دوستی وی می­داند(ملّازاده،1370: 28). در حالی­که جانبازی در راه وطن و سرکوب یاغیان حکومت مرکزیِ قاجار، درپروندۀ مخالفان سردار ارشد به ­خصوص سواران و جنگجویان و صاحب­منصبان ایل چلبیانلو، که به­ طور رسمی در جنگ­های ایران و روس و افغان و خراسان و فتنۀ سالار با نیروی رزمندۀ کافی، شرکت داشته و از استقلال ایران، دفاع کرده­اند نیز، سابقه دارد(بایبوردی، 1341: 122-121). دوستی، تأکید می­کند: «سردار ارشد قره­جه­داغی را باید در ردیف قهرمانان وطن پرست معرّفی کرد، او هیچ­گاه قاجاری نبود» (ملّا زاده، 1388: 29). گفتنی است در مقولۀ دیانت و وطن­ پرستی سردار ارشد، شکّی وجود ندارد و این موضوع از وصیّت­نامۀ ایشان نیز به­ روشنی قابل اثبات است: « ... اولاد ما باید مثل ما رفتار خودمان رفتار کرده از دین اسلام محمّدی خارج نشوند. قدر وطن عزیز خود را بدانند. به دولت اجنبی خارج، پناهنده یا تمایل ننمایند ...»(حاج­علیلو، 1383: 66). امّا در مورد قاجاری بودن ایشان و اجداد و تبارشان برخلاف ادّعای دوستی، تردیدی نیست و می­توان به اسناد زیر اشاره­کرد: برابر سند تحریر یافته در شوّال المُکرّم 1261 ه.ق از عهد ولی­عهد غُفران­مهد عالی­جاه، محمّدی حسین­خان ولد مرحوم آقا­بیگ حاج­علیلو، پیوسته مُلتزم رکاب مبارک [مظفرالدّین میرزا] بوده و مُباشری ایل حاج­علیلو به مشارٌالیه مُفوّض بوده­است(همان: 35). در نوشتۀ دیگری که از طرف ولی­عهد، مظقرالدّین میرزا، در 6 شهر شوّال سنۀ 1283، به رستم­خان پدر امیر ارشد، نوشته شده، به ملّاحظۀ خدمتگزاری ایشان، از ایشان خواسته می­شود، کما فی­السابق بدون مداخلۀ دیگری در دست عالی­جاه مشارالیه مطابق معمول قدیم و سنواتی مشغول خدمتگزاری باشند (همان: 40 و برای اطّلاعات بیشتر رک. همان: 41 و 54 و 64). از آن­جا که هدف این نوشته نه تبیین دلایل اختلاف حاج­علیلوها و چلبیانلوها و ... نه تدقیق دربارۀ شخصیّتِ سام ارشد می­باشد، از شکافتن بیشتر موضوع، صرف ­نظر و به بررسی جامعه­شناختی سوگ­ سروده، بسنده می­شود. ملّاحسن در اوّلین سالگرد رثای سام­خان، سوگ­نامه­ای سروده­که به­ تمام وکمال نقل می­شود تا مَدخلی باشد بربحث اساسی این جُستار:

وقت­ها بود که اقبال شدی هم ­دم ما
کار عالم دگری بود و دگر عالم ما

 

نه دلی در غم ما بود و نه در دل غم ما
کس نگفتی ز کم و بیش و نه بیش و کم ما

 

زنده دل زنده نفس از دم عیسی دم ما

 

وطن ما که به نزهت­گه خُلد است مثال
نه بدان خوف ز اعداء نه ز أحباب ملال

 

ره نمی­یافت بر او راهبُر وَهم و خیال
ساعت و آن و شب و روز و مه و هفته و سال

 

شاهد  امن زمان در همه جا محرم ما

 

بود در سایۀ سردار گران­ مایه و راد
عِرض پاک همه محفوظ و ولایت آباد

 

به لقب ارشد و والا به تبار و به نژاد
نام کسری به شمول نعمش رفته ز یاد

 

عدل و داداش به فلک بُرد سر پرچم ما

 

خلف مادر پیر فلک این­گونه نکو
برنیارد ابدالدهر به زیبایی او

 

سرو بالا و صُراحی­صفت و غالیه مو
ملکی سیرت و دریا­کرم و ضیغم­خو

 

زان نبود از رمۀ دشمن بدخو رَم ما

 

در ره ملّت و دولت ز سرِجان برخاست
ناگهان تیر قضا و قدر آسان برخاست

 

بهر آبادی این خانۀ ویران برخاست
کز گذرگاه عیون موجۀ طوفان برخاست

 

طعنه بر ابر زند لطمۀ چشم نم ما

 

آن زمان­ها که جهان خانۀ زنبوری بود
لیک در حوزۀ ما از رُخ او نوری بود

 

که ولایت هدف تیر شر و شوری بود
غرق ماتم همه اندر دل ما نوری بود

 

زخم در دل دگران را و به دل مرهم ما

 

آه و افسوس که شد طالع ما سخت زبون
فیض او گشت شهادت غم ما گشت زبون

 

چهرۀ کوکب اقبال شد آغشته به خون
عوض اشک شود خون دل از دیده برون

 

به شکر خواب بشد دشمن از این ماتم ما

 

به ستم ماه چهارده دم ریعان شباب
آخر قوس به فردوس روان شد به شتاب

 

جست تیری و شد آن نرگس مکحول به خواب
سال تاریخ بود مصرع آخر به حساب

 

دمد از سوسن سُرخاب نسیم دم ما

                 (حکیمی، 1391: 66-65).

 

             

بحث

     نقد تکوینی، همانند بسیاری از نقد­ها خاستگاه ادبی دارد؛ امّا به ­دلیل ویژگی­ها و قابلیّت­هایش، بسیار زود وارد حوزه­ها ورشته­های دیگری همانند­هنر، علم، فلسفه، سینما، جامعه­شناسی و... گردید. نقد تکوینی، نخستین نقدی است که به­ طور اساسی و انحصاری به بررسی چگونگی خلق و تکوین اثر می­پردازد. نقد تکوینی که همانند دیگر نقدها بریک نظریّه استوار گردیده، بر­ این اعتقاد است که خلق اثر، فرایندی است که برپایۀ داشته­ها یا پیش متن­هایی صورت می­پذیرد. اثر، در این فرایند به ­تدریج شکل می­گیرد و در این دوران شکل­گیری، دستخوش دگرگونی­های بسیاری نیز، می­گردد. در واقع، نقد تکوینی در صدد است تا به­ دور از پیش­فرض­های رایج و معمول به­ بررسی و مطالعۀ چگونگی خلق اثر و عناصر دخیل در آن به ویژه دگرگونی­هایی که در این فرایند رُخ می­دهد؛ بپردازد. علیزاده، معتقد است: «مضمون­ها و شیوه­های ساخت و پرداخت آثار و درک چگونگی شکل­گیری تفکّرات و جریان­های اجتماعی در هر دوره، نمایانگر اوضاع جامعه و دید نویسندۀ هر اثر است که کشف روابط درونی و بیرونیِ عوامل پیدایش یک اثر می­تواند، مبنای بررسی محیط، اعتقادات، افکار و حوادث یک­ دوره و هم­چنین تفکّرات روشنگرانۀ خالق اثر گردد»(علیزاده و دیگران، 1390: 152).

 

جامعه­شناسی ادبیّات

     جامعه­شناسی ادبیّات، به ­عنوان شاخه­ای از جامعه­شناسی هنر، دانش نو ­بنیادی است که به­بررسی و ژرف­کاوی و شناخت جوهر اجتماعی ادبیّات می­پردازد. «دانش مزبور با معتبر شمردن قواعد و قرارداد­های زیبایی­شناختی و با تدقیق در خرده فرهنگ­ها و پایگاه­های اجتماعی هنرمند، می­کوشد، تأثیراتی را که فعالیّت ها و آثار هنری در روند امور و نهادهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی برجای می­گذراند و هم­چنین تأثیراتی را که هنر وفعالیّت­های هنری، متقابلاً ازآن­ها می­پذیرند؛ روشن کند»(ترابی، 1379: 30). جامعه­شناسی ادبیّات، به تحقیق و تفحّص پیرامون آثار هنری نویسنده یا شاعر و ارتباط وی با جامعه­ای که در آن زندگی می­کند، پرداخته می­شود. جامعه­شناسی ادبیّات را «علم مطالعه و شناخت محتوای اثر ادبی و خاستگاه روانی و اجتماعی پدید آورندگان آن­ها و نیز تأثیر پابرجایی این آثار در اجتماع می­گویند. در ­واقع، جامعه­شناسی ادبیّات، مطالعۀ علمی محتوای اثر ادبی و ماهیّت آن در پیوند با دیگر جنبه­های زندگی اجتماعی است»(ستوده، 1378: 56). ادبیّات را از آن­جا که می­توان روساختی از اندیشه­های حاکم برجامعه و جهان­بینی مولّف دانست و مسائل فرهنگی و اجتماعی را در آن ردیابی کرد؛ باعث شده­ است که آثار ادبی درمطالعات تاریخی، اجتماعی و سیاسی چونان اسنادی مهمّ به­ کار گیرند و با استناد به آن­ها مسائلی را تبیین کنند. پس می­توان بر آن بود که « ادبیّات در واقع، نه بازتاب فرایند اجتماعی که جوهر و خلاصه و چکیدۀ تاریخ است»(ولک، 1373: 101). ناگفته پیداست که نقد جامعه­شناختی، بیشتر در مورد اشعار متعهد نتیجه بخش است؛ زیرا شاعر متعهد، از رسالت اجتماعی خویش در قبال جامعه آگاه است و سعی می­کند با توجّه به ابزار قدرت­مندی به نام شعر که در اختیار دارد، آن­چه را مورد نیاز همگان است بگوید و از آن­جا که همدرد و همراه با مردم است و خود را از آنان جدا نمی­داند، زبانِ جامعه می­شود و خود را مُلزم به بیان مسائل اجتماعی می­داند. در ادبیّات معاصر، این نوع نگرش، زادۀ شعر عصر مشروطه است.

     درتمام روزگاران، بهترین آثار از آن کسانی بوده ­است که توانسته­اند میان محتوا و پیام یا خواست­های خود با نیازهای اجتماعی عصر خویش یا به ­طور کلّی با نیازهای انسان اجتماعی، رابطه­ایی اصولی برقرار نماید. با تحلیل جامعه­شناختی چنین آثاری می­توان از وضعیّت اجتماعی یک اثر و موقعیّت افراد، آگاه شد و از چگونگی سیر مسائل اجتماعی و ارزش­ها و ضد ارزش­های جامعه سخن گفت. چنان­که «از کنار هم نهادن دروغ­های روزنامه­های عصر می­توان، بخش عظیمی از حقایق اعماق جامعه را با روش­های علمی کشف کرد و واقعیّت­های آن سوی دروغ­ها را بازسازی کرد، از خلال این مدایح درباری نیز می­توان، تمایلات پنهان جامعه و تحوّل معیار ارزش­ها را باز شناخت»(شفیعی کدکنی، 1378: 256).

 

ساختار­گرایی تکوینی لوسین گُلدمن

     خاستگاه ساختارگرایی تکوینی، این فرضیّه است که هر رفتار انسانی، کوششی برای دادن پاسخی معنی­دار به وضعیّت خاصّ است. بدین­ وسیله، تعادلی را میان فاعل عمل وموضوعی که عمل بدان مربوط می­شود (جهان پیرامون آدمی) برقرار می­کند. تعادلی که همواره، خصلتی گذرا و ناپایدار دارد، زیرا هرگونه تعادل میان ساختار ذهنی فاعل وجهان بیرونی به وضعیّتی می­انجامد که در درون آن، رفتار انسان، جهان را دگرگون می­کند و این دگرگونی نیز تعادل قدیمی را بر هم می­زند و گرایش به برقراری تعادل جدیدی دارد(گلدمن، 1371: 317). ساختارگرایی تکوینی، رهیافتی است که محل تمرکزش، بررسی شرایط و فرایندهای اجتماعی وابسته به خلق ادبیّات مارکسیستی و مُلهم از آراء لوکاچ جوان است که طی آن، متن ادبی به منزلۀ ابزاری برای بررسی جامعه­شناختی به کار می­رود تا منش تاریخی- اجتماعی و دلالت­های عینی زندگی عاطفی و عقلانی فرد آفریننده را بررسی کند(گلدمن، 1377: 201).

 ساختارگرایی چیست؟

     ساختار (Structure) یعنی نظام. در هرنظام، همۀ اجزاء به هم ربط دارد، به ­نحوی که کارکرد هرجزء، وابسته به کَلّ نظام است وکُلّ نظام به کل اجزاء می­چرخد، مثل ساعت. درهر نظام، هیچ چیزی نمی­تواند بیرون از کار اجزاء، چنان که هست باشد. به همین جهت، کُلّ نظام، بدون درک کارکرد اجزاء، قابل درک نیست. پس ساختارگرایی یک نظام فلسفی نیست بلکه یک شیوۀ درک و توضیح است(گلدمن، 1369: 9).

     سه شالودۀ عمدۀ ساختار زندگی، یعنی اهمیّت ویژۀ زندگی اقتصادی، کارکرد تاریخی چیرۀ طبقات اجتماعی و مفهوم آگاهی ممکن است. تودۀ مردم، طبقات ستمکش یا اعضای جوامع ابتدایی، پیوسته در نیاز زیسته­اند و ناگزیر بوده­اند که بزرگ­ترین بخشِ وقت خود را صرف کار کنند و اگر مسئلۀ معجزه را در توجیه تاریخ وارد نکنیم، باید بپذیریم که برای اکثریّت عظیم نوع بشر، فعالیّت اقتصادی، همیشه اهمیّت عمده در طرز احساس و تفکّر داشته­است»(همان: 21). طبقه­ای مانند سرداران عشایر، همانند نجبای دورۀ پادشاهی لوئی چهاردهم فرانسه بودند. یعنی این طبقه «درکار تولید شرکت نداشت. بخشی از درآمدش از اراضی ومزایای بزرگ مالکی و بخش دیگری هم ازحقوق مشاغلی کمابیش پنداری، یعنی از بخشش­های شاه ومقرّری­های شاهانه تأمین می­شد»(همان: 21). بنابراین درمیان این طبقه، فعالیّت اقتصادی و تنظیم انحصاری درآمدها و وسایل مادّی، بنیان برتری و مزایای انسان است. عامل اصلی در این توجیه، طرز تفکر نُجبا، فقدان فعالیّت اقتصادی است. چون اصطلاح اقتصاد را باید به گسترده­ترین معنای آن یعنی: طرز فراهم آوردن درآمد، زور، بهره­کشی، برخورداری از برخی مزایا و غیره در نظر گرفت.

در این راستا دو چیز شایستۀ توجّه است: 1. مفهوم طبقات اجتماعی  2. مفهوم آگاهی ممکن.

مفهوم طبقۀ اجتماعی

    سورکین (Sorokin) جامعه­شناس روسی که به سال 1922 از اتحاد جماهیر شوروی اخراج شد و به آمریکا رفت در مقالۀ «طبقۀ اجتماعی چیست؟»، طبقات را همان گروه­ها می­داندکه:

  1.  از نظر حقوقی به روی همگان باز ولی عملّا نیمه بسته هستند؛
  2.  بر پایۀ همبستگی بنیان گرفته­اند؛
  3.  عادّی هستند؛
  4.  با برخی گروه­های دیگر در تضاد (طبقات اجتماعی) و دارای همان ماهیّت کلی هستند؛
  5.  بخشی از آن­ها سازمان یافته هستند ولی به­ ویژه کمابیش سازمان یافته­اند؛
  6.  از انسجام و وجود خود تاحدی آگاه و تا اندازه­ای نا آگاه هستند؛
  7.  مشخصّات جامعۀ غربی سده­های هیجدهم، نوزدهم و بیستم را دارند؛
  8.  گروه­های چند کارکردی تشکیل می­دهند...»(همان: 35).

    گفتنی است که طبقات اجتماعی، زیرساخت جهان­بینی­ها را تشکیل می­دهند. یعنی هر بار که سخن از یافتن زیرساخت فلسفه­ای، جریان ادبی یا هنری بوده­ است، ما نه با یک نسل، ملّت یا کلیسا، شغل یا هر گروه اجتماعی دیگری، بلکه با یک طبقۀ اجتماعی و روابطش با جامعه رسیده­ایم. ازطرفی، حداکثر آگاهی ممکن یک طبقۀ اجتماعی همیشه یک جهان­بینی تشکیل می­دهد که ازدیدگاه روان­شناسی مُنسجم است و ممکن است به­ صورت مذهب، فلسفه، ادبیّات یا هنربیان شود. با یک مثالی می­توانیم، پیوندهای طبقات گوناگون، جهان­بینی­های مربوط به هریک و بیان­های عمدۀ آن­ها را از دیدگاه فلسفه و ادبیّات، طرحوار باز نماییم. دستگاه سلطنت فرانسه، با همکاری عملی طبقۀ سوم با هم، بر ضد اشرافیّت زمین­دار مبارزه می­کردند. در این همکاری، طبقۀ سوم (نیروهای انقلابی آینده) برای شاه پولی فراهم می­آورد که به شاه امکان می­داد هزینۀ ارتشی را تأمین کند و به سرکوب اشراف بپردازد. این موقعیّت از فروش مشاغل، من ­جمله معیار بسیار خوبی برای گزینش کارمند، به دست می­داد. این مشاغل را تنها کسانی می­توانستند و می­خواستند، بخرند که پول داشتند. یعنی روستائیان به نوا رسیده­ای که به شاه وفادار و به ­سبب منافع طبقاتی خود، دشمن اشراف بودند(همان: 41). این گفته در مورد روابط فئودالی حکومت قاجار نیز صادق است. امیری در این ارتباط، تأکید می­کند: «نکتۀ مهمّ در نظام اداری و سیاسی قاجار، این بودکه حکّام ولایات، عمدتاً از دورۀ فتحعلی­شاه به بعد، از شاهزادگان بودند و در محدودۀ حکمرانی خود همانند شاه اختیار مُطلق داشتند و اکثراً پیرامون این شاهزادگان، گروهی غلام و به­ اصطلاح نوکر بودند که یا مرعوب یا دست ­نشانده یا مجذوب جاه و مَقام بودند»(امیری، 1381: 48). براساس این تحلیل، به ­راحتی می­توان، مُدلی از طبقات اجتماعی عصر تاریخی ملّاحسن را  ارائه و تبیین کرد. در این مُدل، طبقۀ اجتماعی اوّل، طبقۀ حاکم یا سلطنت است که قسمتی ازدورۀ قاجار تا زمان رضاشاه، را در برمی­گیرد. طبقۀ دوم؛ طبقه­ای است که ثروت و اعتبار و مقام خودشان را ازنزدیکی به طبقۀ حاکم به دست می­آورند و مشروعیّت، اعتبار، نام و آوازۀ­شان را مدیون این طبقه می­باشند. ایلِ «حاج­علیلوها» که توسّط دولت مرکزی قاجار، انتخاب می­شوند تا سرکوب سایر ایلات، عشایر و اقوامی را که به­ عنوان باغی و یاغی در مقابل دولت مرکزی، قد علم می­کنند، به­عهده بگیرند؛ یکی از این طبقات اجتماعی است که از زمان ناصرالدّین شاه تا مظفرالدّین ولیعهد و رضاخان که در زمان کشته شدن سام­خان قره­جه­ داغی وزیر جنگ می­باشد، لقب سردار عشایر و امیر ارشد و ... به ایشان إعطا شده­است. طبقۀ سوم، طبقه­ای است که در مقابل طبقۀ دوم، قرار دارند یا به­ عنوان شریر و یاغی و باغی و سرکش در مقابل دولت مرکزی قد علم می­کنند، مانند «سیمقو=سمیتقو»، یا کسانی­اند که با آگاهی و از روی روشنفکری با حکومت مرکزی سر ناسازگاری دارند، مانند مشروطه­خواهان و آزادی­خواهان، از جمله شیخ­ محمّد خیابانی و دیگران.

مفهوم آگاهی ممکن

   در جامعه­شناسی، برخلاف علوم پایه، که فقط دو سطح شناخت، یعنی تطبیق تفکّر با اشیاء و دیگری اطّلاعات واقعی زمان او  را مورد توجّه قرار می­دهد، مورّخ و جامعه­شناس، ناگزیرند دست کم، یک عامل حد واسط، بین این­ دو شناخت را مورد توجّه قرار دهند. این عامل، حداکثر آگاهی ممکن طبقاتی است که مورّخ و جامعه­شناس، قصد تحلیل آن را دارد. آگاهی واقعی، نتیجۀ موانع بی­شماری است که عوامل گوناگون واقعیّت تجربی در سر راه تحقیق این آگاهی ممکن قرار می­دهند. همان­طور که برای واقعیّت اجتماعی اهمیّت دارد که تأثیر گروه اجتماعی اساسی، یعنی طبقه را  در انواع گونه­گون تأثیرهای بی­شمار بررسی کند؛ به همان اندازه نیز، ضرورت دارد که آگاهی ممکن طبقه­ای را از آگاهی واقعی آن در لحظۀ معیّنی از تاریخ، جدا سازیم. گلدمن، برای توضیح مفهوم اصطلاح آگاهی ممکن، عبارت مشهوری از کتاب «خانوادۀ مقدّس» مارکس را نقل می­کند. درآن­جا، مارکس شرح می­دهد که نیازی نیست بدانیم که فلان یا بهمان رنجبر یا همۀ رنجبران چه می­اندیشند بلکه ما می­خواهیم بدانیم که آگاهی طبقاتی رنجبران کدام است. تمایز عمدۀ «آگاهی واقعی» و «آگاهی ممکن»، در همین نکته نهفته است. این واقعه، بی نهایت مُهمّ است و مُنجرّ به این امر می­شود که کُلّ جامعه­شناسی معاصر را تا آن­جا که بر مفهوم آگاهی واقعی بیش از آگاهی ممکن تکیه می­کند، مورد تردید قرار دهد(گلدمن، 1369: 67- 66).

    یکی دیگر از موضوعات بسیار مهمّی که در این مقاله، شایستۀ طرح و بررسی است؛ مفهوم اطّلاعات قابل عبور یا قابل گذر می­باشد. فروید، وجود یک رشته عناصر ساختی شوق­ها و کراهت­های ناشی از زندگی­نامه­های فردی هرکس را در روحیۀ وی روشن گردانیده ­است. این آرزوها و بیزاری­ها سبب می­شود که خویشتن نا آگاه فرد، در برابر پاره­ای از اطّلاعات، نفوذناپذیرگردد و به پاره­ای از اطّلاعات دیگر، معنای تغییر یافته­ای بخشد(همان: 70). برهمین اساس در مرثیّه­ای که ملّاحسن ادیب در سوگ سام­خان سروده است؛ شاهد گذر اطّلاعاتی می­باشیم که ملّاحسن یا در اثر بیزاری از رضا شاه یا بر اساس آرزوها و خواست­های درونی خویش، چون مجذوب شدن در شخصیّت سام ­ارشد یا حال و  فضای عمومی موجود جامعه قرار گرفته و به تحریف و تغییر حقایق موجود جامعه، به نفع طبقۀ فئودال و حاکم پرداخته و از این حقایق، تصویری غیرحقیقی به دست داده­ است. این وارونه جلوه دادن حقایق در مورد شخصیّتِ خود ملّاحسن نیز از طرف مورّخان و محقِقان ارسباران دیده می­شود. به­ عنوان مثال، بر خلاف آن­چه که در معرّفی احوال ملّاحسن، نوشته­اند که «برخی نقد و نظرها دربارۀ نظام حاکمیّت سیاسی و اجتماعی دوران پهلوی اوّل داشت ... چنان که هنگام سفرِ رضا شاه پهلوی به اهر وجود او را تحمّل نکرد، هجوی منظوم در حق او ساخت و همین موضوع آتش خشم شاه را برافروخت و دستور تبعید وی را صادرکرد»(ادیب اهری، 1385: 5). تا زمان نوشتن این مقاله، چنین هجو منظومی، به دست نیامده­ است؛ امّا در قصیده­ای که ملّاحسن در هنگام ورود وزیر جنگ (رضا­ خان میرپنج=رضا شاه) سروده، خلاف این اقوال را می­توانیم مشاهده کنیم:

زبان من نگشودی کسی به مدح ولی
تو زنده باش که کردی خرابۀ جم را
مُدام زنده و پاینده باد با دل شاد
ورود حضرت اشرف وزیر جنگ غیور
زهی بزرگی که فرماندهی این قسمت
چو پایداری و پایندگی مُلک بدوست

 

بزرگی تو زبان مرا به مدح بگشاد
به دست لشکر و نیروی آهنین آباد
کسی که کرد در این مملکت نظام ایجاد
برای جملۀ ایرانیان مبارک باد
به میر لشکر راد شمال غربی داد
به کف زنید که پاینده و مخلّد باد                                                   (همان: 57).

     ازقصیدۀ مدحیّه­ایی که ملّاحسن درهنگام ورود رضاخان به اهر سروده، این نکته کاملاً روشن می­شود که انتصاب امیر ارشد، از طرف رضاخان، به فرماندهی شمال ­غرب ایران، هم برای حاج­علیلوها و هم برای ملّاحسن ادیب، خوشایند و رضایت­بخش بوده تا آن­جا که ادیب­اهری را برخلاف روحیّۀ مدح­ گریزش برآن داشته که جمعیّت را به کف زدن و جاوید باد گفتن به رضاخان، وا دارد. این ابیات به­ راحتی می­تواند دلیل این نکته را هم که چرا کمی بعد از تبعید ایشان از اهر «مدّتی در مشکین­شهر، قاضی لشکر بود، سپس به ریاست عشایر قره­داغ منصوب گشته»(دوستی، 1373: 393) را نیز روشن کند. نکته­ای که از اسناد تاریخی قابل دریافت است؛ این است که انتصاب امیر ارشد صرفاً برای سرکوب اشرار بوده ­است (حاج­علیلو، 1383: 64). عدّه­ای این انتصاب و درگیر کردن، امیر ارشد با سیمقو را دسیسه­ای از طرف رضاخان و مُخبرالسطنه دانسته­اند و برای مثال، «اقبالی» بیان داشته­ که «موقعیّت­های امیر ارشد در فراری دادن رحیم­خان چلبیانلو و همبستگی با تمام خان­های ایل­های معتبر ارسباران، رضاخان را به فکر فرو می­برد که مبادا نیروی امیر ارشد به استقلال رضاخان لطمه وارد کند و از طرف دیگر، مخبرالسلطنه همیشه از جلوس سام­ خان امیر ارشد، بدگمان بودند. سرانجام مخبرالسلطنه، امیر ارشد را به جنگ سمتقو کُرد وادار می­کند که امیر ارشد در این توطئه کشته می­شود»(اقبالی، 1382: 29). امّا بر اساس اسناد به جای مانده و اظهار مراتب ارادت وزیر جنگ، رضاخان، بعد از واقعۀ کُشته شدن، سام ­خان قره­جه ­داغی را ضایعه­ای بسیار بزرگ و غیر قابل جبران قلمداد می­کند؛ معلوم می­شود که رضاخان نه تنها با سردار ارشد خصومتی نداشته، بلکه سردار ارشد برای وی مُهرۀ ارزش­مند و غیرقابل جایگزینی نیز بوده­ است(حاج­علیلو، 1383: 68).

     در مرثیّۀ ملّاحسن، اطّلاعات قابل عبوری ارائه شده که با آگاهی واقعی جامعه، فاصلۀ زیادی دارد. ملّاحسن ادیب در این سوگ ­سروده، تصویری ازجامعۀ دوران خود به دست داده که همانند مدینۀ فاضله و آرمان­شهری، نه در آن مشکلی وجود دارد و نه  ترس و بیم و هراس و نا امنی و ...:

وطن ما که به نزهت­گه خُلد است مثال
نه بدان خوف ز اعداء نه ز أحباب ملال

 

ره نمی­یافت بر او راهبُر وَهم و خیال
ساعت و آن و شب و روز و مه و هفته و سال (حکیمی، 1391 :65).

     امّا با مروری در تاریخ ارسباران در آن سال­های پُر تنش، خلاف گفتۀ ملّاحسن ادیب، نمایان می­شود. دوستی در مقدّمۀ کتاب «حماسه­ها و حماسه سازان انقلاب مشروطیّت»، وضع ارسباران را در دورۀ قاجار این­ گونه بیان می­کند: «در دورۀ قاجار، این منطقه با جمعیّتی نزدیک به بیست هزار نفر که هشتاد درصد آن را روستائیان و کمتر از ده درصد را شهرنشینان و بقیّه را ایلات تشکیل می­داد، همیشه تحت سلطۀ شاهزادگان و خوانین درجۀ یک قاجار بود و خفقان و استبدادی شدید در این منطقه حاکم بوده ­است، فلذا به نظر نگارنده، ارسباران در عهد قاجار وضعیّتی شبیه شهر کوفه در دورۀ تسلّط بنی­اُمیّه خصوصاً ابن­زیاد را داشته ­است و همین­طور است که جمعی از انقلابیّون و نخبگان ارسباران، مهاجرت ازمنطقه را بر ماندن در محیط مملّو از خفقان شاهزادگان قاجاری ترجیح داده به تبریز و تهران و ...کوچ کرده­اند»(دوستی، 1385: 16-15). صدقی نیز در ارتباط با اوضاع و احوال آن سال­های ارسباران خاطر نشان می­کند: «در دورۀ حکومت چهار سالۀ سران حاج­علیلو در اهر در فاصلۀ سال­های 1340-1336 ه.ق. برابر با 1297 تا 1300 شمسی، حکومت اهر و اوضاع ایالت قره­داغ چندان از ثبات و آرامش برخوردار نشد. چرا که در این مقطع ازیک سو، شاهد مقاومت­ها و مخالفت­های دیگر ایلات منطقه دربرابر حاج­علیلوها هستیم و از دیگر سو، دو سرکردۀ ایل حاج­علیلو با عنوان حکومت، برای گستردن قدرت نظامی خود در منطقه، اقدام به سرکوب وجنگ­های گستردۀ داخلی با سایر سران ایلات منطقه کردند. به همین خاطر آن­چه در این چهار سال نصیب مردم منطقه شد، شدّت یافتن نا امنی­ها به واسطۀ جنگ­های گسترده مابین حاج­علیلوها و حاج­خواجه­لوها و محمدخانلوها و چلبیان­لوها بود»(صدقی، 1388: 26-25).

    علاوه بر آن­چه که در تواریخ موجود قابل استناد است، خود ملّاحسن نیز در تناقض آشکاری، وضعیّت جامعۀ آن زمان ارسباران را در قصیده­ای که در مدح رضاشاه سروده، این گونه توصیف می­کند:

فغان که جشن خزان عیش از کفم بربود
صبا ز دخمۀ نادر گرت گذر افتد

 

شکایت از که کنم؟ برکه داد از بیداد؟
بگو که مُلک تو می­داد اجنبی بر باد                                                 (همان: 57).

    همان­گونه که گلدمن نیز باور دارد، ملّاحسن در این سوگ ­سروده به دنبال ارائۀ تصویری از دنیای مطلوب و آرمانی خود است، دنیایی که شبیه واقعیّت زمانۀ او نیست، ناگزیر آرزوهای خود یا گروه خود را وصف می­کند. ملّاحسن، خطّۀ ارسباران را همانند بهشتی تصویر می­کند که در آن، نه خوفی از أعداء وجود دارد و نه ملالی از احباب، نه گرفتای در آن وجود دارد و نه نا امنی:

بود در سایۀ سردار گرانمایه و راد
عِرض پاک همه محفوظ و ولایت آباد

 

به لقب ارشد و والا به تبار و به نژاد
نام کسری به شمول نعمش رفته ز یاد                                   (همان: 65).

     امّا این آگاهی­ها و اطّلاعات قابل عبور با اطّلاعات واقعی موجود زمان ملّاحسن تفاوت بسیاری دارد. ملّاحسن، در شعری که در شِکوه از روزگار و بیان اوضاع در همان سال­ها، سروده، آورده است:

چون وزیر آمد پی توجیه و تسعیر مُحال
گاه گوید کافر است و گه کند خونش حلال
چون به منبر می­رسد از شرع پردازد فصول
که حرام آمد ربا و هم جریمه هم نکول
گاه خواند آیۀ لاتقربوا مال الیتیم
خوردنش باشد حرام و بردنش نار جحیم
حبس گندم را که اهل شرع گویند احتکار
خون مسکینان به شیشه کم بگیر ای نابکار
این زمان از بهر ملّا لازم است این چند ساز
صدر مجلس­ها نشستن با یکی ریش دراز
طوطیا با صاحبان علم پیچیدن خطاست
کو به اسم منتهی هرچند می­گویی سزاست
ای فلک زن­قحبگی را دأب دیدن کرده­ای
یاری زن­قحبگان تو کمتر از زن کرده­ای
صفحۀ ایران زمین را پُر نمودی از لقب
ها به کوری کرده­ای تحقیق از نام و نسب

 

بهر یک دینار صد دیوانی کند صد قیل و قال
کاین خبیث و بد قدم را بد گرفتم من به فال
وعظ فرماید به مردم از فروع و از اصول
الّذینَ یکنزونَ خواند برای جمع پول
کاین بود حکم خدا و نهی معبود قدیم
لیک حق الزحمه بهر خود بَرَد یک سهم و نیم
حرمت بسیار دارد زآن حذر کن زینهار
غلّه و انبان خودشان را نیارد در شمار
یک عمامه یک ردا یک مسند و  یک امتیاز
راه رفتن با افاده بعد تطویل نماز
علم اگر علمست بدگفتن باهلش کی رواست؟
غاصب حقّند احقاق کیفرشان با خداست
روز نا اهلان ز ناهلیت روشن کرده­ای
برخردمندان جهان چون چشم سوزن کرده­ای
اهل منصب کرده­ای هر ناکس و هر زن جَلَب
نانجیبان را تو ای زن­قحبه کردی منتخب                                       (همان: 72-70).

     با نگاهی به این شعر می­توان انواع نابسامانی­ها و گرفتاری­ها را در خطّه و  دوره­ای که ملّاحسن ادیب می­زیسته ­است به وضوح مشاهده کرد تاجایی­که روحانی برجسته­ای چون او را واداربه ناسزاگویی و آلودن زبان به فحش و دشنام کرده­ است. برخلاف ادّعای ملّاحسن ادیب، در بندهای آغازین این سوگ­ سروده، در بندهای بعدی شعر، زمینۀ یأس و نومیدی در شعر او جلوه­گر می­شود. بنابر موقعیّت، او احساس می­کند که تغییر و تحوّل اجتماعی- سیاسی امیدوار کننده­ای در جامعه رخ نخواهد داد و سایۀ سیاه و سنگین استبداد و هرج و مرج و نا امنی بر جامعه، حکمروا خواهد بود. تصویری که ملّاحسن در این شعر از جامعه به دست می­دهد، حاکی ازجامعه­ای استبداد زده، ناامن، متشنّج و گرفتار هرج و مرج و انواع نابسامانی­های ممکن می­باشد، این بیت از سوگ­نامۀ ملّاحسن به­ درستی بازتاب دهندۀ اوضاع نابسامان اوست:

آن زمان­ها که جهان خانۀ زنبوری بود

 

که ولایت هدف تیر شر و شوری بود                                              (همان: 65).

 

 

نتیجه­گیری

    ملّاحسن، در ­این سوگ ­سروده نه تنها از وضعیّت واقعی سال­های حکومت حاج­علیلوها و سختی­ها، فشارها،  ناامنی­ها، نابرابری­ها،  فقر و فلاکت­ها و استبداد و بدبختی­های ناشی از فئودالیزم زمان خود که منجّر به فساد، خفقان، رنج، تباهی و درماندگی مردم شده سخنی نگفته، برای نشان دادن شکاف طبقاتی موجود در جامعۀ زمان خود نیز تلاشی نکرده­است. برخلاف گزارش ادیب­اهری، در این سوگ­ سروده؛ عزیمت سردار ارشد به جنگ، نه برای تغییر شرایط اجتماعی، سیاسی، فرهنگی واقتصادی جامعه، بلکه به دستور دولت مرکزی و برای سرکوب اشرار و یاغیان و باغیان بوده، که خود سردار نیز درنهایت بر سر این دسیسه و توطئه جان باخته ­است. ملّاحسن، در این سوگ ­سروده با ارائۀ اطّلاعات قابل ­گذر و با استفاده از مفهوم حداکثرآگاهی ممکن توده­ها طوری عنوان می­کندکه گویی، عزیمت سردارارشد، قیامی برای مقابله با استبداد و همراهی با مشروطه­طلبان و آزادی­خواهان بوده­است! ملّاحسن به­ عنوان روشنفکر درد آگاه جامعه به جای همراهی با آزادی­خواهان و مشروطه­طلبان و اشاره به فقر زمانه و شکاف اجتماعی و یأس و نومیدی اجتماعی طبقات فرودست جامعه، تصویری از جامعۀ زمان خود ارائه داده که گویی اهر در زمان ایشان مدینۀ فاضله و آرمان­شهری بوده ­است. سوگ ­سرودۀ ملّاحسن در اوّلین سالگرد درگذشت سام­ خان قره­جه ­داغی، نشان از آن دارد که ادیب اهری، بدون در نظر گرفتن شرایط اجتماعی و زمان سروده شدن اثر، به­عنوان کارگزار طبقۀ اجتماعی خویش، اقدام به ارائۀ اطّلاعات و آگاهی­هایی کرده که با شرایط و حقایق موجود، همخوانی و انطباق ندارد. وی از حداکثر آگاهی ممکن جامعه، برای بیان اطّلاعات قابل گذر به نفع طبقۀ خویش سود برده تا منافع و آراء طبقۀ حاکم واربابان و فئودال­هایی را که درسایۀ حمایت آنان، خود نیز به ریاست عشایر قره­داغ منصوب شده را تأمین کند.

 

  منابع

ادیب­اهری، ح. (1385). سبیکه المعانی للمصادر و المبانی. به کوشش جمعی از اساتید گروه زبان و ادبیّات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهر، زیر نظر اسمعیل حکیمی. اهر: انتشارات دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهر.

اقبالی، ف. (1382). ایتگین خاطره­لر (خاطره­های گمشده). تبریز: انتشارات مه آذر.

امیری، ش. (1381). زمینه­های فکری و سیاسی موثّر بر روند تکوینی مشروطۀ اوّل. نشریۀ علوم انسانی. فرهنگ اصفهان، شمارۀ 24، صص 59-46.

بایبوردی، ح. (1341). تاریخ ارسباران. تهران: بی­نام ناشر.

ترابی، ع. (1379). جامعه­شناسی هنر و ادبیّات: مثلث هنر. تبریز: انتشارات فروغ آزادی.

حاج­علیلو، ج. (1383). مجموعۀ اسناد سرداران قره­داغ (مرزبانانان دژ ماد آتورپاتنا). تهران: انتشارات زرّین.

حکیمی، ف. (1391). بررسی احوال، آثار و اشعار ملّاحسن ادیب­اهری. پایان­نامۀ کارشناسی ارشد، دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهر.

دادور، ا. (1386). سیری در تاریخ آموزش و پرورش شهرستان اهر. تبریز: انتشارات یاران.

دوستی، ح. (1373). تاریخ و جغرافیای ارسباران. تبریز: انتشارات احرار.

دوستی، ح. (1378). روزهای به یاد ماندنی ارسباران. تبریز: انتشارات یاران.

دوستی، ح. (1385). حماسه­ها و حماسه سازان انقلاب مشروطیّت. تبریز: انتشارات یاران.

روزبه، م. (1381). ادبیّات معاصر ایران (شعر). تهران: انتشارات روزگار.

سرداری­نیا، ص. (1370). ملّانصرالدّین در تبریز. تبریز: انتشارات هادی.

ستوده، ه؛ و دیگری. (1378). جامعه­شناسی ادبیّات. تهران: انتشارات آوای نور.

شفیعی کدکنی، م. (1386). زمینه­های اجتماعی شعر فارسی. تهران: انتشارات اختران و نشر زمانه.

صدقی، ن. (1388). تاریخ اجتماعی و سیاسی ارسباران (قره­داغ) در دورۀ معاصر. تبریز: انتشارات اختر.

علیزاده، ن؛ و دیگری. (1390). نقد شخصیّت در آثار داستانی صادق هدایت. نشریۀ دانشکدۀ ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه تبریز. شمارۀ 220، صص 190-151.

گلدمن، ل. (1369). نقد ساخت­گرای تکوینی. ترجمه: محمّد تقی غیاثی. تهران: انتشارات بزرگمهر.

 گلدمن، ل. (1371). جامعه­شناسی ادبیّات (دفاع از جامعه­شناختی رُمان). ترجمه: محمّدجعفر پوینده. تهران:  انتشارات هوش و ابتکار.

گلدمن، ل. (1377). جامعه­شناسی ادبیّات در درآمدی بر جامعه­شناسی ادبیّات. ترجمه: محمّدجعفر پوینده. تهران: انتشارات چشمه.

ملّا­زاده، ح. (1388). اطّلاعات طبقه­بندی شدۀ حوادث آذربایجان (1325-1300). تبریز: انتشارات مهد آزادی.

ولک، ر. (1373). نظریۀ ادبیّات. ترجمه: ضیاء موحّد و دیگری. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.



[1]. کارشناسی­ارشد زبان و ادبیّات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهر- ایران (نویسنده مسئول).

  E-mail: hfolor@yahoo.com

2. عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهر، گروه ادبیات فارسی؛ اهر- ایران.

E-mail: rsns1970@gmail.com 

 

 

ادیب­اهری، ح. (1385). سبیکه المعانی للمصادر و المبانی. به کوشش جمعی از اساتید گروه زبان و ادبیّات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهر، زیر نظر اسمعیل حکیمی. اهر: انتشارات دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهر.

اقبالی، ف. (1382). ایتگین خاطره­لر (خاطره­های گمشده). تبریز: انتشارات مه آذر.

امیری، ش. (1381). زمینه­های فکری و سیاسی موثّر بر روند تکوینی مشروطۀ اوّل. نشریۀ علوم انسانی. فرهنگ اصفهان، شمارۀ 24، صص 59-46.

بایبوردی، ح. (1341). تاریخ ارسباران. تهران: بی­نام ناشر.

ترابی، ع. (1379). جامعه­شناسی هنر و ادبیّات: مثلث هنر. تبریز: انتشارات فروغ آزادی.

حاج­علیلو، ج. (1383). مجموعۀ اسناد سرداران قره­داغ (مرزبانانان دژ ماد آتورپاتنا). تهران: انتشارات زرّین.

حکیمی، ف. (1391). بررسی احوال، آثار و اشعار ملّاحسن ادیب­اهری. پایان­نامۀ کارشناسی ارشد، دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهر.

دادور، ا. (1386). سیری در تاریخ آموزش و پرورش شهرستان اهر. تبریز: انتشارات یاران.

دوستی، ح. (1373). تاریخ و جغرافیای ارسباران. تبریز: انتشارات احرار.

دوستی، ح. (1378). روزهای به یاد ماندنی ارسباران. تبریز: انتشارات یاران.

دوستی، ح. (1385). حماسه­ها و حماسه سازان انقلاب مشروطیّت. تبریز: انتشارات یاران.

روزبه، م. (1381). ادبیّات معاصر ایران (شعر). تهران: انتشارات روزگار.

سرداری­نیا، ص. (1370). ملّانصرالدّین در تبریز. تبریز: انتشارات هادی.

ستوده، ه؛ و دیگری. (1378). جامعه­شناسی ادبیّات. تهران: انتشارات آوای نور.

شفیعی کدکنی، م. (1386). زمینه­های اجتماعی شعر فارسی. تهران: انتشارات اختران و نشر زمانه.

صدقی، ن. (1388). تاریخ اجتماعی و سیاسی ارسباران (قره­داغ) در دورۀ معاصر. تبریز: انتشارات اختر.

علیزاده، ن؛ و دیگری. (1390). نقد شخصیّت در آثار داستانی صادق هدایت. نشریۀ دانشکدۀ ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه تبریز. شمارۀ 220، صص 190-151.

گلدمن، ل. (1369). نقد ساخت­گرای تکوینی. ترجمه: محمّد تقی غیاثی. تهران: انتشارات بزرگمهر.

 گلدمن، ل. (1371). جامعه­شناسی ادبیّات (دفاع از جامعه­شناختی رُمان). ترجمه: محمّدجعفر پوینده. تهران:  انتشارات هوش و ابتکار.

گلدمن، ل. (1377). جامعه­شناسی ادبیّات در درآمدی بر جامعه­شناسی ادبیّات. ترجمه: محمّدجعفر پوینده. تهران: انتشارات چشمه.

ملّا­زاده، ح. (1388). اطّلاعات طبقه­بندی شدۀ حوادث آذربایجان (1325-1300). تبریز: انتشارات مهد آزادی.

ولک، ر. (1373).